میگه :" سی و هشت  سال از زندگیم مادر داشتم  ، پدرداشتم . یه زن گرد و قلمبه و یه پسر داشتم . مادر و پدرم را از دست دادم . ۷ سال بعد یه زن لاغر گرفتم و یه دختر خونده داشتم که هردوشون خیلی دوستم داشتند . اما دوست داشتنشون همه حضورم را از بین برد . حرصشون ، خواسته های تموم نشدنیشون"

یاد روزی افتادم که ازم تقاضا کرد " فقط هیچوقت بهم نگو دوستم داری ."

و هیچوقت بهم نگفت که دوستم داره...