پس کی تمام میشه ؟این عصبانیتهای بیجا ، این خستگی مداوم و این غم همیشگی....

وقتی درد میکشی همه برات دلسوزی میکنند بعد از کنارت رد میشن برای اینکه هیچ کاری از دستشون برنمیاد. هیچ کدومشون فکر نمیکنند شاید اگر در آغوشت بگیرند و بتونی گرمای محبت و صدای قلبشون را حس کنی دردت را فراموش کنی.

 

هديه

پاهايش  بر روي لزجي سنگهای کنار آب ميلغزيد و هر لغزشش با صداي زنگ خلخالش انگار به فريادي تبديل ميشد . فريادي تا سنجاقكها را بپراند و باعث گردن كشيدن مارمولكهاي خواب آلود شود.

از این خلوت خوشش می آمد ، هر چند که سکوت و غربت محل می ترساندش. هوا رو به تاریکی بود پس باید زودتر برمیگشت هیچ دلش نمیخواست گم شود .خلخالش به چیزی گیر کرد . پایش را محکم تکان داد . زنجیر خلخال پاره شد و چندتا از آویزهایش روی زمین پخش شد .

روي زمين نشست و مشغول جمع كردن آويزه ها شد . فكر كرد " انقدر زياد شده ؟!!!!!!"

يادش آمد اين خلخال پر از آويزه هاي مختلف روزي فقط يك زنجير ساده بود .سالها پيش بود . مرد گفته بود كه خوشش مي آيد زينتي به پايش داشته باشد و او هر وقت با هم بودند براي خوش آمد او، اين زنجير را به پايش مي بست . تا اينكه يك روز مرد آويزي برايش هديه آورد . وقتي فهميد كه اين هديه بخاطر اين بوده كه مرد مدتيست با يكي از دوستانش رفت و آمدي دارد ناراحت شد . نه از دوستي و نزديكي آنها . بدليل اينكه اين موضوع هيچ ربطي به او نداشت ،پس چرا مرد فكر كرده بود بايد هديه اي برايش بگيرد.

هديه دادن آويزها وقت و بي وقت ادامه پيدا كرده بود.  ميدانست در پشت هر هديه اي يك رابطه وجود دارد . رابطه اي كه براي او هيچ اهميتي نداشت . مرد را دوست داشت اما بعنوان يك دوست دور ؛ نه چيزي بيشتر از آن.

سالها ميگذشت . هنوز هم گاهي همديگر را ميديدند و هنوز هم نميدانست چرا مرد فكر ميكرد بايد براي او هديه اي بگيرد.

وقتي كاري از دستم برنمي آيد.

رامسر هستم. كلاس EFQM كشنده است .  شبها با بچه ها - با توجه به اينكه پيرترينشان 10 سال از من كوچكتر است ميشود گفت بچه ها - فقط قهقهه خنده است. هر شب توي ساحل آتشي روشن ميكنيم . ساحل جالبي داريم . جاي جاي ساحل كنده  درختاني كه بر اثر پيش آمدن آب خشكيده اند و در تاريكي شب و نور آتش خيالات آدم را به بازي ميگيرند. روي يكي از كنده ها مينشينم و خيالپردازي ميكنم . فكرم مشغول 1000 ليريست كه به مصطفي قول داده ام اما نميتوانم برايش بفرستم. چه مدت گذشته نميدانم اما آب حسابي بالا آمده .و من براي خودم قصه ميگويم .


