میگه :" سی و هشت سال از زندگیم مادر داشتم ، پدرداشتم . یه زن گرد و قلمبه و یه پسر داشتم . مادر و پدرم را از دست دادم . ۷ سال بعد یه زن لاغر گرفتم و یه دختر خونده داشتم که هردوشون خیلی دوستم داشتند . اما دوست داشتنشون همه حضورم را از بین برد . حرصشون ، خواسته های تموم نشدنیشون"
یاد روزی افتادم که ازم تقاضا کرد " فقط هیچوقت بهم نگو دوستم داری ."
و هیچوقت بهم نگفت که دوستم داره...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 14:54 توسط -----
|