ديوانگي
چند سال پیش بود یا چند شب پیش ؟؟؟!!!! یادم نمی اید. خاطراتم آنچنان کهنه و آنچنان روشنندکه ...
شبی بود مثل امشب . همان حس خفگی . موهایم مثل مار دور گردنم میپیچد . جمعشان میکنم و با گیره ای نگهشان میدارم. اما حالا سنگینی گیره اذیتم میکند.چاره ای نیست گیره را باز میکنم . بلوزم را در می آورم . بدنبال قیچی می گردم. تحمل هیچ چیز را ندارم.
آنشب هم شبی بود مثل امشب . اتاق خالی ، تخت دو نفره. اینجا سقف سبزه ، اونجا کف سبز بود . چه فرقی میکند آنشب هم انگار سقف رو سرم آوار میشد.
آنشب هم شبی بود مثل امشب. آنشب تو موبایلم فقط یک اسم بود ، امشب صد اسم. وقتی گوشی را برداشت گفتم :"دارم دیوونه میشم. دارم بین این دیوارها له میشم.
گفت:"من دارم میرم بیرون ، اما در خونه را باز میذارم. میبینمت."
امشب هیچکس جوابم را نداد.
آنشب هم شبی بود مثل امشب.... بالاخره قیچی را پیدا کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 9:28 توسط -----
|