رابطه
زنی ۳۹ ساله کنار پسری ۲۳ ساله درون اتومبیلی که بی هدف در خیابان میگردد ( در اصل گردششان بیهدف نیست . می خواهند به این وسیله تا زمان شام وقت بگذرانند)زن کمی متعجب است برای اولین بار با مردی بااین فاصله سنی ارتباط برقرار می کند و پسر ناآرام...
پسر مدام حرف میزند, از زمین و زمان بیوقفه حرف میزند.برعکس زن ساکت است و فقط گاه گاهی برای اینکه هم صحبتش!!! دلگیر نشود کلمه ای برزبان می اورد.
پسرازیکی از دوست دخترهای قدیمی اش تعریف میکند که چندوقت پیش تماس گرفته و ابرازتمایل به از سرگیری رابطه شان کرده. تعریف میکند که چطوراین دعوت قلقلکش داده ( کلمه ای که زن در مورد احساس پسر بکار برد) و چطور دختر بعد از مدتی که پسر را حسابی امیدوار کرده به ناگهان جواب تلفنهایش را نداده و به این ترتیب دماغ پسر را سوزانده و از او انتقام گرفته...
و زن فکر میکند که پسر چقدر ساده و بچه است وچه صداقت دلنشینی دارد. فکر میکند که از پسرخوشش میآیدو از بودن با اولذت میبرد.از بودن با پسری که از همان ابتدا اعلام میکند روزی جواب تلفنهای زن را نخواهد داد.
صحنه آخر:
نیمه شب است.زن توی اتاقش نشسته .اتاق زن آینه روحیات زن است. همانطور بین میانسالی و بچگی اجباری زن مانده.
۲ سال از رابطه اش با پسر میگذرد . زن با دودلی شماره پسر را میگیرد گواینکه صدای درونش میگوید باز هم جوابی نخواهد گرفت.تمام طول این هفته پیغامهایی که فرستاده و تلفنهایی که به پسر زده بیجواب مانده.
تلفنش را می بندد در اینه نگاهی بخود می اندازد به اشکی که ته چشمانش میدرخشد لبخندی میزند .زیر لب زمزمه میکند که این هم بگذرد و در دلش میگوید : خدایا هر جا که هست با هر کس که هست خوش باشه .