يكي بود يكي نبود . يك ماهي كوچولوي نقره اي بود كه يك شب شيطان رفت زير پوستش و گولش زد كه : نترس . اين حرفها كه بزرگترها ميزنند همه اش دروغ است . اگر شب از خانه بروي بيرون هيچ اتفاقي نمي افتد . و ماهي نقره اي شب از خانه زد بيرون و آمد نزديك ساحل . آنشب هوا سرد بود و طوفاني نه آدمي توي ساحل بود نه مرغ دريايي . موج بلندي ماهي قصه ام را پرتاب كرد توي ساحل پاي يك كنده درخت. آب عقب كشيد . ماهي ماند پاي كنده درخت توي خشكي . كم كم داشت هوا كم مي آورد . ميدانست اگر دوباره به اب نرسد ميميرد . التماس كرد :" منو برگردون تو آب" كنده درخت صدايش را ميشنيد . طپش قلب كوچكش را روي پوسته خشكيده اش حس ميكرد ، باز و بسته شدن تند آبششهاي ماهي قلقلكش ميداد اما ميدانست كه هيچ كاري از دستش برنمي آيد .نمك آب دريا خشكش كرده بود وانسانها شاخ و برگ خشكيده اش را بريده و در بخاريهاي خود سوزانده بودند . در دلش دعا ميكرد :" خدايا كمكش كن . خدايا يه موج ديگه بفرست ." ماهي ديگر به سختي نفس ميكشيد . كنده درخت فريادزد:" اي خدا فقط يه موج ديگه بفرست اينطرف . نذار بميره ". اما صدايش در هياهوي طوفان گم شد و بگوش خدا نرسيد.



نميدونم.......

پكي به سيگارش زد و پاهايش را توي شكمش جمع كرد . گفت :ميخواستم يه چيزي را اعتراف كنم . تو اين مدت با يه نفر خوابيدم.

سايه لرزش خفيفي  از چشمان مرد گذشت اما با صدايي معمولي پرسيد : خوب . خوب بود ؟

-                                            -     فرقي نميكنه كه . همه  همون كارهاي هميشگي را تكرار ميكنيم . فقط حس آدم گاهي فرق ميكنه . با يكي حس خوبي داري با يكي نه . يادته يكبار يه كتاب دادي دستم بخونم . تو از شنيدن صداي طرف مقابل خوشت ميياد و  من از سكوت . ذاتا خودم ميمونم تواين موقعيت چي بايد بگم. تو از حرفهاي مستهجن خوشت ميياد و من برام سخته اينطور حرف زدن.

-                                               -  يهو بگو اصلا با من حال نميكني

-                                               -  خلي مگه . اگر ازت خوشم نمييومد كه الان اينجا نبودم . ولي در حقيقت بايد فصل تو بسته ميشد .

-                                            -     يعني ديگه نميخواهي باهم رابطه داشته باشيم ؟

-                                               -  منظورم بستن فصل تو توي ذهنم بود . من 5 ساله كه با تو نه اما با فكرت درگيرم . آدمي كه در عين حال كه وجود داره انگار كه وجود نداره .

-                                                - خوب حالا طرف كي هست ؟

-                                              -   يه آدم . چه فرقي ميكنه  چكار ميكنه يا تحصيلاتش چيه . يا از تو خوشتيپتره يا پولدارتر. موضوع اينه كه بعد از اين همه سال دوباره يكي پيدا شد كه يادم بياره يه چيزي هم بعنوان عشق بازي وجود داره .

- مرد كه  لباسهايش را پوشيده بود . سويچ ماشينش را از روي ميز توالت برداشت و گفت : خوش باشي .

زن در حالي كه از سرما تنش مور مور ميشد مشايعتش كرد و گفت : مرسي . تو هم  و در حالي كه در را ميبست گفت : اما اون ديگه وجود نداره .

قبلاً هم بارها ديده بودمش . 47-8 ساله بنظر مي آمد . قد بلند و هميشه شيك،ساده و مرتب بود . جذاب نبود اما قدرتمند بنظر مي آمد .نميدانم چرا فكر ميكردم بايد وكيل باشد.

هر دو مشغول كار خودمان بوديم . ميدانستم با كمي فاصله كنارم ايستاده . صداي بالا كشيدن بينيش را شنيدم و بي اختيار از آينه روبرو نگاهش كردم . نگاهم به نگاه گريانش گره خورد .

گفت : قرار بود امشب از سفر برگردم ، كارم زودتر تمام شد و 10 صبح رسيدم . دخترم تنها بود و عصبي . ميگفت سرش درد ميكند . شب قرار بود برود مهماني . بهواي اينكه حال و هوايش عوض شود گفتم بريم خريد. تو ورودي يكي از مركز خريدهاي بالاي شهر ديدمش . با يكي از خانمهاي همسايه ، دست در دست.

