باز دوباره فکرش مثل یک بختک افتاده تو ذهنم. میدونم باید ذهنم را رها کنم تا هرجا که می خواد بره والا از شر این حس راحت نمیشم اما زمانش را ندارم. مسخره است برای آرامش دادن به ذهنت یک لحظه تنهایی نداشته باشی .
چقدر دلم میخواد نباشی حتی بعنوان یک خاطره.
باید زندگییم را تغییر بدم . باید خودم را از نو بسازم . باید همه کهنگیها را دور بریزم . باید شروع کنم از همین الان.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 9:7 توسط -----
|