کوپو جمعه برگشت و دیروز دیدمش. جالبه دلم براش تنگ نشده بود . انقدر این آدم ، این اواخر تو زندگیم وجود داشته که وجود فیزیکیش هیچ مهم نیست . بهرحال باز هم اومد با یک بغل هدیه...
عصر خوبی بود .در ادامه این عصر خوبی کمی در مورد یک دوست همیشگی که هر روز بهم سر میزنه و گاهی هم لطف میکنه و بعنوان "حوا" برام نظرش را مینویسه خیال پردازی کردم . راستی حوا جان هر وقت آدرسی برای تماس گذاشتی منهم برایت جواب مینویسم.
و امروز صبح .... خورشید را دیدید ؟! چقدر تفتیده، سرخ و زیبا بود.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 8:34 توسط -----
|