كنجكاو شدم . "خوب ؟ "

- فهميدم ديشب به بهانه كار نيومده خونه .برگشتيم  . چمدانش را بستم و دفترچه حسابش را هم گذاشتم تو چمدان . قفل در ورودي را عوض كردم و چمدان را هم گذاشتم دم در. دخترم را فرستادم خونه مادرم ، خودم هم اومدم اينجا حرصم را سر وزنه ها خالي كنم.

-پس چرا گريه ميكني؟

- آخه من با اون پير شدم.

 

يك روز تعطيل

يكروز تعطيل ديگر . به عادت همه روزهاي تعطيل فنجاني قهوه ترك درست كرده، آمده روي صندلي فلزي كنار پنجره آشپزخانه نشسته بود . معلوم نبود صندلي چند سال آن گوشه مانده بدون اينكه تكانش بدهند . انقدر آنجا مانده بود كه حالا ميشد غنچه هاي فلزي را روي بدنه اش ديد كه تو تاريك روشن روز تعطيل ابري ميدرخشيد.

همونجوري كه به پشتي صندلي تكيه زده بود و داشت قهو ه اش را مزمزه ميكرد ، براي گلدانهاي پشت پنجره آشپزخانه حرف ميزد . گاهي هم صدايش را بلندتر ميكرد تا گلدانهاي توي حياط خلوت هم صدايش را بشنوند. از حال و احولشان ميپرسيد. با جوانه هاي جديدشان از آرزوهايش ميگفت و با برگهاي پير از خاطراتش . در حين حرف زدن گاهي با دستهاي سبزش خاكشان را نوازش ميكرد.تو مكثهاي بين جملات طولانييش ، جرعه كوچكي قهوه ميخورد و ميگذاشت در سكوت لذت تلخييش توي رگهاي خشكيده اش جريان پيدا كند.

اين چند دقيقه قهوه خوردن كنار پنجره آشپزخانه ، لذت بخشترين لحظات عمرش بود و هر بار سعي ميكرد اين دقايق را كشدارتر كند. افسوس كه باز هم قهوه تمام شد . بلند شد . مفصل زانوانش تقي صدا كرد . سعي كرد حركت كند اما نتوانست . به پاهايش نگاه كرد كه مثل تنه تكيده درختي همراه پايه هاي صندلي در كف آشپزخانه ريشه دوانده بود. دوباره نشست . با لبخندي به پهناي صورتش ... فكر كرد ديگر تنها نيست.


چون قول داده بودم

بيشتر از 2 هفته است كه به اشكان قول داده ام بنويسم . اما اين هم شده مثل نقاشي  كردنم . بي حوصله ام. ولي بهرحال چون به او قول داده بودم ، نوشتم.



چشمهايش را باز ميكند . چند بار پلك ميزند . شوهرش را صدا ميكند . صدا يش در خانه ميپيچد و پژواكش بي جواب باز ميگردد.بين خواب وبيداري دست و پا ميزند . نميداند هنوز خواب مي بيند يا اين بيداري و حقيقت است. كش و قوسي به بدنش ميدهد . دردي كه در تنش ميپيچد و نفسش را ميگيرد يادآوريش ميكند كه بيدار است، بيداريي دردناك ، كه ديگر شوهري در كار نيست.

دستش كورمال كورمال بدنبال ساعت روي پاتختي ميگردد ، پيدايش نميكند . مي انديشد : "چه فرقي ميكند ساعت چند باشد . بهرحال كاري براي انجام ندارم. " پسرش كه تا دير وقت شب سر كار است و ناهار را هم همانجا ميخورد . هميشه اضافه كاري ميماند . خوب حق هم دارد ؛ با اين مادر پير حرفي براي گفتن ندارد. بگذار خانه بزرگ را گند و كثافت بردارد ، بهرحال كسي بسراغشان نمي آيد . مهماني بي خبر زنگ درشان را نميزند . دلش مي خواهد باز هم بخوابد . آخر خواب دخترانش را ديده بود . برايش نامه نوشته بودند: " مادر بيا. جايت پيش ما و پدر خاليست .قرار است  اين جمعه خاله قمرتاج اسلامبولي پلو بپزد ."

