سرم درد می کند. دلم می خواهد بخزم یه گوشه دنج . دلم می خواهد بتوانم زار زار گریه کنم . دلم می خواهد یک نفر مرا تنگ در آغوش بگیرد و در گوشم زمزمه کند:"هیس ، گریه نکن کوچولو . من کنارتم."

سرم درد میکند . دستهایم سرد و بی حس . رخوت از پاهایم بالا می خزد . می دانم کمی دیگر عضلاتم می گیرد ، صورتم کج ومعوج میشود و نفس کشیدن سخت و سخت تر.سخت تر ، سخت تر....

 

می پرسد:"اگر ۶۰ ثانیه فرصت داشته باشیم با هم حرف بزنیم و بدونی که این آخرین فرصته و دیگه هرگز همدیگر را نمیبینیم ،بهم چی می گی؟"

- هر جا هستی شاد باشی .

می پرسد :"همیشه عبور برات انقدر راحته؟"

- تو زندگی یاد گرفته ام هیچ چیز موندگار نیست . تا هست قدرش را می دونم وقتی نبود برای نبودش غصه نمی خورم."

می گوید :" کاش تلاشت را بکنی لا اقل."

- برای چی؟

می گوید:"برای مهری که خرج کردی. گاهی یک جمله میتونه بزرگترین تصمیم ها را به تردید تبدیل کنه."

برای مهری که خرج کردی ..... برای محبتی که خرجت کردند ..... گلهای شیشه ای هم بالاخره روزی می شکنند.

 

 

این مورد را چی می گن ؟؟؟ آهان پس نوشت - پیری و هزار درد سر ، فراموشی  ، کم خوابی ، بی حوصلگی .... - ای بابا من چقدر حرف  می زنم.

پ.ن (تاریخ:۲۵/۰۴/۱۳۸۶  زمان : ۰۸:۰۸ ):

جناب کوپو دیشب  فرمودند: که طی بررسی های انجام شده از روی پست اخیر، بنده کمی تا قسمتی قاطیده ام و این پست کلا مقطوت شده . در همینجا از ایشان بخاطر محبت بی شائبه اشان در خصوص من ونوشته هایم کمال تشکر را می نمایم.