برای ...
دیشب با دوستهای زمان دبستان دور هم بودیم. باز هم جک گفتن ، خندیدن ، کمی از حال هم با خبر شدن ، از شادیها گفتن بدون درگیر شدن در غم یکدیگر.
دیگر از شبهای اینچنینی ، فقط به حکم وظیفه دیدن یکدیگر و خوردن شام لذت نمیبرم.
یکی از دوستان گفت : شنیدین "ب" را اخراج کردند .شدیداً مست بوده و عجیب اینکه حراست هیچ کاریش نداشته.
می دانستم . ماهها بود که میدانستم. مدتها با فکر او زندگی کردم. می خواستم بگویم : نه عجیب نیست .مردم دوستش دارند همانطور که من دوستش دارم . نگاه مهربانش را ، صدای گرمش را ، هنرش را .
اما رویم را برگرداندم تا کسی اشکهایم را نبیند. برای او که همه را فراموش کرده ، خودش را ، زندگييش را ، دوستدارانش را.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ ساعت 11:56 توسط -----
|