چشمانش را بست . ميخواست باز هم بخوابد و خواب دخترانش را ببيند . خواب سفره چيده شده و ديس اسلامبولي پلو را .

بوسه دختر بزرگش را روي گونه اش حس كرد .

- مامان خوش اومدي . دلم برات خيلي تنگ شده بود.





ديوانگي

چند سال پیش بود یا چند شب پیش ؟؟؟!!!! یادم نمی اید. خاطراتم آنچنان کهنه و آنچنان روشنندکه ...

 

شبی بود مثل امشب . همان حس خفگی . موهایم مثل مار دور گردنم میپیچد . جمعشان میکنم و با گیره ای نگهشان میدارم. اما حالا سنگینی گیره اذیتم میکند.چاره ای نیست گیره را  باز میکنم . بلوزم را در می آورم . بدنبال قیچی می گردم. تحمل هیچ چیز را ندارم.

آنشب هم شبی بود مثل امشب . اتاق خالی ، تخت دو نفره. اینجا سقف سبزه ، اونجا کف سبز بود . چه فرقی میکند آنشب هم انگار سقف رو سرم آوار میشد.

آنشب هم شبی بود مثل امشب. آنشب تو موبایلم فقط یک اسم بود ، امشب صد اسم. وقتی گوشی را برداشت گفتم :"دارم دیوونه میشم. دارم بین این دیوارها له میشم.

گفت:"من دارم میرم بیرون ، اما در خونه را باز میذارم. میبینمت."

امشب هیچکس جوابم را نداد.

آنشب هم شبی بود مثل امشب.... بالاخره قیچی را پیدا کردم.

گل سرخ

از سوزش دستش بیدار شد. اطرافش پر از صدای ناله بود . خار گلسرخی توی دستش فرورفته بود جایش گز گز میکرد.

زنی از بالای سرش پرسید : بیدار شدی؟ و دستور داد : برگرد و پاهات رو باز کن.

ماشین وار گفته های زن را انجام داد. زن با خشونت پتو را کنار زد ،با پاهایش سطلی را پای تخت هل داد و شروع کرد بیرون کشیدن باندها . با بیرون آمدن هر تکه باند انگار تکه ای از وجودش کنده میشد . میتوانست شکل انگشتان کوچکی یا تکه ای از پا را چسبیده به باندها تشخیص دهد . خیس شدن تشک زیرش را حس می کرد .

زن فریاد زد : یه سطل دیگه بیارین داره همه جا رو به گند میکشه .

سعی کرد حرفی بزند اما صدایی از دهانش خارج نشد. انگار ماهی در خشکی بدنبال آخرین نفس فقط دهانش باز و بسته شد. گرمای دستی را در دستش حس کرد . مرد سراپا سفید پوش کنارش بود . ناله ها آرام گرفت . نگاه حسرت بار دیگر زنها را حس میکرد ، آخر مردش کنارش بود. مرد دستانش را به لب خود نزدیک کرد و قطره خونی که از جای خار بیرون زده بود نوشید.

سرش را برگرداند و فکر کرد : فقط یه کابوسه. باید بیدار شم.

 

- خوب تموم شد ؟ همین چندتا بود؟

لیست را یکبار دیگر از بالا تا پایین نگاه کرد . - یکی دیگه هم هست . بهر حال جند ساعت بیشتر موندنش فرقی نمیکنه . کسی که دنبالش نمی یاد.

- چی هست .

از روی لیست خواند : زن . ۲۳ ساله . علت مرگ خونریزی بعلت حاملگی خارج از رحم . قصابای کثافت.

- چه بوی خوبی داره ، بازش کن ببینم .

- ای بابا ول کن

- آخه بوی خوبی داره .مثل گلسرخ . شاید چیزی همراهشه .... خوشگل بوده.

- قصاب کثافت . حتماْ کلی هم ازش پول گرفتن ، حالا هم کنار استخرشون با پول این و امثال این ویسکیشونو مزمزه میکنن . کثافتا.

- خوب هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه .

- احتمالاْ اونی که نصف خربزه رو خورده الان تو بغل یکی دیگه داره  خربزه قاچ میکنه.

