تعطیلات تموم شد. چی باقی موند ازش....حس خوب دوچرخه سواری بعد از سی و اندی سال و صحنه زیبای حمام کردن یک جفت مینا توی استخر.
زنگ خوشبختی
نگاهی به دور و برم انداختم. باید مواظب میبودیم . قرار نبود کسی بداند رابطه ما بیشتر از دو تا همکلاسی هست.
از توی جیبش بسته کادو پیچ کوچکی درآوردم . وقتی بازش کردم دیدم ازاین زنگهای چینیست که بالای در آویزان میکنند . راستش کمی دلخور شدم.
لبخندی زد و گفت : به این میگن زنگ خوشبختی . برای همین شرق دوریها اینا را جلوی در آویزون میکنند تا با هر باز و بسته شدن بختشون بیدار بشه و خوشبخت بشن . امیدوارم انقدر تو زندگیت خوشبخت باشی تا هیچوقت نیازی به زدن این زنگ نداشته باشی.
وقتی داشتم برایش تبریک سال نو مینوشتم یادم افتاد الان ۲۲ سال از اون روز میگذرد . زنگ را جا گذاشتم ، ولی انقدر خوشبختم که احتیاجی به زنگ ندارم . آیا او هم همانقدر خوشبخت است؟
راست . دروغ . حق . ناحق.
- .
-این نقطه را که خیلی وقت پیش گذاشتی . احتیاج به تکرار نبود.
- خودم میدونم به کی چی گفتم . توضیحی به کسی نمیدم.دروغ هم به کسی نگفتم چون ترسی از کسی ندارم. متلک هم نگو.
- متلک نمیگم . بهرحال من این رابطه را به دلیل مسخره ای که گفتی بهم نزدم ، این تویی که به هر دلیلی این حرف را از طرف من زدی . من هم توضیحی نخواسته ام ونمی خواهم.
- پس خوش باشی
- فقط میخواهم بدونم این خوش باش را از ته دلت گفتی یا از روی عصبانیت؟
- واقعیتش... از عصبانیت.
- پس هر وقت عصبانیتت فروکش کرد. تصمیم بگیر . شب بخیر
- شب بخیر.
.
.
.
.
اما خودمونیم باز هم از شدت غرور و روشنفکرنمایی گند زدم . باید توضیح می خواستم .این حداقل حق من بعنوان یک انسانه .
از وقتی آرامبخش می خورم ،خواب میبینم یا بهتتر بگویم خوابهایم را بیاد می آورم.
نمیدانم برای که تعریف می کردم ولی از اولین باری که به این خانه آمده بودم میگفتم .
- روز اولی که اومدم اینجا مثل الان برف می بارید. اولین برف اون سال بود.خانه بهم ریختگی خانه یک مرد مجرد نسبتا خوش سلیقه را داشت . معلوم بود شب پیش چند نفری دور هم جمع بودند و دمی به خمره زده اند . او نگاهی به ته سیگارها و لیوانها کرد و انگار با ندیدن لک روژ روی آنها خیالش راحت شد.
صدای من انگار صدای سخنگوی متنی روی فیلمی شد .صحنه های مختلف، زنی عصبانی در را بهم کوفت و رفت. صدای خنده پر عشوه زنی از اتاق خواب می آمد وبعد جر و بحث دو مرد . رژه بی انتهای زنان ... و من هنوز می گفتم:
- فیلمی گذاشت ، یکی از کارهای پدرش را . فکر کردم اینهم دیگه با این باباش خفه مون کرد. گواینکه بیشتر می خواست کار خودش را به نمایش بگذارد . اتاق روبرو ،اتاق اونه . بار اولی که اومدم اینجا کتابخانه ها توی اون اتاق بودند و در و دیوار اتاق پر از عکسهایی مثل احمد شاملو و اون تیپ آدمها .وسط اتاق هم رخت پهن کن . در حالی که روی رخت پهن کن دنبال چیزی می گشت برایم توضیح داد :" اینجا قبلا اتاق من بود ، بعد انداختنم بیرون و تبدیل به انباریش کردن ."توی صداش یک جور عصبانیت ، یک جور نفرت موج میزد . نمیدانم حالا که اتاق را دوباره پس گرفته چه حسی دارد.
