تقدیم به آقای کریمی ( برای اینکه یک اشتباهی کرد و گفت خوب می نویسم )
رخوت یک بعد از ظهر آرام توی تنش بود . کش و قوسی به خودش داد و آدرس بلاگفا را روی صفحه کلید تایپ کرد. نام کاربر،رمز عبور .... این هم یک سرگرمی تازه بود که نمیدانست تا کی ادامه خواهد داد . صفحه سفید روبرویش را نگاه میکرد و نمیدانست چکار کند ، حرفی برای گفتن نداشت . رفت که ببیند کسی حرف جدیدی زده یا نه .
نویسنده: ابوذر كريمي
دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 14:42
سلام. من با يك داستان كوتاه به نام "چتر" بروزم. خوشحال ميشوم كه بخوانيش و نظرت را به من بگويي. ياحق.
روی کلمه وب سایت کلیک کرد وشروع به خواندن کرد .
چتر ابوذر کریمی
من چترم را فراموش كرده ام.
نيچه
واپسين شطحيات
باید عجله میکردند . هوا هنوز تاریک بود . از دیشب یک بند باریده بود و خدا می دانست الان وضعیت ترافیک چقدر خراب است .
- واویلا عجب محشرییه .
آسمان و زمین انگار داشتن عقذه هایشان را سر مردم خالی می کردند . مردم اگر می توانستند با چترکمی خودشان را خشک نگهدارند با موج دریا که به موج شکن می کوفت و شتکهایش را به سر و روی مردم می ریخت کاری نمی توانستند بکنند .
- چکار کنیم با اتوبوس بریم یا مینی بوس
- با مینی بوس
- من بدبخت رو بگو که باید یه خط دیگه هم سوار بشم.
- چی داری؟
- خوشبختانه دیفرانسیل . راهم میده . فقط خدا کنه دوباره به ناخونام بند نکنه.
به دستهایش نگاه کرد .دستهایش را دوست داشت . دستهایی با انگشتان کشیده و ناخنهای بلند و با دقت لاک زده.
- این خرا رو ببین.
برگشت به طرفی که دوستش اشاره کرده بود . نگاهشان بهم افتاد.هم کلاسیش بود با دوست دخترش بدون چتر و بارانی ، از سر تا پا خیس .
داشت فکر میکرد چترش را به آنها بدهد که سنگینی نگاه پسر را دوباره حس کرد . یادش افتاد که پسر همیشه یک ایستگاه جلوتر سوار میشود و وقتی که او سوار اتوبوس میشود همیشه با نگاهش تعقیبش میکند . هیچوقت حتی برای نگه داشتن کیف و کتابش هم تعارفی نمیکند .
پیش خودش گفت : بدرک . یعنی تو خونه اشون چتر پیدا نمیشه.............
درس آخر هم تمام شد . از ساختمان دانشکده بیرون آمد . باران مدتها بود که بند آمده بود و آسمان شسته شده برق میزد . صورتش را رو به آفتاب گرفت ، نفس عمیقی کشید . احساس گرسنگی کرد و راه افتاد طرف کانتین .داشت به قیافه اخم آلود آبدارچی فکر می کرد که هر وقت ازش می خواست چایش را در لیوان بریزد چطور چشمانش را گرد میکرد.
- آخ
دستهایی که دور کمرش حلقه شد از افتادن نجاتش داد .پسر همکلاسی بود.
- دختر عرب مواظب باش.
حوصله درس تاریخ و جغرافی نداشت . فقط خودش را از حلقه دستها نجات داد .
- من ایرانییم .
- چه چتر خوشگلی میدیش به من.
و بعد چتر را از دستش گرفت و باز کرد . چتر رنگ رنگین کمان بود و زیر آفتاب براقتر و زیباتر بنظر
می آمد . پسر چتر را بالای سرش گرفته بود و می گرداند . چشمان سبزش می خندیدند.
- چقدر خوبه چتر داشتن
و او شنید : چقدر خوبه با توبودن.
زنگ تلفن از جا پراندش . چند ثانیه طول کشید که یادش بیاد این قضیه مال 20 سال پیش بوده . حالا مدیر قسمت کامپیوتر یک شرکت خصوصی است . جواب تلفن را داد . به مونیتور نگاه کرد . داستان را نخوانده بود . حوصله خواندنش را نداشت . کامپیوترش را خاموش کرد و با خودش فکر کرد : راستی چه بلایی سر چترم اومد .