برای ...

دیشب با دوستهای زمان دبستان دور هم بودیم. باز هم جک گفتن ، خندیدن ، کمی از حال هم با خبر شدن ، از شادیها گفتن بدون درگیر شدن در غم یکدیگر.

دیگر از شبهای اینچنینی ، فقط به حکم وظیفه دیدن یکدیگر و خوردن شام لذت نمیبرم.

یکی از دوستان گفت : شنیدین "ب" را اخراج کردند .شدیداً مست بوده و عجیب اینکه حراست هیچ کاریش نداشته.

می دانستم . ماهها بود که میدانستم. مدتها با فکر  او زندگی کردم. می خواستم بگویم : نه عجیب نیست .مردم دوستش دارند همانطور که من دوستش دارم . نگاه مهربانش را ، صدای گرمش را ، هنرش را .

اما رویم را برگرداندم تا کسی اشکهایم را نبیند. برای او که همه را فراموش کرده ، خودش را ، زندگييش را ، دوستدارانش را.

 

قاط

سرم درد می کند. دلم می خواهد بخزم یه گوشه دنج . دلم می خواهد بتوانم زار زار گریه کنم . دلم می خواهد یک نفر مرا تنگ در آغوش بگیرد و در گوشم زمزمه کند:"هیس ، گریه نکن کوچولو . من کنارتم."

سرم درد میکند . دستهایم سرد و بی حس . رخوت از پاهایم بالا می خزد . می دانم کمی دیگر عضلاتم می گیرد ، صورتم کج ومعوج میشود و نفس کشیدن سخت و سخت تر.سخت تر ، سخت تر....

 

می پرسد:"اگر ۶۰ ثانیه فرصت داشته باشیم با هم حرف بزنیم و بدونی که این آخرین فرصته و دیگه هرگز همدیگر را نمیبینیم ،بهم چی می گی؟"

- هر جا هستی شاد باشی .

می پرسد :"همیشه عبور برات انقدر راحته؟"

- تو زندگی یاد گرفته ام هیچ چیز موندگار نیست . تا هست قدرش را می دونم وقتی نبود برای نبودش غصه نمی خورم."

می گوید :" کاش تلاشت را بکنی لا اقل."

- برای چی؟

می گوید:"برای مهری که خرج کردی. گاهی یک جمله میتونه بزرگترین تصمیم ها را به تردید تبدیل کنه."

برای مهری که خرج کردی ..... برای محبتی که خرجت کردند ..... گلهای شیشه ای هم بالاخره روزی می شکنند.

 

 

این مورد را چی می گن ؟؟؟ آهان پس نوشت - پیری و هزار درد سر ، فراموشی  ، کم خوابی ، بی حوصلگی .... - ای بابا من چقدر حرف  می زنم.

پ.ن (تاریخ:۲۵/۰۴/۱۳۸۶  زمان : ۰۸:۰۸ ):

جناب کوپو دیشب  فرمودند: که طی بررسی های انجام شده از روی پست اخیر، بنده کمی تا قسمتی قاطیده ام و این پست کلا مقطوت شده . در همینجا از ایشان بخاطر محبت بی شائبه اشان در خصوص من ونوشته هایم کمال تشکر را می نمایم.

حس زمستانی

از فاصله دو تا برج روبرو یه دکل آنتن اینترنت و یه آسمون ابری دیده میشه .هوای سرد اتاقم که مجبورم میکنه ژاکت بپوشم حال و هوای زمستونی به تمام روح وروانم  میده.

چشمهام مثل آدمی که ساعتها گریه کرده باشه خسته است ولی ته دلم راضی و شاده . مثل روزهایی که برف میاد و تمام حسهام زیر پوستم میدوه به انتظار یه قلقلک تا سر ریزکنه.

صبح یاد گذشته های دور کردم . نه این حرف مسخره است ، هیچوقت از یاد نبرده بودمش . فقط برای یه نفر تعریفش کردم و گریه کردم. و در همون حال همون حس زمستونی زیر جلدم دوید به انتظار یه قلقلک..........