سعی می کردم فقط بارش برف را نگاه کنم . صدای رفت و آمد مدام انسانها اذیتم می کرد. وخانه با ریتم ضعیفی میلرزید . انگار آدمی که از سرما ،... نه انگار آدمی که از ترس میلرزد. سعی می کردم بلندتر حرف بزنم تا حواس شنونده ام پرت سر و صداهای اطراف نشود . نباید حواسش جای دیگری بغیر از من باشد.
- برایم چای ریخت . پشت میز اوپن آشپزخانه نشستیم .انجا هم پر از لیوانهای کثیف و ظرفهای نشسته بود. روی یک لیوان وجود کرمی که سعی می کرد خودش را از دیواره لیوان بالا بکشد باعث شد که هر دو شروع به خیال پردازی کنیم ."اسمشو چی بذاریم" "آقای کرم " " کرمها که جنسیت ندارن . چطوره بهش بگیم ...."و بعد کرم را با مراسم از این بالا انداختیم بیرون و باز خیال پردازی "فکر کنم پاش شکست " " کرم بود نه هزارپا . ممکنه کله اش شکسته باشه " "الان آمبولانس کرمها میاد دنبالش " " شاید ماشین بهشت زهراشون ". چرا دارم برات از اون روز میگم ؟! نمیدانم .... من آدم باهوشی نیستم ولی اونروز حس بدی که این خانه و اون کرم بهم داد... لرزشی که حس میکنی همان کرمها هستند . همه چیز این خانه تو خالی و کرم زده است.
از جایم بلند شدم . به اتاقش رفتم . روی زمین دراز کشیده بود . بیشکل ، بی حس . تابلوی عاشورا دیوارها را پوشانده بود و دستش ساز شکسته ای را نوازش می کرد . کنارش نشستم .دستم را در موهایش که بر خلاف همیشه بلند بود فرو کردم . حرکتی کرد - مثل گربه ای که از نوازشی لذت ببرد - ولی برای دیدن نوازشگرش رویش را برنگرداند.
برخاستم و همراه با ذرات برف خود را بدست باد سپردم.
خاطره یک سفر
این بار سفرم همزمان با مهرجان شده و هواپیما بوئینگ ۷۴۷ لبریز از مسافر بود و صندلی من آخرین صندلی موجود در هواپیما.
با قد و بالای متوسط روبه کوتاه من گذاشتن یک ساک سنگین در محل بار بالای سر واقعا مکافاتیست و همیشه باید از دیگران کمک بگیرم ولی کسی دور و برم نبود .با هزار زحمت و بلند شدن روی نوک پا داشتم سعی میکردم که دستی مردانه ساک را گرفت و بالبخند گرمی گفت :" خیلی خسته بنظر میای. معلومه خودت رو تو شاپینگ مالها کشتی ."
با عصبانیت جواب دادم :" تمام وسایل من همین یک ساکه ، تا یک ساعت پیش هم سر کار بودم و از پرواز هم میترسم."
- " چرا ؟ پرواز که آرزوی دیرینه بشره... یعنی بدت میومد اگر دوتا بال سفید داشتی و هرجا که دوست داشتی پرواز می کردی ؟! "
دیگه جوابی نداشتم که بدم .لبخند زورکی زدم و نشستم سر جام .
تازه کاپیتان اعلام کرده بود "cabin crew , take off position pls." ( نمیفهمم چرا هیچوقت دستوراتشان را فارسی نمیگویند ) که همان مهماندار با همان لبخند صمیمی فنجانی قهوه بدستم داد .فکر کردم کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم . از ته دل تشکری از مهماندار و خدا کردم .
-" واقعا از هواپیما میترسی؟ "
- " بله ، بخصوص از وقتی عموم تو خرم آباد مرد و فرود اظطراری که تو پرواز قبلی داشتم . "
-" پس یعنی از مرگ میترسی ."
- " نه مرگ را خیلی وقته باور کردم ."
- " نه باور نکردی والا نمیترسیدی چون آخر سقوط مرگه ."
