"

به نام حضرت آدم

وقتی می نویسی " راستی، چه بلایی سر چترم اومد!" به این می اندیشم که همواره وقت برخورد با یک انباری فرسوده از خرت و پرت  های خاک گرفته ،وسیله ی مستعملی که گوشه خیابان افتاده یا مغازه های خنزر پنزر فروشی ،غرق در این فکر شده ام که هر کدام از اینها چقدر خاطره ، چقدر نوستالژی ، چقدر اشک یا چقدر شادی  را در خود نهان کرده اند! زمان را فراموش میکنم و آن قدر در رویای خنزرپنزری خود غرق می شوم تا حرکتی ، صدایی،مزاحمی مرا به دقایق زندگی باز گرداند

وقتی می نویسی "راستی چه بلایی سر چترم اومد!" ، بغض گلویم را می فشارد از این تصور که آن چتر ، امروز ، تنها و زوار درفته و غریب ، کجای خاطره ای فراموش شده از دستهای تو که دیگر نیستند ، آرام در خود مویه میکند. از این که دیگر بهانه ی حلقه شدن دستها به دور کمر نیست.ازاین که دیگر رنگین کمان  نیست . از این که دیگر چترها بهانه ی دلگرم کننده ای برای عشق نیستند

این بار بیا و از نقد شدن بگذر . از ساختارشناسی عبور کن . از فرم زبان و چینش صور خیال عبور کن. این بار بیا و بگذر

بگذار در میان بغض همه پاییزهای نیامده ی تاریخ ، همه بارانهای نباریده ، دست های حلقه نشده وچشمهای....

بگذار به سپیدی دیوار چشم بدوزم و غرق در رویای چتر ، سیگارم را دود کنم . لیوان چایم هم که سرد شد . صدایم نکن . فقط اگر خواستی، جوری که آب از آب تکان نخورد ، دستانت را حلقه کن

                          ......همین........

 

بارها و بارها نامه ات را می خوانم . به اطرافم نگاه می کنم . به اشیاء اتاقم تخت دونفره  ،عروسکهای چینی ،گلدانهای بنفشه افریقایی ، بسته های کاغذ، نقاشیهای سرد آبی رنگ و  مدادتراش کوچکی به فرم چراغ نفتی ...

تنها باقیمانده قابل لمس از تمام  خاطرات آن رابطه. رابطه ای که به بهانه چتر شروع شد  و بی هیچ بهانه ای تمام شد . برای اینکه خاطره اش برای من – شاید هم برای او – زیبا بماند .که اگر ادامه پیدا می کرد عادتها و روزمرگیها زشتش میکرد .که اگر می ماند هرگز داستان چتری گفته نمیشد ، هرگز نامه ای نوشته نمیشد.

مدادتراش را دستم می گیرم و مثل چراغ جادو لمسش میکنم و در دل آرزو میکنم : خدایا یک بار دیگه ببینمش. بعد از تصور اینکه چه شکلی شده خنده ام میگیرد . شکم گنده، کله طاس، چشمان سبز، آغوش گرم،بوسه ای پرمحبت ،غروب خورشید، مزمزه کردن شراب ......

خیالها و آرزوها را پایانی نیست...........