دیروز بزرگداشت استاد نیما پتگر بود .
لحظه لحظه خاطراتم از او همراه با فیلمی که در حال پخش است میگذرد . مهرزاد - خواهرش - از شروع بکارش و بعهده گرفتن مسئولیت کلاس پدر میگوید و من باز سنگینی نگاهش را در ان صبح خرداد ماه 58 حس میکنم . فکر میکنم من از معدود شاگردانش بودم که او خواست که تعلیمم دهد و برعکس آنچه که همسرش میگوید هیچوقت مجبورم نکرد که جعبه و کوزه بکشم ،ولی من طراحی را به نقاشی ترجیح دادم .
خودم را از جمع شاگردان و خانواده اش کنار میکشم . سالها با بسیاریشان همکلاس و دوست بودم اما نتوانستم آنقدرکه انتظار داشت خودم را وقف نقاشی کنم . شاید اگر آنطور که میگفت ، یک کم همت بخرج میدادم صاحب سبک میشدم ....
سرم درد گرفته. مراسم خیلی دلگیر و حزن انگیز بود . بخصوص اون عکس انداختن روی پله های ورودی خانه هنرمندان .
"پ" گفت : زود رفت .
- : نه . به موقع رفت . اگر میموند و نقرس امانش را میبرید و زمینگیرش میکرد چی ؟ کی بهش میرسید ؟ اون که تنها بود . اگر موقع مرگ کسی کنارش نبود چی؟
هر دویمان تکیه داده ایم به دیوار و به آهایی که با کلکسیون پیپ استاد عکس میندازند نگاه میکنیم . هیچکدامشان با این دقتی که به پیپها نگاه میکنند به تابلوهایش دقت نمیکنند .
دلم برایت تنگ شده ....