بی خوابی
سعی می کنم خودم را در باغ "مازی" تصور کنم . بدور از جار و جنجال شهر در تاریکی عمیق بین درختان میوه تازه شکوفه کرده. سعی می کنم خودم را در این تاریکی گم کنم . دلم می خواست انقدر این سیاهی غلیظ بود که می توانستم لمسش کنم ، نگهش دارم.
زمان نمیگذرد .... برمیخیزم . فانوس آویزان از سقف را روشن می کنم . به گلهای بنفشه افریقاییم خیره میشوم و باور می کنم که در تهرانم ، توی اتاق شلوغ خودم. از کف تا سقف اتاق پر از اشیاء مختلف است : دیوارها پوشیده از نقاشیهایی که بدون علاقه و توجه فقط برای نگهداری قاب شده . کتابخانه قدیمی که زیر بار انبوه کتابها در حال شکستن است . سبد پر از تکه های کاغذ . دراور پر از یادگاریها و خاطرات . قلم مو ها، جعبه رنگ و کاردکهای رنگی . میز اتو پشت در ،نقاشی نیمه کاره روی در کمد . یک تختخواب فلزی .چقدر مسخره است که همیشه آرزوی یک اتاق وسیع و خالی ، با دیوارهای سفید وبدون تزئین و یک تختخواب چوبی داشته ام.
چشمانم را میبندم و خود را در باغ "مازی" تصور میکنم . تصور میکنم تاریکی شب انقدر غلیظ است که میتوانم آنرا لمس کنم ،مثل شنلی به دوش بکشم و در این تاریکی گم شوم.