پیراهنی نخی ،نازک و سبک به تن داشتم . سفید سفید و انقدر نازک مثل اینکه بجای پوشاندن برهنگی ام وظیفه اش زیباتربه نمایش گذاشتن  آن است.

نمیدانم برای که تعریف می کردم ولی از اولین باری که به این خانه آمده بودم میگفتم .

- روز اولی که اومدم اینجا مثل الان برف می بارید. اولین برف اون سال بود.خانه بهم ریختگی خانه یک مرد مجرد نسبتا خوش سلیقه را داشت . معلوم بود شب پیش چند نفری دور هم جمع بودند و دمی به خمره زده اند . او نگاهی به ته سیگارها و لیوانها کرد و انگار با ندیدن لک روژ روی آنها خیالش راحت شد.

صدای من انگار صدای سخنگوی متنی روی فیلمی شد .صحنه های مختلف، زنی عصبانی در را بهم کوفت و رفت. صدای خنده پر عشوه زنی از اتاق خواب می آمد وبعد جر و بحث دو مرد . رژه بی انتهای زنان ... و من هنوز می گفتم:

- فیلمی گذاشت ، یکی از کارهای پدرش را . فکر کردم اینهم دیگه با این باباش خفه مون کرد. گواینکه بیشتر می خواست کار خودش را به نمایش بگذارد . اتاق روبرو ،اتاق اونه . بار اولی که اومدم اینجا کتابخانه ها توی اون اتاق بودند و در و دیوار اتاق پر از عکسهایی مثل احمد شاملو و اون تیپ آدمها .وسط اتاق هم رخت پهن کن . در حالی که روی رخت پهن کن دنبال چیزی می گشت برایم توضیح داد :" اینجا قبلا اتاق من بود ، بعد انداختنم بیرون و تبدیل به انباریش کردن ."توی صداش یک جور عصبانیت ، یک جور نفرت موج میزد . نمیدانم حالا که اتاق را دوباره پس گرفته چه حسی دارد.

سعی می کردم فقط بارش برف را نگاه کنم . صدای رفت و آمد مدام انسانها اذیتم می کرد. وخانه با ریتم ضعیفی میلرزید . انگار آدمی که از سرما ،... نه انگار آدمی که از ترس میلرزد. سعی می کردم بلندتر حرف بزنم تا حواس شنونده ام پرت سر و صداهای اطراف نشود . نباید حواسش جای دیگری بغیر از من باشد.

- برایم چای ریخت . پشت میز اوپن آشپزخانه نشستیم .انجا هم پر از لیوانهای کثیف و ظرفهای نشسته بود. روی یک لیوان وجود کرمی که سعی می کرد خودش را از دیواره لیوان بالا بکشد باعث شد که هر دو شروع به خیال پردازی کنیم ."اسمشو چی بذاریم" "آقای کرم " " کرمها که جنسیت ندارن . چطوره بهش بگیم ...."و بعد کرم را با مراسم از این بالا انداختیم بیرون و باز خیال پردازی "فکر کنم پاش شکست " " کرم بود نه هزارپا . ممکنه کله اش شکسته باشه " "الان آمبولانس کرمها میاد دنبالش " " شاید ماشین بهشت زهراشون ". چرا دارم برات از اون روز میگم ؟! نمیدانم .... من آدم باهوشی نیستم ولی اونروز حس بدی که این خانه و اون کرم بهم داد... لرزشی که حس میکنی همان کرمها هستند . همه چیز این خانه تو خالی و کرم زده است.

از جایم بلند شدم . به اتاقش رفتم . روی زمین دراز کشیده بود . بیشکل ، بی حس . تابلوی عاشورا دیوارها را پوشانده بود و دستش ساز شکسته ای را نوازش می کرد . کنارش نشستم .دستم را در موهایش که بر خلاف همیشه بلند بود فرو کردم . حرکتی کرد - مثل گربه ای که از نوازشی لذت ببرد - ولی برای دیدن نوازشگرش رویش را برنگرداند.

 برخاستم و  همراه با ذرات برف خود را بدست باد سپردم.