روزی که این سرگرمی جدید را شروع کردم کمی بخاطر حرفهایی بود که تو دلم تلنبار شده بود و بیاد آوردن خاطراتی که دلم نمی خواست فراموششان کنم. کمی هم بخاطر نوشته بهرنگ بود . (جالب اینه که ظاهرا خواننده های من بیشتر از خواننده های بهرنگ هستند)

 الان ۳ ماهه که مرتب می نویسم مثل تشنه ای که رسیده به آب .

اوایل دلم نمی خواست کسی این حرفها را بخونه . فکر کنم به اولین کسی که برام نظرش را نوشت بد جواب دادم ، ولی حالا دلتنگ میشم . دلتنگ این دنیای مجازی و آدمهاش.

خدا کنه یک کار درست و حسابی بهم بدن تا حسابی اسیر این تار عنکبوتها نشده ام

 

 

تغییر

باز هم عوض شدن مدیرعامل ، باز هم یک جلسه معارفه دیگر ، باز هم تغییر .......

نمیدانم چرا اینبار قلبم بد جوری می زد ، اتفاقی خواهد افتاد ، امیدوارم اتفاق خوبی باشد.

16تیر ماه 1386

"ن.ح" امروز اومد برای خداحافظی . فردا شب پرواز می کنه طرف زندگییه جدیدش ، طرف استرالیا . دلم برای قهقهه هاش تنگ می شه. امیدوارم خوشبخت باشه و موفق چون ارزشش را داره.

 از دست خودم حوصله ام سر رفته .

تنها رنگ این روزها صدای گرم  "ح" .

روز زن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیشه ننوشت ولی نوشتنش هم فایده نداره . تازه از چی بنویسم ؟ از حس حقارتی که تمام وجودم را پر کرده ؟ از بغضی که تو گلوم داره خفه ام میکنه؟

از یه تیکه کاغذ پاره :

" همکار محترم سرکار خانم ....

بیستم جمادی الثانی فرخنده میلاد با سعادت و پر برکت بزرگ بانوی اسلام و کوثر ولادت ، ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(س)و روز زن را به سرکار و خانواده محترمتان نبریک و تهنیت  عرض نموده و امیدواریم در سایه الطاف خداوند متعال سرافراز و پاینده باشید. "

 از پلیسهای کریه و ددمنش  گشت ارشاد ؟

یا از مادر "ا.ک" که توی بیمارستان در انتظار عمل قلبه ؟

تکرار

ساعت ۷ صبح : هنوز خواب آلود. چشمها قی کرده .تن خسته.

ساعت ۸ صبح : اتاق در بسته .پشت قوز کرده از سرما. دستها حلقه شده دور لیوان چای داغ . اخمها در هم . صدای بی وقفه فن . صفحه یا هو . اولین زنگ تلفن.

ساعت ۱۰ صبح: دومین لیوان چای . لبخندی ساختگی به همکار. باز هم زنگ تلفن . صدای بی وقفه فن . صدای مودم.بوی غذای ظهر.

ساعت ۱۲ ظهر :صدای ناهنجار اذان ظهر . چشمان سوزان .پشت خمیده و دردناک .فرو دادن غذا.

ساعت ۲ بعد از ظهر: سومین لیوان چای.زنگ تلفن . صدای بی وقفه فن. بی هیچ حسی در خود گره خوردن.

ساعت ۴ بعد از ظهر : یک لیوان قهوه تلخ . قفل کردن در . پر کردن ریه ها از دود سیگار . حسرت چیزی قویتر ، ویران کننده تر.

ساعت ۶ بعد از ظهر : بی هدف در خیابانها . پاهای خسته. صدای فریاد تاکسیرانها . ترمزی سخت . چشمان تهی از نگاه.

ساعت ۸ شب : لبخند اجباری . به حس وظیفه خوردن میوه ، شام .

ساعت ۱۰ شب : زنگ تلفن . صحبتی کوتاه . قرص خواب آور . تخت خواب سرد.

ساعت ۳ صبح : چشمها دوخته شده به سقف ............................................... 

حرف احمد فاروق یادم میاد که می گفت :" بخاطر سپردن چه فایده ای داره وقتی بیاد آوردن اذیتت می کنه."

دیشب هم از زمانهایی است که باید از ذهنم پاک بشه . هم بخاطر خودم ، هم بخاطر "ا.ک"، بخاطر دوستییمان که برایم عزیز است.

