چندتایی از دوستام وقتی حرف وبلاگ و وبلاگنویس پیش میومد اظهار تنفر میکردند .کم کم دارم میفهمم چرا . هر چقدر هم که سعی کنی خودت را دور از این جنجالها نگهداری باز هم آدمهایی هستند که تو هر قضیه ای لنگ خاله قورباغه را میکشن وسط!!!!!!!!!! البته انتظارش را داشتم . دیر یا زود باید پیش میومد و اومد.

دیروز "ش" تلفن زد و در مورد آقایی که معرفی کرده بود صحبت کرد. توی ذهنم پر از سئوالاتی شده که نمیتونم جوابی براش پیدا کنم .

۱- اصلا چرا باید ازدواج کنم؟

۲- معنای تشکیل خانواده چیه ؟

۳- من که بهر حال بچه دار نخواهم شد یعنی حاضر نیستم چنین ریسکی در حال حاضر بکنم چه برسه به ۱ یا ۲ سال آینده ، چرا باید روتین عادی زندگیم را بهم بزنم و ازدواج کنم و برم آمریکا ؟؟؟؟؟؟

باز هم با هم بحث میکنیم. خودخواهیهایش آزارم میدهد .مادر مظلومانه اشک میریزد و او بی تفاوت است. هرچند که میگوید خودم را نمی بخشم ولی از کسی که باید بخشش بخواهد، نمی خواهد.  انگار تمام ستونهای خانه یکی یکی فرومیریزد . از این جدال همیشگی خسته ام .

پناه میبرم به تختخوابم . زیر لحاف ، تو خودم فرو میروم .نفسهای گرم و منظمش را روی پوست تنم ، پشت گردنم حس میکنم.دستهایش که محکم مرا بخود میفشارد. چه آرامشی ... انگشتانم آرام خالی تشک را بدنبال خیال او جستجو میکند.

 

 

یک ساعت کلنجار رفتم تا کلمه "عفو " را فینگلیسی بنویسم .این رضا خان عزیز که این همه کار برا این ملت کرد تو دو کار کوتاهی کرد . بیخیال اولیش ، اما دومیش اینه که خطمون را عوض نکرد .

از sms زدن متنفرم . ولی بهرحال آشتی کردیم!!!!!!!!!! یادم نمیاد قهر کرده باشم ، حتما اون با من قهر کرده بوده.

کابوس

از جنگیدن خسته شده ام.

 کابوس می بینم. کابو س کفشهای لنگه به لنگه، باید فرار کنم اما نمیتوانم.پاهایم در هم میپیچد. کفش  مردانه ای مال پای چپ به پای راست دارم ، نمیتوانم قدم بردارم .زمین می خورم . کفشها عوض می شوند ، رنگ و وارنگ ... باید برخیزم اما نمیتوانم.

 

 

ژاک قضا وقدری و اربابش

خاطرات حوا

هر دو عالی بودند

خوشحالم

مونای عزیز بعد از سالها تماس گرفت .

اشکان پیام گذاشته.  فهمیدم درتمام این  چند ماه بیخبری وبلاگم را می خوانده. جالب بود که به من لقب "بانوی رنگها " داده !!!! من که اوج رنگی بودنم واریاسیونهای آبی است .

یکی یکی دوستانم از ذهنم میگذرند . بی صبرانه منتظر یک پیام کوچک ، یک تلفن ، یک خبر ... یک دیدارم.

Her kesden daha fazla seni özledim. Sinan Baydur ،seni bir daha görebilsem، senden bir haber duyabilsem....

 

دوست !!!!!!!!!!

دلم برای همه دوستهایم تنگ شده . همه اونهایی که زمانی بعنوان دوستم ازشون نام بردم و حالا به دلیلی یا از هم بریدیم یا امکان دیدار و تماس نداریم . از مهسا و پریناز گرفته تا بهرنگ واشکان.

نمیدونم چرا ، ولی انگار دوستی هم تاریخ مصرف داره.

این قرصهای آرام بخش هم عالمی دارند، مثل شمشیر عدالت

کار بدی کردم .

دیروز عصر وقتی با کوپو داشتیم قدم میزدیم ، پیرمردی گدایی میکرد . کوپو چند تومانی بهش داد . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که پسر و دختر جوانی جلومون و گرفتن و برای نمیدانم کجا کمک خواستن ... نمیدونم رومون نشد یا بقول کوپو خواستیم برای رد شدن از پل صراط بلیط خریداری کرده باشیم که به اونها هم پولی دادیم و خیلی بی تفاوت از کنار زن جوانی که کنار پله مغازه ای تو خودش فرورفته بود و دستمال آشپزخونه میفروخت  گذشتیم .

شب قیافه زیبا و محجوبش به خوابم اومد.

 

بیخوابی دیشب

دیروز این اردک عزیز با این "اشتقاق" نگذاشت بخوابم . تمام شب فکر کردم چقدر از نوشتن برای دیگران متنفرم . تمام شب را به خوندن تقویمهای قدیمی گذروندم . ۲۰ سال از عمرم را یکبار دیگر مرور کردم . وای که آدمی چقدر به خودش و دیگران میتونه دروغ بگه و مسخره است باز هم الان نوشتنم ،واقعا مسخره است .

 ولی ...خوب ، همه زندگی مسخره است.

 

حوا خانم ( یا بنی آدمی که اسم خودش را گذاشته حوا) ..... نوشته یک دوست نزدیکه، بسیار نزدیک ...

انقدر توی مغزمون کردن که : " آخر هر خنده گریه است " و هزار جور از این مزخرفات که بعد از شب خوبی که گذروندم الان سر درد دارم.

کنار کوپو ، دوست صمیمیش و سهیلا خوش گذشت . هر چند که فکر کنم از غذا هیچ خوششون نیامد ولی مهم نیست. فقط آخرش ...آهنگ ترنج و فکر آدمی که نمیخوام تو ذهنم باشه ....

باز دوباره فکرش مثل یک بختک افتاده تو ذهنم. میدونم باید ذهنم را رها کنم تا هرجا که می خواد بره والا از شر این حس راحت نمیشم اما زمانش را ندارم. مسخره است برای آرامش دادن به ذهنت یک لحظه تنهایی نداشته باشی .

چقدر دلم میخواد نباشی حتی بعنوان یک خاطره.

 

 

باید زندگییم را تغییر بدم . باید خودم را از نو بسازم . باید همه کهنگیها را دور بریزم . باید شروع کنم از همین الان.

کوپو جمعه برگشت و دیروز دیدمش. جالبه دلم براش تنگ نشده بود . انقدر این آدم ، این اواخر تو زندگیم وجود داشته که وجود فیزیکیش هیچ مهم نیست . بهرحال باز هم اومد با یک بغل هدیه...

عصر خوبی بود .در ادامه این عصر خوبی کمی در مورد یک  دوست همیشگی که هر روز بهم سر میزنه و گاهی هم لطف میکنه و بعنوان "حوا" برام نظرش را مینویسه خیال پردازی کردم . راستی حوا جان هر وقت آدرسی برای تماس گذاشتی منهم برایت جواب مینویسم.

و امروز صبح .... خورشید را دیدید ؟! چقدر تفتیده، سرخ و زیبا بود.