- یه جیزی تودستشه . صدای شکستن انگشتان زن چندش آور بود ولی به این چیزها عادت داشتند . اینجا یا تو غسال خانه بالاخره این اتفاق می افتاد.

-اِ یه گلسرخه

- بس کن دیگه .داری حالمو بهم میزنی . مگی نمیبینی خاراش تو گوشتش فرورفته . برش دار ببرش دیگه.

شعله

چشمانش را بسختی میگشاید. با زبانش لبان خشکیده اش را خیس میکند . دهانش مزه گسی دارد . بسختی آب دهانش را فرومیدهد. نگاه ناآشنا و خالیش را دور تا دور اتاق میگرداند و سعی میکند در نور کم شمع تشخیص دهد که کجاست . سعی می کند بیاد بیاورد اما ذهنش تاریکتر از تاریک است. نگاهش روی تابلوی عظیم آبی ثابت می ماند . با حرکت نور شمع انگار لبهای صورتک تابلو تکان میخورد . ترسی در چشمانش میدود . صورتک تابلو دست از زیر چانه اش برمیدارد و با شعله شمع بازی میکند. خیس از عرق ، ناتوان از هر حرکتی فقط لبانش به آهستگی حرکت میکند ، مثل اینکه نامی را زمزمه میکند . صورتک تابلو لبخند میزند و شعله شمع را فوت میکند.

مادر نگران در اتاق را باز میکند- باید تا حالا بیدار میشد ، سابقه نداشت انقدر بخوابد اما هنوز در اتاقش بسته است - بوی تند شمع مشامش را پر میکند و فریادش خانه را میلرزاند .

 روزنامه های عصر از مرگ عجیب دخترک و پیدا شدن جسد سوخته اش در رختخوابش مینویسند.

برف

بین تخت و شوفاژ روی زمین نشسته بود و آلبومهای قدیمی را نگاه می کرد . در هر ورق زدن نگاهش روی دستهای چروک خورده اش میلغزید . سرش را بالا کرد و به برفی که بیوقفه از دیشب می بارید نگاه کرد. باید زمین سرد میبود .باید استخوانهای پیر و فرتوتش توی این هوا درد میکرد ، اما هیچ حسی نداشت . آنچنان بی تفاوت و آنچنان تهی که مرده ای می مانست . شاید هم مرده بود . مگر بین زندگی و مرگ چقدر فاصله است یا چه تفاوتی . یاد شوخیهای دوران بچگییش افتاد " سعدیا  مرد نکو نام نمیرد هرگز/ مرده آن است که دستش بزنی جم نخورد" و فکر کرد : تو هم بالاخره مردی . تو این روزگار کسی هست که بشناسدت ؟!!! . 

چقدر دلش می خواست برف بازی کند. ـ دست بردار پیره زن تو این برف و سرما ... خوبترین حالتش اینه که دست  و پات رو بشکونی . ـ خوب بدترین حالتش هم اینه که بمیرم .

بمیرم ، بمیرم ، بمیرم ... کلمه مرگ در هوا معلق مانده بود . صفحات آلبوم قدیمی را باز ورق زد . خنده های از ته دل ، نگاههای مست ، حرکات عاشقانه ، اشکهای وداع ، همه وهمه یخ زده و منجمد ، سرد و زرد رنگ و خاک گرفته. برخاست . د ر را گشود .سرمای برف مثل سوزن در پاهای برهنه اش  فرورفت . فکر کرد : چند قرن از آخرین هم آغوشیش میگذره . لبخندی زد . مشتش راپر از برف کرد و در دهانش گذاشت و به راهش ادامه داد.

 

سرما

- وقتی می دونی نیست ، تا دستاش لمست کنن و آغوشش گرمت کنه هر چقدر هم زیر لحاف سبز خودت را جمع کنی باز هم از صدای بهم خوردن دندونات تا صبح خوابت نمیبره .

- تلختر از منی که

- (آره ... مثل یه قدح کنیاک کهنه از یه شیشه فراموش شده ته یه سرداب. گزنده و سکرآور...) تنهاترم

- منم تنهام

(آره . اما................ هنوزبرایت فرصتی هست ......................)

