دیشب با دوستهای زمان دبستان دور هم بودیم. باز هم جک گفتن ، خندیدن ، کمی از حال هم با خبر شدن ، از شادیها گفتن بدون درگیر شدن در غم یکدیگر.

دیگر از شبهای اینچنینی ، فقط به حکم وظیفه دیدن یکدیگر و خوردن شام لذت نمیبرم.

یکی از دوستان گفت : شنیدین "ب" را اخراج کردند .شدیداً مست بوده و عجیب اینکه حراست هیچ کاریش نداشته.

می دانستم . ماهها بود که میدانستم. مدتها با فکر  او زندگی کردم. می خواستم بگویم : نه عجیب نیست .مردم دوستش دارند همانطور که من دوستش دارم . نگاه مهربانش را ، صدای گرمش را ، هنرش را .

اما رویم را برگرداندم تا کسی اشکهایم را نبیند. برای او که همه را فراموش کرده ، خودش را ، زندگييش را ، دوستدارانش را.