خواب می دیدم در سرزمین مارکز هستم .

خواب می دیدم سراپا لجن آلود و کثیف کوچه پس کوچه های صد سال تنهایی را با پاکت کاغذی که تمام کوله بار سفرم است بدنبال آب ، بدنبال محلی برای تمیز کردن خودم میگردم.

خواب می دیدم به یک مغازه لباسشویی رسیدم . پاکت را به زن دکان دار دادم تا بتوانم در حمام پشت دکانش لجنها را از وجودم دور کنم . زن از داخل پاکت دو کتابچه درآورد و من سعی کردم به او بفهمانم اینها تقویمهایم هستند .

پرسید :"عرب "

" نه ایران " دلم گرفته بود . نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. تشکر کردم وبطرف حمامها رفتم.

حمامها شلوغ وکثیف بود و باید انتظار می کشیدم.

خواب میدیدم ارندیرا مادر بزرگ سنگدلش را کشته و در تخت او روی ملحفه های خیس و کثیف خوابیده.

خواب میدیدم ارندیرا کابوس می بیند ، کابوس مادر بزگ را ..... و من هنوز دنبال جایی میگشتم که وجودم را از شر این لجن متعفن و چسبناک پاک کنم.

از پنجره به بیرون نگاه کردم .باران می بارید . از ساختمان خارج شدم .   آغوشم را گشودم ، صورتم رو به آسمان .گذاشتم باران تنم را بشوید .

و بعد دستی مرا بخود خواند ........... با خود برد.