بی خوابی

بی خوابم. نمی توانم سر و سامانی به ذهنم بدهم،آشفته ام ، مضطربم .اطرافم پر از سرو صداست . حتی وقتی در سکوت نیمه شب بدنبال آرامش میگردم ، مغزم پر از جنجال است.

سعی می کنم خودم را در باغ "مازی" تصور کنم . بدور از جار و جنجال شهر در تاریکی عمیق بین درختان میوه تازه شکوفه کرده. سعی می کنم خودم را در این تاریکی گم کنم . دلم می خواست انقدر این سیاهی غلیظ بود که می توانستم لمسش کنم ، نگهش دارم.

زمان نمیگذرد .... برمیخیزم . فانوس آویزان از سقف را روشن می کنم . به گلهای بنفشه افریقاییم خیره میشوم و باور می کنم که در تهرانم ، توی اتاق شلوغ خودم. از کف تا سقف اتاق پر از اشیاء مختلف است : دیوارها پوشیده از نقاشیهایی که بدون علاقه و توجه فقط برای نگهداری قاب شده . کتابخانه قدیمی که زیر بار انبوه کتابها در حال شکستن است . سبد پر از تکه های کاغذ . دراور پر از یادگاریها و خاطرات . قلم مو ها، جعبه رنگ و کاردکهای رنگی . میز اتو پشت در ،نقاشی نیمه کاره روی در کمد . یک تختخواب فلزی .چقدر مسخره است که همیشه آرزوی یک اتاق وسیع و خالی ، با دیوارهای سفید وبدون تزئین و یک تختخواب چوبی داشته ام.

چشمانم را میبندم و خود را در باغ "مازی" تصور میکنم . تصور میکنم تاریکی شب انقدر غلیظ است که میتوانم آنرا لمس کنم ،مثل شنلی به دوش بکشم و در این تاریکی گم شوم.

امروز

 صبح را پر انرژی و شاد شروع کردم. امروز باید روز خوبی میشد . چقدر تصورات شیرینی داشتم ...شاید "ح" آمد تهران ، شاید " م" را دیدم ، شاید رفتم برای ماساژ آخ که چه کیفی داره ....

سوار تاکسی شدم . رادیو روشن بود و آخرین اخبار ایران در حال پخش شدن که دیشب پلیس برای جمع کردن اراذل و اوباش که اینبار فروشندگان مواد مخدر بوده اند اقدامات وسیعی در ساعات پایانی شب انجام داده....که این خواست مردم بوده....!!!!!!!!!!!!!!

.............................................................................................................................................................

.اما طبق معمول به راهم بره وار ادامه دادم .بره وار پشت کامپیوترم نشستم ، روشنش کردم ، اول چک کردن ایمیلها بعد وبگردی.Loud silence، عقل سرخ ،در جستجوی زمان از دست رفته و متن فرشته های کوچک .یاد زمان دانشجویی افتادم.،اتاقم ،رو به فضای محصور بین چند آپارتمان . هره پهن پنجره و فریاد همسایه ها که" مواظب باش بالاخره یه روز از اون بالا می افتی و خودت را به کشتن میدی" .

چقدر بی حسم ،چقدر خالی...........

 

 

پ.ن: گفتند سانسور کن ما هم گفتیم چشم

نفرت

این ایمیل دستتون رسیده ؟

FRIENDS VS. PERSIAN FRIENDS
 
FRIENDS: Never ask for food.
      PERSIAN FRIENDS: Are the reason you have food.
 
FRIENDS: Will say "hello."
       PERSIAN FRIENDS: Will give you a big hug and a kiss.
 
FRIENDS: Call your parents Mr. and Mrs.
       PERSIAN FRIENDS: Call your parents Mom and DaD
 
FRIENDS: Have never seen you cry.
       PERSIAN FRIENDS: Cry with you.
 
FRIENDS: Will eat at your dinner table and Leave.
       PERSIAN FRIENDS: Will spend hours there, talking, laughing and just being together.
 
FRIENDS: Borrow your stuff for a few days then give it back.
       PERSIAN FRIENDS: Keep your stuff so long they forget it's yours.
 
