بعد از جنگ ۱۲ روزه

امشب به طرز غریبی هوا خنک است. . آخر تیر ماه ، ماه قرمزی که تو قاب پنجره پیداست و نسیم خنکی که از میان ماه می‌گذرد و پوست گرما زده ام را خنک می‌کند.

این مدت نمیتوانم احساساتم را کنترل کنم . به تلنگری اشکم سرازیر میشود و یا خشمگین میشوم

به دیدن جشن تولد سورپرایزی که برای مربی گرفته شد بی اختیار اشک ریختم و به خواندن نظری که گفته بود با این سنت حجاب را رعایت نمیکنی ، خشمگین شدم.

جنگ 12 روزه

نوجوانیم اول با انقلاب ، بعد جنگ ایران و عراق گذشت . جوانییم با غربت برای تحصیل ، مرگ دوستم ، استرس برای خانواده ای که زیر بمباران تو ایران مونده ، سیل تجریش ، زلزله رودبار ......... و ترس از گشت کنترل حجاب و حالا میانسالیم با تحریم و فقر و جنگ با اسرائیل .اما در کنار هم اینها لحظات خوش هم دبسیار داشتم .

تو تمام این چند هفته دارم فکر میکنم ما با توهم دشمن زندگی کردیم و اسرائیلیها با جنگ . حداقل زندگی ما یک کم بهتر بوده .

میگن مادر ترزا را دعوت کردند به یک تظاهرات ضد جنگ . مادر ترزا دعوت را رد کرد و گفت اگر برای تظاهرات برای صلح دعوتم میکردید می آمدم .

این بلایی است که حکومت اسرائیل سر مردمش میاره . برای جلوگیری از جنگ و حفظ آسایش مردمش،دستور میده همه خانه ها پناهگاه داشته باشند !!!!!!

جنگ 12 روزه

انگار توی یک کابوس دست و پا میزنم . همون حالی را دارم که سال 57 داشتم. من متولد برج میزان تعادل را از دست داده ام.

اون سال هم همین حس را داشتم . مکان امنی وجود نداشت و من .... گاهی خانه ناآشنا بود ، گاهی مرد و زنی که پدر و مادر هستند و گاهی تصویر خودم در آئینه.

مغزم از درک زندگی ای که با این سرعت سرسام آور به پیش میرود عاجز است . باید دست دراز کنم و به تکه ای از این زندگی چنگ بزنم و نگهش دارم . باید لمسش کنم تا باور کنم وجود دارد و بیهوده نیست .

تا باور کنم وجودم بیهوده نیست .