و اما ..........

CD نقاشی هایم امروز میره دبی .دل شوره عجیبیه.... اگر قبول کنند....

بعد از مدتها حس می کنم که هستم ، وجود دارم.

خیال

"

به نام حضرت آدم

وقتی می نویسی " راستی، چه بلایی سر چترم اومد!" به این می اندیشم که همواره وقت برخورد با یک انباری فرسوده از خرت و پرت  های خاک گرفته ،وسیله ی مستعملی که گوشه خیابان افتاده یا مغازه های خنزر پنزر فروشی ،غرق در این فکر شده ام که هر کدام از اینها چقدر خاطره ، چقدر نوستالژی ، چقدر اشک یا چقدر شادی  را در خود نهان کرده اند! زمان را فراموش میکنم و آن قدر در رویای خنزرپنزری خود غرق می شوم تا حرکتی ، صدایی،مزاحمی مرا به دقایق زندگی باز گرداند

وقتی می نویسی "راستی چه بلایی سر چترم اومد!" ، بغض گلویم را می فشارد از این تصور که آن چتر ، امروز ، تنها و زوار درفته و غریب ، کجای خاطره ای فراموش شده از دستهای تو که دیگر نیستند ، آرام در خود مویه میکند. از این که دیگر بهانه ی حلقه شدن دستها به دور کمر نیست.ازاین که دیگر رنگین کمان  نیست . از این که دیگر چترها بهانه ی دلگرم کننده ای برای عشق نیستند

این بار بیا و از نقد شدن بگذر . از ساختارشناسی عبور کن . از فرم زبان و چینش صور خیال عبور کن. این بار بیا و بگذر

بگذار در میان بغض همه پاییزهای نیامده ی تاریخ ، همه بارانهای نباریده ، دست های حلقه نشده وچشمهای....

بگذار به سپیدی دیوار چشم بدوزم و غرق در رویای چتر ، سیگارم را دود کنم . لیوان چایم هم که سرد شد . صدایم نکن . فقط اگر خواستی، جوری که آب از آب تکان نخورد ، دستانت را حلقه کن

                          ......همین........

 

بارها و بارها نامه ات را می خوانم . به اطرافم نگاه می کنم . به اشیاء اتاقم تخت دونفره  ،عروسکهای چینی ،گلدانهای بنفشه افریقایی ، بسته های کاغذ، نقاشیهای سرد آبی رنگ و  مدادتراش کوچکی به فرم چراغ نفتی ...

تنها باقیمانده قابل لمس از تمام  خاطرات آن رابطه. رابطه ای که به بهانه چتر شروع شد  و بی هیچ بهانه ای تمام شد . برای اینکه خاطره اش برای من – شاید هم برای او – زیبا بماند .که اگر ادامه پیدا می کرد عادتها و روزمرگیها زشتش میکرد .که اگر می ماند هرگز داستان چتری گفته نمیشد ، هرگز نامه ای نوشته نمیشد.

مدادتراش را دستم می گیرم و مثل چراغ جادو لمسش میکنم و در دل آرزو میکنم : خدایا یک بار دیگه ببینمش. بعد از تصور اینکه چه شکلی شده خنده ام میگیرد . شکم گنده، کله طاس، چشمان سبز، آغوش گرم،بوسه ای پرمحبت ،غروب خورشید، مزمزه کردن شراب ......

خیالها و آرزوها را پایانی نیست...........

دروغ

 خواندن  ترنج و هجوم دلتنگیها .

دلتنگ شنیدن چنین زمزمه هایی ، دلتنگ زمزمه کردن چنین حرفهایی.

از خودم تعجب می کنم . منی که این همه از دروغ گریزانم چطور گاهی اینطور دلتنگ شنیدن یک دروغ می شوم.

نفرت

خر  خر   خر  خر  خر  خر

کلمه را با خشم تمام در ذهنش تکرار میکرد.

بیاد می آورد لحظه ای که بهوش می امد هم همین کلمه را تکرار می کرد. انگار همین دیروز بود . می توانست تمام حرکات شعبده باز گونه پرستار را هنگام بیرون کشیدن باندهای خونین از درونش بیاد بیاورد و لبخند زهرآگین پرستار را.

