بيشتر از 2 هفته است كه به اشكان قول داده ام بنويسم . اما اين هم شده مثل نقاشي  كردنم . بي حوصله ام. ولي بهرحال چون به او قول داده بودم ، نوشتم.



چشمهايش را باز ميكند . چند بار پلك ميزند . شوهرش را صدا ميكند . صدا يش در خانه ميپيچد و پژواكش بي جواب باز ميگردد.بين خواب وبيداري دست و پا ميزند . نميداند هنوز خواب مي بيند يا اين بيداري و حقيقت است. كش و قوسي به بدنش ميدهد . دردي كه در تنش ميپيچد و نفسش را ميگيرد يادآوريش ميكند كه بيدار است، بيداريي دردناك ، كه ديگر شوهري در كار نيست.

دستش كورمال كورمال بدنبال ساعت روي پاتختي ميگردد ، پيدايش نميكند . مي انديشد : "چه فرقي ميكند ساعت چند باشد . بهرحال كاري براي انجام ندارم. " پسرش كه تا دير وقت شب سر كار است و ناهار را هم همانجا ميخورد . هميشه اضافه كاري ميماند . خوب حق هم دارد ؛ با اين مادر پير حرفي براي گفتن ندارد. بگذار خانه بزرگ را گند و كثافت بردارد ، بهرحال كسي بسراغشان نمي آيد . مهماني بي خبر زنگ درشان را نميزند . دلش مي خواهد باز هم بخوابد . آخر خواب دخترانش را ديده بود . برايش نامه نوشته بودند: " مادر بيا. جايت پيش ما و پدر خاليست .قرار است  اين جمعه خاله قمرتاج اسلامبولي پلو بپزد ."

چشمانش را بست . ميخواست باز هم بخوابد و خواب دخترانش را ببيند . خواب سفره چيده شده و ديس اسلامبولي پلو را .

بوسه دختر بزرگش را روي گونه اش حس كرد .

- مامان خوش اومدي . دلم برات خيلي تنگ شده بود.