حس زمستانی
از فاصله دو تا برج روبرو یه دکل آنتن اینترنت و یه آسمون ابری دیده میشه .هوای سرد اتاقم که مجبورم میکنه ژاکت بپوشم حال و هوای زمستونی به تمام روح وروانم میده.
چشمهام مثل آدمی که ساعتها گریه کرده باشه خسته است ولی ته دلم راضی و شاده . مثل روزهایی که برف میاد و تمام حسهام زیر پوستم میدوه به انتظار یه قلقلک تا سر ریزکنه.
صبح یاد گذشته های دور کردم . نه این حرف مسخره است ، هیچوقت از یاد نبرده بودمش . فقط برای یه نفر تعریفش کردم و گریه کردم. و در همون حال همون حس زمستونی زیر جلدم دوید به انتظار یه قلقلک..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۸۶ ساعت 12:24 توسط -----
|