ترس

این روزها انگار مستم . این روزها انگار در یک توهم 24 ساعته بسر میبرم . انگار از رویایی به رویای دیگه ای وارد میشوم.

میترسم از لحظه ای که بیدار شوم .

بیحسی

دستم را میان دستانش میگیرد و با تجکم میگوید : تو مال منی.

دنبال حسی میگردم ، حتی اگر این حس انزجار باشد . اما هیچ حسی ندارم .

در جوابش میگویم : من مال هیچکس نیستم .

اما پیشنهادش را قبول مبکنم چون با او از ته دل میخندم . خنده ای که مدتهاست فراموش کرده ام.