نفرت
کلمه را با خشم تمام در ذهنش تکرار میکرد.
بیاد می آورد لحظه ای که بهوش می امد هم همین کلمه را تکرار می کرد. انگار همین دیروز بود . می توانست تمام حرکات شعبده باز گونه پرستار را هنگام بیرون کشیدن باندهای خونین از درونش بیاد بیاورد و لبخند زهرآگین پرستار را.
و امروز مرد بی هیچ ترحمی تمامی نفرتش را از پنهانی ترین گوشه های مغزش بالا می آورد و بر سر و روی او و می ریخت. دلش می خواست فریاد بزند اما آیا مرد می فهمید . آیا میفهمید وقتی می گوید : "امشب پیشم بمون . ای بابا کاریت ندارم نگران نباش ." چه آشوبی در دلش بپا می کند . آیا می فهمید زمانی که عکس پسر ۴ ساله اش را نشانش داد چه حسرتی را در دلش تازه کرد.
- همونطوری که قیافه ات تغییر نکرده درونت هم عوض نشده . هنوز هم میخوای خردم کنی. هنوز هم داری از یه پله بالاتر نگاهم می کنی . میدونی چرا تمام این سالها دنبالت بودم برای اینکه می خواستم ازت انتقام بگیرم.
-انتقام؟
- خوب بله نباید هم بدونی با من چه کردی . یادت مییاد اولین بار که اومدم خونه اتون بعد بهم گفتی که مامانت ازت پرسیده ار چیه این پسره خوشت اومده، از قیافه اش، از قد و بالاش،... شماها چطور به خودتون اجازه میدید انسانها رو اینجوری له کنید ؟ چطور به خودتون اجازه میدید از ظاهر انسانها در موردشون ، در مورد انسانیتشون قضاوت کنید؟ خوب تو یه خونه ای بزرگ شدی که زن سالاریه . مادرت اینجوری بارت اورده دیگه که همیشه مردها رو خرد کنی.
- زن سالاری ؟ تو از کجا میدونی تو خونه ی ما چی میگذره؟ ! بیچاره مادرم.
- میدونی هیچوقت عاشقت نبودم اما هیچوقت هم رهات نکردم. تو جای خاصی تو زندگی من داری همه هم اینو میدونن . حتی زنم هم میدونه که باید به گذشته من احترام بگذاره. تو زندگی من رو عوض کردی. برا همین دلم می خواد عوض بشی . باور کن اگه بخوای می تونی آدم خوبی باشی. می دونی چرا بهت اعتماد نداشتم چون هیچوقت این اطمینان رو بهم ندادی که برام می مونی.
بیاد اورد اواین هدیه ای را که مرد برایش گرفته بود " این لباس به تن س خیلی قشنگ بود خیلی بهش می اومد گفتم بعنوان هدیه تولد برات بخرم." " دیشب س بهم گفت نکنه بسرت بزنه بخوای با این ازدواج کنی . راست می گفت تو آبروی ادم رو می بری " " خوب که چی منتظرم موندی می بینی که با بچه ها رفتم ناهار" بیاد می اورد لحظه به لحظه جنگشان را . بیاد آورد همانروز بعد از برگشتن از بیمارستان زنان مرد میگفت :" بخیر گذشت . فکر کن من و تو ازدواج می کردیم چه مسخره می شد."
خدایا چقدر بی انصافی . چقدر بی رحمی.
- بهت پیشنهاد می کنم بری پیش یه روانکاو. تو واقعا احتیاج داری . گواینکه اکثرشون فقط کتابها یی رو که خوندن تکرار می کنن . می دونی تو این سفرم بخاطر مشکلی که با پسرم دارم رفتم پیش یکیشون که خیلی تعریفش رو می کردن . آخر سر باهاش بحثم شد . بهش گفتم منهم خودم پزشکم من هم خیلی از کتابهایی رو که شما خوندید خوندم . مشکل من با پسرم اینه که من می خوام اون مثل همه بچه های ۴ ساله رفتار کنه ولی مثل یک مرد ۲۰ ساله است.
نه خدایا اشتباه کردم تو نه بی انصافی نه بی رحم تو فقط قادر مطلقی .
برای اولین بار در طول این شب لبخندی گوشه لبش نشست . اشکهایش را پاک کرد و گوشی تلفن را قطع کرد .فکر کرد اگر اون ،اگر بچه ام مونده بود الان چند سالش می شد ۱۷ یا ۱۸؟
بعد نوشت :"گواینکه نی تونم چیزی رو تغییر بدم اما بخاطر کارهایی که کردم و از خودم چنین نفرتی بجا گذاشته ام ازت عذر می خوام. " وبرایش فرستاد.
آذر۸۵