خانمی پیانو میزند . کاش والس میزد . همیشه از رقصیدن با مادرش میگفت . اینکه چطور مادر به او والس و تانگو یاد داده بود . در خیالم نیمای 8 ساله را  در حالیکه مشتاقانه به بالا و چهره زن زیبا یی که دامن کلوش سفید پوشیده ،نگاه میکند و سعی میکند ریتم پاهایش را با ریتم پاهای زن هماهنگ کند ، مجسم میکنم .

لحظه لحظه خاطراتم از او همراه با فیلمی که در حال پخش است میگذرد . مهرزاد - خواهرش - از شروع بکارش و بعهده گرفتن مسئولیت کلاس پدر میگوید و من باز سنگینی نگاهش را در ان صبح خرداد ماه 58 حس میکنم . فکر میکنم من از معدود شاگردانش بودم که او خواست که تعلیمم دهد و برعکس آنچه که همسرش میگوید هیچوقت مجبورم نکرد که جعبه و کوزه بکشم ،ولی من طراحی را به نقاشی ترجیح دادم .

خودم را از جمع شاگردان و خانواده اش کنار میکشم . سالها با بسیاریشان همکلاس و دوست بودم اما نتوانستم آنقدرکه  انتظار داشت خودم را وقف نقاشی کنم . شاید اگر آنطور که میگفت ، یک کم همت بخرج میدادم صاحب سبک میشدم ....

سرم درد گرفته. مراسم خیلی دلگیر و حزن انگیز بود . بخصوص اون عکس انداختن  روی پله های ورودی خانه هنرمندان . 

"پ" گفت  : زود رفت . 

- : نه . به موقع رفت . اگر میموند و نقرس امانش را میبرید و زمینگیرش میکرد چی ؟ کی بهش میرسید ؟ اون که تنها بود . اگر موقع مرگ کسی کنارش نبود چی؟

هر دویمان تکیه داده ایم  به دیوار و به آهایی که با کلکسیون پیپ استاد عکس میندازند نگاه میکنیم . هیچکدامشان با این دقتی که به پیپها نگاه میکنند به تابلوهایش دقت نمیکنند .

 دلم برایت تنگ شده ....