وقتي كاري از دستم برنمي آيد.
يكي بود يكي نبود . يك ماهي كوچولوي نقره اي بود كه يك شب شيطان رفت زير پوستش و گولش زد كه : نترس . اين حرفها كه بزرگترها ميزنند همه اش دروغ است . اگر شب از خانه بروي بيرون هيچ اتفاقي نمي افتد . و ماهي نقره اي شب از خانه زد بيرون و آمد نزديك ساحل . آنشب هوا سرد بود و طوفاني نه آدمي توي ساحل بود نه مرغ دريايي . موج بلندي ماهي قصه ام را پرتاب كرد توي ساحل پاي يك كنده درخت. آب عقب كشيد . ماهي ماند پاي كنده درخت توي خشكي . كم كم داشت هوا كم مي آورد . ميدانست اگر دوباره به اب نرسد ميميرد . التماس كرد :" منو برگردون تو آب" كنده درخت صدايش را ميشنيد . طپش قلب كوچكش را روي پوسته خشكيده اش حس ميكرد ، باز و بسته شدن تند آبششهاي ماهي قلقلكش ميداد اما ميدانست كه هيچ كاري از دستش برنمي آيد .نمك آب دريا خشكش كرده بود وانسانها شاخ و برگ خشكيده اش را بريده و در بخاريهاي خود سوزانده بودند . در دلش دعا ميكرد :" خدايا كمكش كن . خدايا يه موج ديگه بفرست ." ماهي ديگر به سختي نفس ميكشيد . كنده درخت فريادزد:" اي خدا فقط يه موج ديگه بفرست اينطرف . نذار بميره ". اما صدايش در هياهوي طوفان گم شد و بگوش خدا نرسيد.