فکر کردم راست میگوید . فقط دارم بخودم دروغ میگویم ، آن هم در مورد مسئله ای که همه حس یکسانی در موردش دارند .با این فکر آرامشی تو تمام وجودم دوید .
سفر ۲ ساعته خیلی زود تمام شد . تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه مهر آباد بودیم .چراغ بستن کمربندها روشن شد .
باز هم همان مهماندار با همان لبخند گرم و صمیمی ظاهر شد .
-" بیا میخوام زیباترین منظره دنیا رو نشونت بدم ."
بسمت انتهایترین پنجره هواپیما رفتیم و از آنجا منظره دماوند پر برف را نشانم داد. چه منظره آشنایی و به همان اندازه غریبه . منظره ای که بارها و بارها دیده بودمش ولی نه با عشق و علاقه ، نه با تکریم زیبایهایش. و اینبار چقدر متفاوت بود، چقدر زیبا و چقدر عزیز ..............
تکیلا
یک شب مانده به شروع رمضان ۸۲ بود . تازه از مراسم رختشویی برگشته بودم که به موبایلم زنگ زد.
- تکیلا هستم . حتما تعجب کردی . شماره ات رو از آبشار گرفتم . میخوام ببینمت.
اول عصبانی شدم که چرا بچه های آبشار شماره ام را به او داده اند ولی بعد یادم به چشمهای از حدقه درآمده مدیر آبشار وقتی که دید با او سلام علیک میکنم افتاد ، دیدم تقصیر خودم بوده . یادمه مدیر گفت : مهندس، شما ، این ؟؟؟!!!!!!!!!
گفتم : کجا نوشته که من بهتتر از اونم ؟؟؟؟؟
آره تکیلا یکی از بقول خودشان bussiness lady های دبی بود و من از طریق یک دوست توی یک دیسکو باهاش آشنا شدم . میگفت ۲۵ سالشه ولی ۳۵ ساله بنظر میامد . با صدایی خش دار وگرفته ، هیکل کمی گوشتالو . خلاصه مطلب توی خیابان دیدمش و بهم گفت که ویزایش تمام شده . بی پول شده و صاحبخانه عذرش را خواسته .
- فقط یه جا می خوام که ماه رمضان را سر بیارم . آخه من تو این ماه ختم قران میگیرم و دنبال کار خلاف نمیرم .کمکم کن.
این شد شروع یک ماه هم خانگی من با تکیلا.
خیلیها خرده گرفتند که چرا همچین کار کردم ولی معرفت اون می ارزید به خیلیها که مثلا خوبند.
یکماه هم کلام شبهایم شد . خریدن نان تازه و چیدن سفره افطار ان سال مزه خاصی داشت، مزه دل شکسته تکیلا.
نمیدانم داستانهایش راست بود یا دروغ . ما انسانها سعی می کنیم هر عملی را که انجام میدهیم ، موجه جلوه دهیم .
میگفت:" پدرم آدم پولداریه . تو طرفهای نادری و بازار چند تا مسافرخونه داره . میگن آدم بدگمونی بوده و دست بزن داشته به همین دلیل هم مادرم ازش جدا میشه .۵ سالم بود که گفتن قرار شده خواهر بزرگم پیش پدر بمونه و من پیش مادر .
لحظه ای که مادرم رو تو فرودگاه آلمان دیدم فراموش نمیکنم. فکر کزدم این فرشته خوشگل مامان منه!!!
مادرم خیلی خوشگله بخصوص اونروز تو فرودگاه با موها مشکی بلندش که روی پالتو پوست سفیدش ریخته بود خیلی زیباتر شده بود . دویدم طرفش که برای اولین بار مزه آغوش مادر رو بچشم که دستهاش رو حائل کرد و کمی نگاهم کردو گفت از این لوس بازیها خوشم نمیاد . در ضمن اجازه نمیدم زندگیم رو خراب کنی.
دوست پسر داشت و نمی خواست تو دست و پاش باشم چون طرف از بچه خوشش نمیومد. من چند آپارتمان اونطرفتر تو خونه پسر خاله اش بزرگ شدم.
