نزدیکیهای ماه رمضان که میشود خاطره تکیلا میاید سراغم . ترجیح می داد از لقب خواننده برای خودش استفاده کند ولی با لقبهای تیغی و تکیلا هم معروف بود . و من تکیلا را ترجیح میدهم . نه برای اینکه از مشروب خوشم میاید بلکه به این علت که مشروبهایی که افراد دوست دارند به نوعی روحیه شان رانشان میدهد .

یک شب مانده به شروع رمضان ۸۲ بود . تازه از مراسم رختشویی برگشته بودم که به موبایلم زنگ زد.

- تکیلا هستم . حتما تعجب کردی . شماره ات رو از آبشار گرفتم . میخوام ببینمت.

اول عصبانی شدم که چرا بچه های آبشار شماره ام را به او داده اند ولی بعد یادم به چشمهای از حدقه درآمده مدیر آبشار وقتی که دید با او سلام علیک میکنم افتاد ، دیدم تقصیر خودم بوده . یادمه مدیر گفت : مهندس، شما ، این ؟؟؟!!!!!!!!!

گفتم : کجا نوشته که من بهتتر از اونم ؟؟؟؟؟

آره تکیلا یکی از بقول خودشان bussiness lady های دبی بود و من از طریق یک دوست توی یک دیسکو باهاش آشنا شدم . میگفت ۲۵ سالشه ولی ۳۵ ساله بنظر میامد . با صدایی خش دار وگرفته ، هیکل کمی گوشتالو . خلاصه مطلب توی خیابان دیدمش و بهم گفت که ویزایش تمام شده . بی پول شده و صاحبخانه عذرش را خواسته .

- فقط یه جا می خوام که ماه رمضان را سر بیارم . آخه من تو این ماه ختم قران میگیرم و دنبال کار خلاف نمیرم .کمکم کن.

این شد شروع یک ماه هم خانگی من با تکیلا.

خیلیها خرده گرفتند که چرا همچین کار کردم ولی معرفت اون می ارزید به خیلیها که مثلا خوبند.

یکماه هم کلام شبهایم شد . خریدن نان تازه و چیدن سفره افطار ان سال مزه خاصی داشت، مزه دل شکسته تکیلا.

نمیدانم داستانهایش راست بود یا دروغ . ما انسانها سعی می کنیم هر عملی را که انجام میدهیم ، موجه جلوه دهیم .

میگفت:" پدرم آدم پولداریه . تو طرفهای نادری و بازار چند تا مسافرخونه داره . میگن آدم بدگمونی بوده و دست بزن داشته به همین دلیل هم مادرم ازش جدا میشه .۵ سالم بود که گفتن قرار شده خواهر بزرگم پیش پدر بمونه و من پیش مادر .

لحظه ای که مادرم رو تو فرودگاه آلمان دیدم فراموش نمیکنم. فکر کزدم این فرشته خوشگل مامان منه!!!

مادرم خیلی خوشگله بخصوص اونروز تو فرودگاه با موها مشکی بلندش که روی پالتو پوست سفیدش ریخته بود خیلی زیباتر شده بود . دویدم طرفش که برای اولین بار مزه آغوش مادر رو بچشم که دستهاش رو حائل کرد و کمی نگاهم کردو گفت از این لوس بازیها خوشم نمیاد . در ضمن اجازه نمیدم زندگیم رو خراب کنی.

دوست پسر داشت و نمی خواست تو دست و پاش باشم چون طرف از بچه خوشش نمیومد. من چند آپارتمان اونطرفتر تو خونه پسر خاله اش بزرگ شدم.

۱۴ ساله بودم که بچه دار شدم تا ۱۸ سالگی که سرپرستی بچه را به خودم دادن آلمان موندم بعد برگشتم تهران . اما اونجا هم نتونستم دووم بیارم . پسرم الان پیش خاله ام زندگی می کنی . بیچاره این خاله بخاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.بگذریم حالا هم اینجا خدمت شما. "

یک ماه رمضان خیلی زود گذشت تا روزی که اسبابهایش را جمع کرد و رفت و من برگشتم ایران . بعدها شنیدم دوست پسر گرفته و مشاغل قدیم را کنار گذاشته . چون هم آلمانی می دانست هم عربی تو یک شرکت بعنوان فروشنده لوازم آرایش استخدام شده  و دنبال کارهای پسرش است تا از ایران خارجش کند . از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم . بهش تلفن زدم .

-شما ؟

اسمم را گفتم . کمی مکث کرد .

- بجا نمیارم.

- مهم نیست فقط می خواستم حالت را بپرسم . آخه ماه رمضونه دلم هوات رو کرده بود.