هديه
از این خلوت خوشش می آمد ، هر چند که سکوت و غربت محل می ترساندش. هوا رو به تاریکی بود پس باید زودتر برمیگشت هیچ دلش نمیخواست گم شود .خلخالش به چیزی گیر کرد . پایش را محکم تکان داد . زنجیر خلخال پاره شد و چندتا از آویزهایش روی زمین پخش شد .
روي زمين نشست و مشغول جمع كردن آويزه ها شد . فكر كرد " انقدر زياد شده ؟!!!!!!"
يادش آمد اين خلخال پر از آويزه هاي مختلف روزي فقط يك زنجير ساده بود .سالها پيش بود . مرد گفته بود كه خوشش مي آيد زينتي به پايش داشته باشد و او هر وقت با هم بودند براي خوش آمد او، اين زنجير را به پايش مي بست . تا اينكه يك روز مرد آويزي برايش هديه آورد . وقتي فهميد كه اين هديه بخاطر اين بوده كه مرد مدتيست با يكي از دوستانش رفت و آمدي دارد ناراحت شد . نه از دوستي و نزديكي آنها . بدليل اينكه اين موضوع هيچ ربطي به او نداشت ،پس چرا مرد فكر كرده بود بايد هديه اي برايش بگيرد.
هديه دادن آويزها وقت و بي وقت ادامه پيدا كرده بود. ميدانست در پشت هر هديه اي يك رابطه وجود دارد . رابطه اي كه براي او هيچ اهميتي نداشت . مرد را دوست داشت اما بعنوان يك دوست دور ؛ نه چيزي بيشتر از آن.
سالها ميگذشت . هنوز هم گاهي همديگر را ميديدند و هنوز هم نميدانست چرا مرد فكر ميكرد بايد براي او هديه اي بگيرد.
وقتي كاري از دستم برنمي آيد.
يكي بود يكي نبود . يك ماهي كوچولوي نقره اي بود كه يك شب شيطان رفت زير پوستش و گولش زد كه : نترس . اين حرفها كه بزرگترها ميزنند همه اش دروغ است . اگر شب از خانه بروي بيرون هيچ اتفاقي نمي افتد . و ماهي نقره اي شب از خانه زد بيرون و آمد نزديك ساحل . آنشب هوا سرد بود و طوفاني نه آدمي توي ساحل بود نه مرغ دريايي . موج بلندي ماهي قصه ام را پرتاب كرد توي ساحل پاي يك كنده درخت. آب عقب كشيد . ماهي ماند پاي كنده درخت توي خشكي . كم كم داشت هوا كم مي آورد . ميدانست اگر دوباره به اب نرسد ميميرد . التماس كرد :" منو برگردون تو آب" كنده درخت صدايش را ميشنيد . طپش قلب كوچكش را روي پوسته خشكيده اش حس ميكرد ، باز و بسته شدن تند آبششهاي ماهي قلقلكش ميداد اما ميدانست كه هيچ كاري از دستش برنمي آيد .نمك آب دريا خشكش كرده بود وانسانها شاخ و برگ خشكيده اش را بريده و در بخاريهاي خود سوزانده بودند . در دلش دعا ميكرد :" خدايا كمكش كن . خدايا يه موج ديگه بفرست ." ماهي ديگر به سختي نفس ميكشيد . كنده درخت فريادزد:" اي خدا فقط يه موج ديگه بفرست اينطرف . نذار بميره ". اما صدايش در هياهوي طوفان گم شد و بگوش خدا نرسيد.
نميدونم.......
پكي به سيگارش زد و پاهايش را توي شكمش جمع كرد . گفت :ميخواستم يه چيزي را اعتراف كنم . تو اين مدت با يه نفر خوابيدم.
سايه لرزش خفيفي از چشمان مرد گذشت اما با صدايي معمولي پرسيد : خوب . خوب بود ؟
- - فرقي نميكنه كه . همه همون كارهاي هميشگي را تكرار ميكنيم . فقط حس آدم گاهي فرق ميكنه . با يكي حس خوبي داري با يكي نه . يادته يكبار يه كتاب دادي دستم بخونم . تو از شنيدن صداي طرف مقابل خوشت ميياد و من از سكوت . ذاتا خودم ميمونم تواين موقعيت چي بايد بگم. تو از حرفهاي مستهجن خوشت ميياد و من برام سخته اينطور حرف زدن.
