يك روز تعطيل
همونجوري كه به پشتي صندلي تكيه زده بود و داشت قهو ه اش را مزمزه ميكرد ، براي گلدانهاي پشت پنجره آشپزخانه حرف ميزد . گاهي هم صدايش را بلندتر ميكرد تا گلدانهاي توي حياط خلوت هم صدايش را بشنوند. از حال و احولشان ميپرسيد. با جوانه هاي جديدشان از آرزوهايش ميگفت و با برگهاي پير از خاطراتش . در حين حرف زدن گاهي با دستهاي سبزش خاكشان را نوازش ميكرد.تو مكثهاي بين جملات طولانييش ، جرعه كوچكي قهوه ميخورد و ميگذاشت در سكوت لذت تلخييش توي رگهاي خشكيده اش جريان پيدا كند.
اين چند دقيقه قهوه خوردن كنار پنجره آشپزخانه ، لذت بخشترين لحظات عمرش بود و هر بار سعي ميكرد اين دقايق را كشدارتر كند. افسوس كه باز هم قهوه تمام شد . بلند شد . مفصل زانوانش تقي صدا كرد . سعي كرد حركت كند اما نتوانست . به پاهايش نگاه كرد كه مثل تنه تكيده درختي همراه پايه هاي صندلي در كف آشپزخانه ريشه دوانده بود. دوباره نشست . با لبخندي به پهناي صورتش ... فكر كرد ديگر تنها نيست.