۱۴ ساله بودم که بچه دار شدم تا ۱۸ سالگی که سرپرستی بچه را به خودم دادن آلمان موندم بعد برگشتم تهران . اما اونجا هم نتونستم دووم بیارم . پسرم الان پیش خاله ام زندگی می کنی . بیچاره این خاله بخاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.بگذریم حالا هم اینجا خدمت شما. "
یک ماه رمضان خیلی زود گذشت تا روزی که اسبابهایش را جمع کرد و رفت و من برگشتم ایران . بعدها شنیدم دوست پسر گرفته و مشاغل قدیم را کنار گذاشته . چون هم آلمانی می دانست هم عربی تو یک شرکت بعنوان فروشنده لوازم آرایش استخدام شده و دنبال کارهای پسرش است تا از ایران خارجش کند . از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم . بهش تلفن زدم .
-شما ؟
اسمم را گفتم . کمی مکث کرد .
- بجا نمیارم.
- مهم نیست فقط می خواستم حالت را بپرسم . آخه ماه رمضونه دلم هوات رو کرده بود.
نفرت
کلمه را با خشم تمام در ذهنش تکرار میکرد.
بیاد می آورد لحظه ای که بهوش می امد هم همین کلمه را تکرار می کرد. انگار همین دیروز بود . می توانست تمام حرکات شعبده باز گونه پرستار را هنگام بیرون کشیدن باندهای خونین از درونش بیاد بیاورد و لبخند زهرآگین پرستار را.
و امروز مرد بی هیچ ترحمی تمامی نفرتش را از پنهانی ترین گوشه های مغزش بالا می آورد و بر سر و روی او و می ریخت. دلش می خواست فریاد بزند اما آیا مرد می فهمید . آیا میفهمید وقتی می گوید : "امشب پیشم بمون . ای بابا کاریت ندارم نگران نباش ." چه آشوبی در دلش بپا می کند . آیا می فهمید زمانی که عکس پسر ۴ ساله اش را نشانش داد چه حسرتی را در دلش تازه کرد.
- همونطوری که قیافه ات تغییر نکرده درونت هم عوض نشده . هنوز هم میخوای خردم کنی. هنوز هم داری از یه پله بالاتر نگاهم می کنی . میدونی چرا تمام این سالها دنبالت بودم برای اینکه می خواستم ازت انتقام بگیرم.
-انتقام؟
- خوب بله نباید هم بدونی با من چه کردی . یادت مییاد اولین بار که اومدم خونه اتون بعد بهم گفتی که مامانت ازت پرسیده ار چیه این پسره خوشت اومده، از قیافه اش، از قد و بالاش،... شماها چطور به خودتون اجازه میدید انسانها رو اینجوری له کنید ؟ چطور به خودتون اجازه میدید از ظاهر انسانها در موردشون ، در مورد انسانیتشون قضاوت کنید؟ خوب تو یه خونه ای بزرگ شدی که زن سالاریه . مادرت اینجوری بارت اورده دیگه که همیشه مردها رو خرد کنی.
- زن سالاری ؟ تو از کجا میدونی تو خونه ی ما چی میگذره؟ ! بیچاره مادرم.
- میدونی هیچوقت عاشقت نبودم اما هیچوقت هم رهات نکردم. تو جای خاصی تو زندگی من داری همه هم اینو میدونن . حتی زنم هم میدونه که باید به گذشته من احترام بگذاره. تو زندگی من رو عوض کردی. برا همین دلم می خواد عوض بشی . باور کن اگه بخوای می تونی آدم خوبی باشی. می دونی چرا بهت اعتماد نداشتم چون هیچوقت این اطمینان رو بهم ندادی که برام می مونی.
بیاد اورد اواین هدیه ای را که مرد برایش گرفته بود " این لباس به تن س خیلی قشنگ بود خیلی بهش می اومد گفتم بعنوان هدیه تولد برات بخرم." " دیشب س بهم گفت نکنه بسرت بزنه بخوای با این ازدواج کنی . راست می گفت تو آبروی ادم رو می بری " " خوب که چی منتظرم موندی می بینی که با بچه ها رفتم ناهار" بیاد می اورد لحظه به لحظه جنگشان را . بیاد آورد همانروز بعد از برگشتن از بیمارستان زنان مرد میگفت :" بخیر گذشت . فکر کن من و تو ازدواج می کردیم چه مسخره می شد."
