قبلاً هم بارها ديده بودمش . 47-8 ساله بنظر مي آمد . قد بلند و هميشه شيك،ساده و مرتب بود . جذاب نبود اما قدرتمند بنظر مي آمد .نميدانم چرا فكر ميكردم بايد وكيل باشد.
هر دو مشغول كار خودمان بوديم . ميدانستم با كمي فاصله كنارم ايستاده . صداي بالا كشيدن بينيش را شنيدم و بي اختيار از آينه روبرو نگاهش كردم . نگاهم به نگاه گريانش گره خورد .
گفت : قرار بود امشب از سفر برگردم ، كارم زودتر تمام شد و 10 صبح رسيدم . دخترم تنها بود و عصبي . ميگفت سرش درد ميكند . شب قرار بود برود مهماني . بهواي اينكه حال و هوايش عوض شود گفتم بريم خريد. تو ورودي يكي از مركز خريدهاي بالاي شهر ديدمش . با يكي از خانمهاي همسايه ، دست در دست.
كنجكاو شدم . "خوب ؟ "
- فهميدم ديشب به بهانه كار نيومده خونه .برگشتيم . چمدانش را بستم و دفترچه حسابش را هم گذاشتم تو چمدان . قفل در ورودي را عوض كردم و چمدان را هم گذاشتم دم در. دخترم را فرستادم خونه مادرم ، خودم هم اومدم اينجا حرصم را سر وزنه ها خالي كنم.
-پس چرا گريه ميكني؟
- آخه من با اون پير شدم.