سلام خدا جونم .

اینروزا خیلی شک دارم که وحود داشته باشی ولی مهم نیست الان یک کم کله ام گرمه و میخوام باهات حرف یزنم .

دلم گرفته . چشمام خیس اشکه اما خوب مستم . یک جورهایی شادم . یک هفته است تنهام . از این تنهایی مثل دیوونه ها لذت میبرم . کاش فقط خودم بودم و خودم اونوقت نه جنگی در میگرفت نه مادری دلتنگ بچه اش می شد .

برای خودم تو تنهاییم شادم و اشک میریزم .چون از دست توْ از دست این زمونه خسته شدم . برای خودم خیال بافی میکنم از دنیایی که مردم تو خیابون بهم لبخند میزنند

دلم برای یه قهقهه از ته دل تنگ شده . چرا انقدر بی انصاف شدی.

و از تنهایی خودم لذت میبرم و اشک میریزم.

روز ۲

چشمانم بجز سفیدی سقف چیزی نمی‌بیند و بدنم انگار در یک سقوط بی پایان منقبض و عصبیت. سکوت کشنده است و صدای وز وز گوشهایم دیوانه کننده .

سفر  روز ۰

در فرودگاه امام هستم. جایی که مایه سرافکندگی خود امام هم هست .

ورود اتومبیل به قسمت پروازهای خروجی مسدود شده و .... بگذریم . با آسانسور به پروازهای خروجی آمدم بعد از یک تکان شدید و صدایی عجیب آسانسور در طبقه اول ایستاد . در باز شد و دیدم آسانسور حدود ۲۰ سانت بالاتر از سطح زمین ایستاده .

خدایا از شر فرزندان بی مسئولیت ، بی فکرت به چه کسی پناه ببرم؟

بعد از جنگ ۱۲ روزه

امشب به طرز غریبی هوا خنک است. . آخر تیر ماه ، ماه قرمزی که تو قاب پنجره پیداست و نسیم خنکی که از میان ماه می‌گذرد و پوست گرما زده ام را خنک می‌کند.

این مدت نمیتوانم احساساتم را کنترل کنم . به تلنگری اشکم سرازیر میشود و یا خشمگین میشوم

به دیدن جشن تولد سورپرایزی که برای مربی گرفته شد بی اختیار اشک ریختم و به خواندن نظری که گفته بود با این سنت حجاب را رعایت نمیکنی ، خشمگین شدم.

جنگ 12 روزه

نوجوانیم اول با انقلاب ، بعد جنگ ایران و عراق گذشت . جوانییم با غربت برای تحصیل ، مرگ دوستم ، استرس برای خانواده ای که زیر بمباران تو ایران مونده ، سیل تجریش ، زلزله رودبار ......... و ترس از گشت کنترل حجاب و حالا میانسالیم با تحریم و فقر و جنگ با اسرائیل .اما در کنار هم اینها لحظات خوش هم دبسیار داشتم .

تو تمام این چند هفته دارم فکر میکنم ما با توهم دشمن زندگی کردیم و اسرائیلیها با جنگ . حداقل زندگی ما یک کم بهتر بوده .

میگن مادر ترزا را دعوت کردند به یک تظاهرات ضد جنگ . مادر ترزا دعوت را رد کرد و گفت اگر برای تظاهرات برای صلح دعوتم میکردید می آمدم .

این بلایی است که حکومت اسرائیل سر مردمش میاره . برای جلوگیری از جنگ و حفظ آسایش مردمش،دستور میده همه خانه ها پناهگاه داشته باشند !!!!!!

جنگ 12 روزه

انگار توی یک کابوس دست و پا میزنم . همون حالی را دارم که سال 57 داشتم. من متولد برج میزان تعادل را از دست داده ام.

اون سال هم همین حس را داشتم . مکان امنی وجود نداشت و من .... گاهی خانه ناآشنا بود ، گاهی مرد و زنی که پدر و مادر هستند و گاهی تصویر خودم در آئینه.

مغزم از درک زندگی ای که با این سرعت سرسام آور به پیش میرود عاجز است . باید دست دراز کنم و به تکه ای از این زندگی چنگ بزنم و نگهش دارم . باید لمسش کنم تا باور کنم وجود دارد و بیهوده نیست .

تا باور کنم وجودم بیهوده نیست .

روزها پشت سر هم میگذرد، بی برنامه و اکثرا در خواب .انگار در تمام این ۵۸ سال عمرم هیچ نخوابیده ام . روزها می‌گذرد و من به بیکاری و روزمرگی عادت میکنم.

برای بار سوم گفت : شما حق به گردن من دارید ....

دلم میخواهد این حق را مطالبه کنم و وقتی که حتی آشنایی با من را انکار کرد ، بگویم چی میشه برای استفاده از دیگران انقدر دروغ نگید.

بعضی وقتها حالم بد میشه از اینکه مردها فکر می‌کنند با تعریفهای الکی میتونن مخ ما زنان را بزنند.

بعد از سی و یکسال کار کردن ، نشستن در خانه سخت است . آن هم در زمانی احساس ناتوانی نمیکنی . حنبه خوبش اینست که دیگر مسئولیت هیج جیز و هیچ کس غیر از خودم را ندارم . مسئولیت ساختن زندگیم و رسیدن به بهترین خودم.