خدایا چقدر بی انصافی . چقدر بی رحمی.
- بهت پیشنهاد می کنم بری پیش یه روانکاو. تو واقعا احتیاج داری . گواینکه اکثرشون فقط کتابها یی رو که خوندن تکرار می کنن . می دونی تو این سفرم بخاطر مشکلی که با پسرم دارم رفتم پیش یکیشون که خیلی تعریفش رو می کردن . آخر سر باهاش بحثم شد . بهش گفتم منهم خودم پزشکم من هم خیلی از کتابهایی رو که شما خوندید خوندم . مشکل من با پسرم اینه که من می خوام اون مثل همه بچه های ۴ ساله رفتار کنه ولی مثل یک مرد ۲۰ ساله است.
نه خدایا اشتباه کردم تو نه بی انصافی نه بی رحم تو فقط قادر مطلقی .
برای اولین بار در طول این شب لبخندی گوشه لبش نشست . اشکهایش را پاک کرد و گوشی تلفن را قطع کرد .فکر کرد اگر اون ،اگر بچه ام مونده بود الان چند سالش می شد ۱۷ یا ۱۸؟
بعد نوشت :"گواینکه نی تونم چیزی رو تغییر بدم اما بخاطر کارهایی که کردم و از خودم چنین نفرتی بجا گذاشته ام ازت عذر می خوام. " وبرایش فرستاد.
آذر۸۵
تقدیم به آقای کریمی ( برای اینکه یک اشتباهی کرد و گفت خوب می نویسم )
رخوت یک بعد از ظهر آرام توی تنش بود . کش و قوسی به خودش داد و آدرس بلاگفا را روی صفحه کلید تایپ کرد. نام کاربر،رمز عبور .... این هم یک سرگرمی تازه بود که نمیدانست تا کی ادامه خواهد داد . صفحه سفید روبرویش را نگاه میکرد و نمیدانست چکار کند ، حرفی برای گفتن نداشت . رفت که ببیند کسی حرف جدیدی زده یا نه .
نویسنده: ابوذر كريمي
دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 14:42
سلام. من با يك داستان كوتاه به نام "چتر" بروزم. خوشحال ميشوم كه بخوانيش و نظرت را به من بگويي. ياحق.
روی کلمه وب سایت کلیک کرد وشروع به خواندن کرد .
چتر ابوذر کریمی
من چترم را فراموش كرده ام.
نيچه
واپسين شطحيات
باید عجله میکردند . هوا هنوز تاریک بود . از دیشب یک بند باریده بود و خدا می دانست الان وضعیت ترافیک چقدر خراب است .
- واویلا عجب محشرییه .
آسمان و زمین انگار داشتن عقذه هایشان را سر مردم خالی می کردند . مردم اگر می توانستند با چترکمی خودشان را خشک نگهدارند با موج دریا که به موج شکن می کوفت و شتکهایش را به سر و روی مردم می ریخت کاری نمی توانستند بکنند .
- چکار کنیم با اتوبوس بریم یا مینی بوس
- با مینی بوس
- من بدبخت رو بگو که باید یه خط دیگه هم سوار بشم.
- چی داری؟
- خوشبختانه دیفرانسیل . راهم میده . فقط خدا کنه دوباره به ناخونام بند نکنه.
به دستهایش نگاه کرد .دستهایش را دوست داشت . دستهایی با انگشتان کشیده و ناخنهای بلند و با دقت لاک زده.
- این خرا رو ببین.
برگشت به طرفی که دوستش اشاره کرده بود . نگاهشان بهم افتاد.هم کلاسیش بود با دوست دخترش بدون چتر و بارانی ، از سر تا پا خیس .
داشت فکر میکرد چترش را به آنها بدهد که سنگینی نگاه پسر را دوباره حس کرد . یادش افتاد که پسر همیشه یک ایستگاه جلوتر سوار میشود و وقتی که او سوار اتوبوس میشود همیشه با نگاهش تعقیبش میکند . هیچوقت حتی برای نگه داشتن کیف و کتابش هم تعارفی نمیکند .