و امروز مرد بی هیچ ترحمی تمامی نفرتش را از پنهانی ترین گوشه های مغزش بالا می آورد و بر سر و روی او و می ریخت. دلش می خواست فریاد بزند اما آیا مرد می فهمید . آیا میفهمید وقتی می گوید : "امشب پیشم بمون . ای بابا کاریت ندارم نگران نباش ."  چه آشوبی در دلش بپا می کند . آیا می فهمید زمانی که عکس پسر ۴ ساله اش را نشانش داد چه حسرتی را در دلش تازه کرد.

- همونطوری که قیافه ات تغییر نکرده درونت هم عوض نشده . هنوز هم میخوای خردم کنی. هنوز هم داری از یه پله بالاتر نگاهم می کنی . میدونی چرا تمام این سالها دنبالت بودم برای اینکه می خواستم ازت انتقام بگیرم.

-انتقام؟

- خوب بله نباید هم بدونی با من چه کردی . یادت مییاد اولین بار که اومدم خونه اتون بعد بهم گفتی که مامانت ازت پرسیده ار چیه این پسره خوشت اومده، از قیافه اش، از قد و بالاش،... شماها چطور به خودتون اجازه میدید انسانها رو اینجوری له کنید ؟ چطور به خودتون اجازه میدید از ظاهر انسانها در موردشون ، در مورد انسانیتشون قضاوت کنید؟ خوب تو یه خونه ای بزرگ شدی که زن سالاریه . مادرت اینجوری بارت اورده دیگه که همیشه مردها رو خرد کنی.

- زن سالاری ؟ تو از کجا میدونی تو خونه ی ما چی میگذره؟ ! بیچاره مادرم.

- میدونی هیچوقت عاشقت نبودم اما  هیچوقت هم رهات نکردم. تو جای خاصی تو زندگی من داری همه هم اینو میدونن . حتی زنم هم میدونه که باید به گذشته من احترام بگذاره. تو زندگی من رو عوض کردی. برا همین دلم می خواد عوض بشی . باور کن اگه بخوای می تونی آدم خوبی باشی. می دونی چرا بهت اعتماد نداشتم چون هیچوقت این اطمینان رو بهم ندادی که برام می مونی.

بیاد اورد اواین هدیه ای را که مرد برایش گرفته بود " این لباس به تن س خیلی قشنگ بود خیلی بهش می اومد گفتم بعنوان هدیه تولد برات بخرم." " دیشب س بهم گفت نکنه بسرت بزنه بخوای با این ازدواج کنی . راست می گفت تو آبروی ادم رو می بری " " خوب که چی منتظرم موندی می بینی که با بچه ها رفتم  ناهار" بیاد می اورد لحظه به لحظه جنگشان را . بیاد آورد همانروز بعد از برگشتن از بیمارستان زنان مرد میگفت :" بخیر گذشت . فکر کن من و تو ازدواج می کردیم چه مسخره می شد."

خدایا چقدر بی انصافی . چقدر بی رحمی.

- بهت پیشنهاد می کنم بری پیش یه روانکاو. تو واقعا احتیاج داری . گواینکه اکثرشون فقط کتابها یی رو که خوندن تکرار می کنن . می دونی تو این سفرم بخاطر مشکلی که با پسرم دارم رفتم پیش یکیشون که خیلی تعریفش رو می کردن . آخر سر باهاش بحثم شد . بهش گفتم منهم خودم پزشکم من هم خیلی از کتابهایی رو که شما خوندید خوندم . مشکل من با پسرم اینه که من می خوام اون مثل همه بچه های ۴ ساله رفتار کنه ولی مثل یک مرد ۲۰ ساله است.

 

نه خدایا اشتباه کردم تو نه بی انصافی نه بی رحم  تو فقط قادر مطلقی .

برای اولین بار در طول این شب لبخندی گوشه لبش نشست . اشکهایش را پاک کرد و گوشی تلفن را قطع کرد .فکر کرد اگر اون ،اگر بچه ام مونده بود الان چند سالش می شد ۱۷ یا ۱۸؟

بعد نوشت :"گواینکه نی تونم چیزی رو تغییر بدم اما بخاطر کارهایی که کردم و از خودم چنین نفرتی بجا گذاشته ام ازت عذر می خوام. " وبرایش فرستاد.