- - يهو بگو اصلا با من حال نميكني
- - خلي مگه . اگر ازت خوشم نمييومد كه الان اينجا نبودم . ولي در حقيقت بايد فصل تو بسته ميشد .
- - يعني ديگه نميخواهي باهم رابطه داشته باشيم ؟
- - منظورم بستن فصل تو توي ذهنم بود . من 5 ساله كه با تو نه اما با فكرت درگيرم . آدمي كه در عين حال كه وجود داره انگار كه وجود نداره .
- - خوب حالا طرف كي هست ؟
- - يه آدم . چه فرقي ميكنه چكار ميكنه يا تحصيلاتش چيه . يا از تو خوشتيپتره يا پولدارتر. موضوع اينه كه بعد از اين همه سال دوباره يكي پيدا شد كه يادم بياره يه چيزي هم بعنوان عشق بازي وجود داره .
- مرد كه لباسهايش را پوشيده بود . سويچ ماشينش را از روي ميز توالت برداشت و گفت : خوش باشي .
زن در حالي كه از سرما تنش مور مور ميشد مشايعتش كرد و گفت : مرسي . تو هم و در حالي كه در را ميبست گفت : اما اون ديگه وجود نداره .
قبلاً هم بارها ديده بودمش . 47-8 ساله بنظر مي آمد . قد بلند و هميشه شيك،ساده و مرتب بود . جذاب نبود اما قدرتمند بنظر مي آمد .نميدانم چرا فكر ميكردم بايد وكيل باشد.
هر دو مشغول كار خودمان بوديم . ميدانستم با كمي فاصله كنارم ايستاده . صداي بالا كشيدن بينيش را شنيدم و بي اختيار از آينه روبرو نگاهش كردم . نگاهم به نگاه گريانش گره خورد .
گفت : قرار بود امشب از سفر برگردم ، كارم زودتر تمام شد و 10 صبح رسيدم . دخترم تنها بود و عصبي . ميگفت سرش درد ميكند . شب قرار بود برود مهماني . بهواي اينكه حال و هوايش عوض شود گفتم بريم خريد. تو ورودي يكي از مركز خريدهاي بالاي شهر ديدمش . با يكي از خانمهاي همسايه ، دست در دست.
كنجكاو شدم . "خوب ؟ "
- فهميدم ديشب به بهانه كار نيومده خونه .برگشتيم . چمدانش را بستم و دفترچه حسابش را هم گذاشتم تو چمدان . قفل در ورودي را عوض كردم و چمدان را هم گذاشتم دم در. دخترم را فرستادم خونه مادرم ، خودم هم اومدم اينجا حرصم را سر وزنه ها خالي كنم.
-پس چرا گريه ميكني؟
- آخه من با اون پير شدم.
يك روز تعطيل
همونجوري كه به پشتي صندلي تكيه زده بود و داشت قهو ه اش را مزمزه ميكرد ، براي گلدانهاي پشت پنجره آشپزخانه حرف ميزد . گاهي هم صدايش را بلندتر ميكرد تا گلدانهاي توي حياط خلوت هم صدايش را بشنوند. از حال و احولشان ميپرسيد. با جوانه هاي جديدشان از آرزوهايش ميگفت و با برگهاي پير از خاطراتش . در حين حرف زدن گاهي با دستهاي سبزش خاكشان را نوازش ميكرد.تو مكثهاي بين جملات طولانييش ، جرعه كوچكي قهوه ميخورد و ميگذاشت در سكوت لذت تلخييش توي رگهاي خشكيده اش جريان پيدا كند.