FRIENDS: know a few things about you.
       PERSIAN FRIENDS: Could write a book about your 
 
FRIENDS: Will leave you behind if that's what the crowd is doing.
       PERSIAN FRIENDS: Will kick the whole crowds' ass that left you.
 
FRIENDS: Would knock on your door.
       PERSIAN FRIENDS: Walk right in and say, "I'm home!"
 
FRIENDS: Are for a while.
       PERSIAN FRIENDS: Are for life.
 
 
FRIENDS: Will ignore this.
       PERSIAN FRIENDS: Will forward this

برای یک دوست خیلی نزدیک عراقی فرستادم که اینطور جواب داد :
ادامه نوشته

خیال

"

به نام حضرت آدم

وقتی می نویسی " راستی، چه بلایی سر چترم اومد!" به این می اندیشم که همواره وقت برخورد با یک انباری فرسوده از خرت و پرت  های خاک گرفته ،وسیله ی مستعملی که گوشه خیابان افتاده یا مغازه های خنزر پنزر فروشی ،غرق در این فکر شده ام که هر کدام از اینها چقدر خاطره ، چقدر نوستالژی ، چقدر اشک یا چقدر شادی  را در خود نهان کرده اند! زمان را فراموش میکنم و آن قدر در رویای خنزرپنزری خود غرق می شوم تا حرکتی ، صدایی،مزاحمی مرا به دقایق زندگی باز گرداند

وقتی می نویسی "راستی چه بلایی سر چترم اومد!" ، بغض گلویم را می فشارد از این تصور که آن چتر ، امروز ، تنها و زوار درفته و غریب ، کجای خاطره ای فراموش شده از دستهای تو که دیگر نیستند ، آرام در خود مویه میکند. از این که دیگر بهانه ی حلقه شدن دستها به دور کمر نیست.ازاین که دیگر رنگین کمان  نیست . از این که دیگر چترها بهانه ی دلگرم کننده ای برای عشق نیستند

این بار بیا و از نقد شدن بگذر . از ساختارشناسی عبور کن . از فرم زبان و چینش صور خیال عبور کن. این بار بیا و بگذر

بگذار در میان بغض همه پاییزهای نیامده ی تاریخ ، همه بارانهای نباریده ، دست های حلقه نشده وچشمهای....

بگذار به سپیدی دیوار چشم بدوزم و غرق در رویای چتر ، سیگارم را دود کنم . لیوان چایم هم که سرد شد . صدایم نکن . فقط اگر خواستی، جوری که آب از آب تکان نخورد ، دستانت را حلقه کن

                          ......همین........

 

بارها و بارها نامه ات را می خوانم . به اطرافم نگاه می کنم . به اشیاء اتاقم تخت دونفره  ،عروسکهای چینی ،گلدانهای بنفشه افریقایی ، بسته های کاغذ، نقاشیهای سرد آبی رنگ و  مدادتراش کوچکی به فرم چراغ نفتی ...

تنها باقیمانده قابل لمس از تمام  خاطرات آن رابطه. رابطه ای که به بهانه چتر شروع شد  و بی هیچ بهانه ای تمام شد . برای اینکه خاطره اش برای من – شاید هم برای او – زیبا بماند .که اگر ادامه پیدا می کرد عادتها و روزمرگیها زشتش میکرد .که اگر می ماند هرگز داستان چتری گفته نمیشد ، هرگز نامه ای نوشته نمیشد.

مدادتراش را دستم می گیرم و مثل چراغ جادو لمسش میکنم و در دل آرزو میکنم : خدایا یک بار دیگه ببینمش. بعد از تصور اینکه چه شکلی شده خنده ام میگیرد . شکم گنده، کله طاس، چشمان سبز، آغوش گرم،بوسه ای پرمحبت ،غروب خورشید، مزمزه کردن شراب ......

خیالها و آرزوها را پایانی نیست...........

ریحون

برگشتن از آزمایشگاه . سردرد ، کم خوابی. پسرک سبزی فروش . خریدن سبزی خوردن ، تربچه های قرمز ، یه دسته جعفری ، یه دسته شاهی ، ریحون.....

چه بوی خوشی داره این ریحون . بوی آرامش ،بوی بی خیالی ، بوی عشقبازی کنار ساحل......