 

                                                                                                                   آذر۸۵

 

خواب

خواب می دیدم در سرزمین مارکز هستم .

خواب می دیدم سراپا لجن آلود و کثیف کوچه پس کوچه های صد سال تنهایی را با پاکت کاغذی که تمام کوله بار سفرم است بدنبال آب ، بدنبال محلی برای تمیز کردن خودم میگردم.

خواب می دیدم به یک مغازه لباسشویی رسیدم . پاکت را به زن دکان دار دادم تا بتوانم در حمام پشت دکانش لجنها را از وجودم دور کنم . زن از داخل پاکت دو کتابچه درآورد و من سعی کردم به او بفهمانم اینها تقویمهایم هستند .

پرسید :"عرب "

" نه ایران " دلم گرفته بود . نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. تشکر کردم وبطرف حمامها رفتم.

حمامها شلوغ وکثیف بود و باید انتظار می کشیدم.

خواب میدیدم ارندیرا مادر بزرگ سنگدلش را کشته و در تخت او روی ملحفه های خیس و کثیف خوابیده.

خواب میدیدم ارندیرا کابوس می بیند ، کابوس مادر بزگ را ..... و من هنوز دنبال جایی میگشتم که وجودم را از شر این لجن متعفن و چسبناک پاک کنم.

از پنجره به بیرون نگاه کردم .باران می بارید . از ساختمان خارج شدم .   آغوشم را گشودم ، صورتم رو به آسمان .گذاشتم باران تنم را بشوید .

و بعد دستی مرا بخود خواند ........... با خود برد.

امروز یک دوست قدیمی بعد از خواندن وبلاگم انقدر هیجان زده() شده بود که تلفن کرد.بعد از کلی تعریف از نقاشییم و داستان چتر ( که البته اسم داستان را هم اشتباه گفت) و اینکه چرا اینکار ها را  ( یعنی نقاشی و داستان نویسی) جدی نمیگیرم  جمله ای گفت که باعث شد بنویسم.

" فکرم نسبت به تو عوض شد . تا حالا ترا یک زن معمولی می دیدم - که البته  چیز بدی نیست - ولی حالا میبینم زن عمیقی هستی با توانائیهای فراوان ."

بیادم امد زمانی که بدنبال برقراری رابطه با من بود همیشه میگفت که من زن متفاوتی هستم.

نمیدانم یا من خیلی نکته سنج هستم یا انسانها غیر قابل اعتماد...

فرصت نشد این موضوع را با خودش صحبت کنم ولی اگر این پست را خواندی منتظر جوابت هستم.

چرا اینجا رو آپ نمیکنم؟!!!!!!!!!!

میدونی آخه ازون روزاست که اگر بنویسم ساناز دعوام میکنه که باز ناامید شدی ، باز غمبرک ساختی...

ولی آخه باید تو زندگی به یه چیزی آویزون شد . وقتی میشینی زندگیت رو زیر و رو میکنی و می بینی هیچ چیز درست و حسابی نداری از زندگی می بری . نه عشقی ، نه مسئولیتی ، نه حتی انقدر پول که بتونی برای یه سفر برنامه ریزی کنی . بعد  گیر می دی به سپیده که چرا قدر زندگیش رو نمیدونه ( که اون هم احتمالا تودلش میگه : به تو چه زنیکه). گیر میدی به کاربرها و سرشون داد میزنی . هر دفعه تلفن زنگ می زنه زیر لب می گی زهرمار........... آخر از همه هم گیر می دی به پدر و مادرت که چرا اصلا من را بدنیا اوردین.

امروز یه پیغام از احمد فاروق داشتم .گفته بود :دلش برام تنگ شده . پرسیده بود :چرا نمیرم دبی ؟ یاد این افتادم که گفته بود : برام نامه ننویس ، حال و احوال نکن که جواب نمیدم  . خوب من هم حالا جواب نمیدم .

 خلاصه این روزها از یک تار مو هم نمیتونم به زندگی آویزون بشم چه برسه که بخوام از پا آویزون شم.