اين چند دقيقه قهوه خوردن كنار پنجره آشپزخانه ، لذت بخشترين لحظات عمرش بود و هر بار سعي ميكرد اين دقايق را كشدارتر كند. افسوس كه باز هم قهوه تمام شد . بلند شد . مفصل زانوانش تقي صدا كرد . سعي كرد حركت كند اما نتوانست . به پاهايش نگاه كرد كه مثل تنه تكيده درختي همراه پايه هاي صندلي در كف آشپزخانه ريشه دوانده بود. دوباره نشست . با لبخندي به پهناي صورتش ... فكر كرد ديگر تنها نيست.
چون قول داده بودم
بيشتر از 2 هفته است كه به اشكان قول داده ام بنويسم . اما اين هم شده مثل نقاشي كردنم . بي حوصله ام. ولي بهرحال چون به او قول داده بودم ، نوشتم.
چشمهايش را باز ميكند . چند بار پلك ميزند . شوهرش را صدا ميكند . صدا يش در خانه ميپيچد و پژواكش بي جواب باز ميگردد.بين خواب وبيداري دست و پا ميزند . نميداند هنوز خواب مي بيند يا اين بيداري و حقيقت است. كش و قوسي به بدنش ميدهد . دردي كه در تنش ميپيچد و نفسش را ميگيرد يادآوريش ميكند كه بيدار است، بيداريي دردناك ، كه ديگر شوهري در كار نيست.
دستش كورمال كورمال بدنبال ساعت روي پاتختي ميگردد ، پيدايش نميكند . مي انديشد : "چه فرقي ميكند ساعت چند باشد . بهرحال كاري براي انجام ندارم. " پسرش كه تا دير وقت شب سر كار است و ناهار را هم همانجا ميخورد . هميشه اضافه كاري ميماند . خوب حق هم دارد ؛ با اين مادر پير حرفي براي گفتن ندارد. بگذار خانه بزرگ را گند و كثافت بردارد ، بهرحال كسي بسراغشان نمي آيد . مهماني بي خبر زنگ درشان را نميزند . دلش مي خواهد باز هم بخوابد . آخر خواب دخترانش را ديده بود . برايش نامه نوشته بودند: " مادر بيا. جايت پيش ما و پدر خاليست .قرار است اين جمعه خاله قمرتاج اسلامبولي پلو بپزد ."
چشمانش را بست . ميخواست باز هم بخوابد و خواب دخترانش را ببيند . خواب سفره چيده شده و ديس اسلامبولي پلو را .
بوسه دختر بزرگش را روي گونه اش حس كرد .
- مامان خوش اومدي . دلم برات خيلي تنگ شده بود.
ديوانگي
شبی بود مثل امشب . همان حس خفگی . موهایم مثل مار دور گردنم میپیچد . جمعشان میکنم و با گیره ای نگهشان میدارم. اما حالا سنگینی گیره اذیتم میکند.چاره ای نیست گیره را باز میکنم . بلوزم را در می آورم . بدنبال قیچی می گردم. تحمل هیچ چیز را ندارم.
آنشب هم شبی بود مثل امشب . اتاق خالی ، تخت دو نفره. اینجا سقف سبزه ، اونجا کف سبز بود . چه فرقی میکند آنشب هم انگار سقف رو سرم آوار میشد.
آنشب هم شبی بود مثل امشب. آنشب تو موبایلم فقط یک اسم بود ، امشب صد اسم. وقتی گوشی را برداشت گفتم :"دارم دیوونه میشم. دارم بین این دیوارها له میشم.
گفت:"من دارم میرم بیرون ، اما در خونه را باز میذارم. میبینمت."
امشب هیچکس جوابم را نداد.
آنشب هم شبی بود مثل امشب.... بالاخره قیچی را پیدا کردم.
گل سرخ
زنی از بالای سرش پرسید : بیدار شدی؟ و دستور داد : برگرد و پاهات رو باز کن.
ماشین وار گفته های زن را انجام داد. زن با خشونت پتو را کنار زد ،با پاهایش سطلی را پای تخت هل داد و شروع کرد بیرون کشیدن باندها . با بیرون آمدن هر تکه باند انگار تکه ای از وجودش کنده میشد . میتوانست شکل انگشتان کوچکی یا تکه ای از پا را چسبیده به باندها تشخیص دهد . خیس شدن تشک زیرش را حس می کرد .
