میگه :"ماجرای من با زنم، ماجرای دونفریه که تو یه خونه زندگی میکنن اما باهم زندگی نمیکنند.

ماجرای من با تو ، ماجرای دو نفریه که تو دو تا خونه اما با هم زندگی میکنن.

من با تو انقدر احساس نزدیکی میکنم که حتی نیاز به حرف زدن ندارم اما با زنم  احتیاج به مترجم دارم تا حرفهام را بفهمه"

 

از این جرو بحث بی پایان احتمالا به پایان من میرسند.

وقتی به چشمهایش نگاه میکنم ، فکر میکنم چقدر دروغ گفتن میتواند کارها را ساده تر و دلنشینتر کند.

میگه :" سی و هشت  سال از زندگیم مادر داشتم  ، پدرداشتم . یه زن گرد و قلمبه و یه پسر داشتم . مادر و پدرم را از دست دادم . ۷ سال بعد یه زن لاغر گرفتم و یه دختر خونده داشتم که هردوشون خیلی دوستم داشتند . اما دوست داشتنشون همه حضورم را از بین برد . حرصشون ، خواسته های تموم نشدنیشون"

یاد روزی افتادم که ازم تقاضا کرد " فقط هیچوقت بهم نگو دوستم داری ."

و هیچوقت بهم نگفت که دوستم داره...

 

حس خوبی نیست ، حس یک طبل تو خالی بودن.

دل بستن ُ، دوست داشتن شاید احمقانه ترین کار دنیا باشه اما من از این کار خسته نمیشم.

قبلاْ چقدر مینوشتم!!!!!

مثل اینکه دیگه هیچ چیز جدیدی برای گفتن وجود نداره ، یا من خالی از احساس و تخیل شدم

واقعاْ حالم از این ملت بهم میخوره. زنک ۸۶ میلیون کلاهبرداری کرده دو قورت و نیمش هم باقیه . میگه ۲ میلیونش را نمیدم چون ازش استفاده نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!