امروز یک دوست قدیمی بعد از خواندن وبلاگم انقدر هیجان زده(
) شده بود که تلفن کرد.بعد از کلی تعریف از نقاشییم و داستان چتر ( که البته اسم داستان را هم اشتباه گفت) و اینکه چرا اینکار ها را ( یعنی نقاشی و داستان نویسی) جدی نمیگیرم جمله ای گفت که باعث شد بنویسم.
" فکرم نسبت به تو عوض شد . تا حالا ترا یک زن معمولی می دیدم - که البته چیز بدی نیست - ولی حالا میبینم زن عمیقی هستی با توانائیهای فراوان ."
بیادم امد زمانی که بدنبال برقراری رابطه با من بود همیشه میگفت که من زن متفاوتی هستم.
نمیدانم یا من خیلی نکته سنج هستم یا انسانها غیر قابل اعتماد...
فرصت نشد این موضوع را با خودش صحبت کنم ولی اگر این پست را خواندی منتظر جوابت هستم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر ۱۳۸۶ ساعت 12:35 توسط -----
|