میدونی آخه ازون روزاست که اگر بنویسم ساناز دعوام میکنه که باز ناامید شدی ، باز غمبرک ساختی...
ولی آخه باید تو زندگی به یه چیزی آویزون شد . وقتی میشینی زندگیت رو زیر و رو میکنی و می بینی هیچ چیز درست و حسابی نداری از زندگی می بری . نه عشقی ، نه مسئولیتی ، نه حتی انقدر پول که بتونی برای یه سفر برنامه ریزی کنی . بعد گیر می دی به سپیده که چرا قدر زندگیش رو نمیدونه ( که اون هم احتمالا تودلش میگه : به تو چه زنیکه). گیر میدی به کاربرها و سرشون داد میزنی . هر دفعه تلفن زنگ می زنه زیر لب می گی زهرمار........... آخر از همه هم گیر می دی به پدر و مادرت که چرا اصلا من را بدنیا اوردین.
امروز یه پیغام از احمد فاروق داشتم .گفته بود :دلش برام تنگ شده . پرسیده بود :چرا نمیرم دبی ؟ یاد این افتادم که گفته بود : برام نامه ننویس ، حال و احوال نکن که جواب نمیدم . خوب من هم حالا جواب نمیدم .
خلاصه این روزها از یک تار مو هم نمیتونم به زندگی آویزون بشم چه برسه که بخوام از پا آویزون شم.