اینروزها حال عجیبی دارم . بعضی روزها فکر میکنم چقدر پیر شدم . گاهی فکر میکنم نسبت به پنجاه سالگی چرا انقدر حس جوانی دارم . گاهی پشت سرم یک خلا وسیع میبینم . انگار توی این پنجاه سال هیچی نبوده ، هیچ خاطره ای ، هیچ تجربه ای

میگم : امیدوارم خوشبخت باشی و آخر و عاقبت ازدواجت مثل داستانی که نوشته بودی نباشه .

لبخندی میزنه و میگه : اون فقط یه داستان بود .

 

یه داستان بود اما با یک دنیا حقیقت . خوب میدانم هر داستانی تکه ایست  از حقیقت  .

 

عصبانی میشوم . حرفهایش را به دل میگیرم و احتمالا او هم همین حس را دارد . 

و البته هر کداممان فقط و فقط خودمان را میبینیم .