چشمانش را بسختی میگشاید. با زبانش لبان خشکیده اش را خیس میکند . دهانش مزه گسی دارد . بسختی آب دهانش را فرومیدهد. نگاه ناآشنا و خالیش را دور تا دور اتاق میگرداند و سعی میکند در نور کم شمع تشخیص دهد که کجاست . سعی می کند بیاد بیاورد اما ذهنش تاریکتر از تاریک است. نگاهش روی تابلوی عظیم آبی ثابت می ماند . با حرکت نور شمع انگار لبهای صورتک تابلو تکان میخورد . ترسی در چشمانش میدود . صورتک تابلو دست از زیر چانه اش برمیدارد و با شعله شمع بازی میکند. خیس از عرق ، ناتوان از هر حرکتی فقط لبانش به آهستگی حرکت میکند ، مثل اینکه نامی را زمزمه میکند . صورتک تابلو لبخند میزند و شعله شمع را فوت میکند.

مادر نگران در اتاق را باز میکند- باید تا حالا بیدار میشد ، سابقه نداشت انقدر بخوابد اما هنوز در اتاقش بسته است - بوی تند شمع مشامش را پر میکند و فریادش خانه را میلرزاند .

 روزنامه های عصر از مرگ عجیب دخترک و پیدا شدن جسد سوخته اش در رختخوابش مینویسند.