برف
بین تخت و شوفاژ روی زمین نشسته بود و آلبومهای قدیمی را نگاه می کرد . در هر ورق زدن نگاهش روی دستهای چروک خورده اش میلغزید . سرش را بالا کرد و به برفی که بیوقفه از دیشب می بارید نگاه کرد. باید زمین سرد میبود .باید استخوانهای پیر و فرتوتش توی این هوا درد میکرد ، اما هیچ حسی نداشت . آنچنان بی تفاوت و آنچنان تهی که مرده ای می مانست . شاید هم مرده بود . مگر بین زندگی و مرگ چقدر فاصله است یا چه تفاوتی . یاد شوخیهای دوران بچگییش افتاد " سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز/ مرده آن است که دستش بزنی جم نخورد" و فکر کرد : تو هم بالاخره مردی . تو این روزگار کسی هست که بشناسدت ؟!!! .
چقدر دلش می خواست برف بازی کند. ـ دست بردار پیره زن تو این برف و سرما ... خوبترین حالتش اینه که دست و پات رو بشکونی . ـ خوب بدترین حالتش هم اینه که بمیرم .
بمیرم ، بمیرم ، بمیرم ... کلمه مرگ در هوا معلق مانده بود . صفحات آلبوم قدیمی را باز ورق زد . خنده های از ته دل ، نگاههای مست ، حرکات عاشقانه ، اشکهای وداع ، همه وهمه یخ زده و منجمد ، سرد و زرد رنگ و خاک گرفته. برخاست . د ر را گشود .سرمای برف مثل سوزن در پاهای برهنه اش فرورفت . فکر کرد : چند قرن از آخرین هم آغوشیش میگذره . لبخندی زد . مشتش راپر از برف کرد و در دهانش گذاشت و به راهش ادامه داد.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 10:58 توسط -----
|