زن فریاد زد : یه سطل دیگه بیارین داره همه جا رو به گند میکشه .
سعی کرد حرفی بزند اما صدایی از دهانش خارج نشد. انگار ماهی در خشکی بدنبال آخرین نفس فقط دهانش باز و بسته شد. گرمای دستی را در دستش حس کرد . مرد سراپا سفید پوش کنارش بود . ناله ها آرام گرفت . نگاه حسرت بار دیگر زنها را حس میکرد ، آخر مردش کنارش بود. مرد دستانش را به لب خود نزدیک کرد و قطره خونی که از جای خار بیرون زده بود نوشید.
سرش را برگرداند و فکر کرد : فقط یه کابوسه. باید بیدار شم.
- خوب تموم شد ؟ همین چندتا بود؟
لیست را یکبار دیگر از بالا تا پایین نگاه کرد . - یکی دیگه هم هست . بهر حال جند ساعت بیشتر موندنش فرقی نمیکنه . کسی که دنبالش نمی یاد.
- چی هست .
از روی لیست خواند : زن . ۲۳ ساله . علت مرگ خونریزی بعلت حاملگی خارج از رحم . قصابای کثافت.
- چه بوی خوبی داره ، بازش کن ببینم .
- ای بابا ول کن
- آخه بوی خوبی داره .مثل گلسرخ . شاید چیزی همراهشه .... خوشگل بوده.
- قصاب کثافت . حتماْ کلی هم ازش پول گرفتن ، حالا هم کنار استخرشون با پول این و امثال این ویسکیشونو مزمزه میکنن . کثافتا.
- خوب هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه .
- احتمالاْ اونی که نصف خربزه رو خورده الان تو بغل یکی دیگه داره خربزه قاچ میکنه.
- یه جیزی تودستشه . صدای شکستن انگشتان زن چندش آور بود ولی به این چیزها عادت داشتند . اینجا یا تو غسال خانه بالاخره این اتفاق می افتاد.
-اِ یه گلسرخه
- بس کن دیگه .داری حالمو بهم میزنی . مگی نمیبینی خاراش تو گوشتش فرورفته . برش دار ببرش دیگه.
شعله
مادر نگران در اتاق را باز میکند- باید تا حالا بیدار میشد ، سابقه نداشت انقدر بخوابد اما هنوز در اتاقش بسته است - بوی تند شمع مشامش را پر میکند و فریادش خانه را میلرزاند .
روزنامه های عصر از مرگ عجیب دخترک و پیدا شدن جسد سوخته اش در رختخوابش مینویسند.
برف
چقدر دلش می خواست برف بازی کند. ـ دست بردار پیره زن تو این برف و سرما ... خوبترین حالتش اینه که دست و پات رو بشکونی . ـ خوب بدترین حالتش هم اینه که بمیرم .
بمیرم ، بمیرم ، بمیرم ... کلمه مرگ در هوا معلق مانده بود . صفحات آلبوم قدیمی را باز ورق زد . خنده های از ته دل ، نگاههای مست ، حرکات عاشقانه ، اشکهای وداع ، همه وهمه یخ زده و منجمد ، سرد و زرد رنگ و خاک گرفته. برخاست . د ر را گشود .سرمای برف مثل سوزن در پاهای برهنه اش فرورفت . فکر کرد : چند قرن از آخرین هم آغوشیش میگذره . لبخندی زد . مشتش راپر از برف کرد و در دهانش گذاشت و به راهش ادامه داد.
سرما
- تلختر از منی که
- (آره ... مثل یه قدح کنیاک کهنه از یه شیشه فراموش شده ته یه سرداب. گزنده و سکرآور...) تنهاترم
- منم تنهام
(آره . اما................ هنوزبرایت فرصتی هست ......................)
بی خوابی
سعی می کنم خودم را در باغ "مازی" تصور کنم . بدور از جار و جنجال شهر در تاریکی عمیق بین درختان میوه تازه شکوفه کرده. سعی می کنم خودم را در این تاریکی گم کنم . دلم می خواست انقدر این سیاهی غلیظ بود که می توانستم لمسش کنم ، نگهش دارم.