پیش خودش گفت : بدرک . یعنی تو خونه اشون چتر پیدا نمیشه.............
درس آخر هم تمام شد . از ساختمان دانشکده بیرون آمد . باران مدتها بود که بند آمده بود و آسمان شسته شده برق میزد . صورتش را رو به آفتاب گرفت ، نفس عمیقی کشید . احساس گرسنگی کرد و راه افتاد طرف کانتین .داشت به قیافه اخم آلود آبدارچی فکر می کرد که هر وقت ازش می خواست چایش را در لیوان بریزد چطور چشمانش را گرد میکرد.
- آخ
دستهایی که دور کمرش حلقه شد از افتادن نجاتش داد .پسر همکلاسی بود.
- دختر عرب مواظب باش.
حوصله درس تاریخ و جغرافی نداشت . فقط خودش را از حلقه دستها نجات داد .
- من ایرانییم .
- چه چتر خوشگلی میدیش به من.
و بعد چتر را از دستش گرفت و باز کرد . چتر رنگ رنگین کمان بود و زیر آفتاب براقتر و زیباتر بنظر
می آمد . پسر چتر را بالای سرش گرفته بود و می گرداند . چشمان سبزش می خندیدند.
- چقدر خوبه چتر داشتن
و او شنید : چقدر خوبه با توبودن.
زنگ تلفن از جا پراندش . چند ثانیه طول کشید که یادش بیاد این قضیه مال 20 سال پیش بوده . حالا مدیر قسمت کامپیوتر یک شرکت خصوصی است . جواب تلفن را داد . به مونیتور نگاه کرد . داستان را نخوانده بود . حوصله خواندنش را نداشت . کامپیوترش را خاموش کرد و با خودش فکر کرد : راستی چه بلایی سر چترم اومد .
رابطه
زنی ۳۹ ساله کنار پسری ۲۳ ساله درون اتومبیلی که بی هدف در خیابان میگردد ( در اصل گردششان بیهدف نیست . می خواهند به این وسیله تا زمان شام وقت بگذرانند)زن کمی متعجب است برای اولین بار با مردی بااین فاصله سنی ارتباط برقرار می کند و پسر ناآرام...
پسر مدام حرف میزند, از زمین و زمان بیوقفه حرف میزند.برعکس زن ساکت است و فقط گاه گاهی برای اینکه هم صحبتش!!! دلگیر نشود کلمه ای برزبان می اورد.
پسرازیکی از دوست دخترهای قدیمی اش تعریف میکند که چندوقت پیش تماس گرفته و ابرازتمایل به از سرگیری رابطه شان کرده. تعریف میکند که چطوراین دعوت قلقلکش داده ( کلمه ای که زن در مورد احساس پسر بکار برد) و چطور دختر بعد از مدتی که پسر را حسابی امیدوار کرده به ناگهان جواب تلفنهایش را نداده و به این ترتیب دماغ پسر را سوزانده و از او انتقام گرفته...
و زن فکر میکند که پسر چقدر ساده و بچه است وچه صداقت دلنشینی دارد. فکر میکند که از پسرخوشش میآیدو از بودن با اولذت میبرد.از بودن با پسری که از همان ابتدا اعلام میکند روزی جواب تلفنهای زن را نخواهد داد.
صحنه آخر:
نیمه شب است.زن توی اتاقش نشسته .اتاق زن آینه روحیات زن است. همانطور بین میانسالی و بچگی اجباری زن مانده.
۲ سال از رابطه اش با پسر میگذرد . زن با دودلی شماره پسر را میگیرد گواینکه صدای درونش میگوید باز هم جوابی نخواهد گرفت.تمام طول این هفته پیغامهایی که فرستاده و تلفنهایی که به پسر زده بیجواب مانده.
تلفنش را می بندد در اینه نگاهی بخود می اندازد به اشکی که ته چشمانش میدرخشد لبخندی میزند .زیر لب زمزمه میکند که این هم بگذرد و در دلش میگوید : خدایا هر جا که هست با هر کس که هست خوش باشه .