زمان نمیگذرد .... برمیخیزم . فانوس آویزان از سقف را روشن می کنم . به گلهای بنفشه افریقاییم خیره میشوم و باور می کنم که در تهرانم ، توی اتاق شلوغ خودم. از کف تا سقف اتاق پر از اشیاء مختلف است : دیوارها پوشیده از نقاشیهایی که بدون علاقه و توجه فقط برای نگهداری قاب شده . کتابخانه قدیمی که زیر بار انبوه کتابها در حال شکستن است . سبد پر از تکه های کاغذ . دراور پر از یادگاریها و خاطرات . قلم مو ها، جعبه رنگ و کاردکهای رنگی . میز اتو پشت در ،نقاشی نیمه کاره روی در کمد . یک تختخواب فلزی .چقدر مسخره است که همیشه آرزوی یک اتاق وسیع و خالی ، با دیوارهای سفید وبدون تزئین و یک تختخواب چوبی داشته ام.
چشمانم را میبندم و خود را در باغ "مازی" تصور میکنم . تصور میکنم تاریکی شب انقدر غلیظ است که میتوانم آنرا لمس کنم ،مثل شنلی به دوش بکشم و در این تاریکی گم شوم.
امروز
سوار تاکسی شدم . رادیو روشن بود و آخرین اخبار ایران در حال پخش شدن که دیشب پلیس برای جمع کردن اراذل و اوباش که اینبار فروشندگان مواد مخدر بوده اند اقدامات وسیعی در ساعات پایانی شب انجام داده....که این خواست مردم بوده....!!!!!!!!!!!!!!
.............................................................................................................................................................
.اما طبق معمول به راهم بره وار ادامه دادم .بره وار پشت کامپیوترم نشستم ، روشنش کردم ، اول چک کردن ایمیلها بعد وبگردی.Loud silence، عقل سرخ ،در جستجوی زمان از دست رفته و متن فرشته های کوچک .یاد زمان دانشجویی افتادم.،اتاقم ،رو به فضای محصور بین چند آپارتمان . هره پهن پنجره و فریاد همسایه ها که" مواظب باش بالاخره یه روز از اون بالا می افتی و خودت را به کشتن میدی" .
چقدر بی حسم ،چقدر خالی...........
پ.ن: گفتند سانسور کن ما هم گفتیم چشم
نفرت
FRIENDS: Will say "hello."
FRIENDS: Call your parents Mr. and Mrs.
FRIENDS: Have never seen you cry.
FRIENDS: Will eat at your dinner table and Leave.
FRIENDS: Borrow your stuff for a few days then give it back.
FRIENDS: know a few things about you.
FRIENDS: Will leave you behind if that's what the crowd is doing.
FRIENDS: Would knock on your door.
FRIENDS: Are for a while.
FRIENDS: Will ignore this.
برای یک دوست خیلی نزدیک عراقی فرستادم که اینطور جواب داد :
خیال
بارها و بارها نامه ات را می خوانم . به اطرافم نگاه می کنم . به اشیاء اتاقم تخت دونفره ،عروسکهای چینی ،گلدانهای بنفشه افریقایی ، بسته های کاغذ، نقاشیهای سرد آبی رنگ و مدادتراش کوچکی به فرم چراغ نفتی ...
تنها باقیمانده قابل لمس از تمام خاطرات آن رابطه. رابطه ای که به بهانه چتر شروع شد و بی هیچ بهانه ای تمام شد . برای اینکه خاطره اش برای من – شاید هم برای او – زیبا بماند .که اگر ادامه پیدا می کرد عادتها و روزمرگیها زشتش میکرد .که اگر می ماند هرگز داستان چتری گفته نمیشد ، هرگز نامه ای نوشته نمیشد.
مدادتراش را دستم می گیرم و مثل چراغ جادو لمسش میکنم و در دل آرزو میکنم : خدایا یک بار دیگه ببینمش. بعد از تصور اینکه چه شکلی شده خنده ام میگیرد . شکم گنده، کله طاس، چشمان سبز، آغوش گرم،بوسه ای پرمحبت ،غروب خورشید، مزمزه کردن شراب ......