این قرصهای آرام بخش هم عالمی دارند، مثل شمشیر عدالت
کار بدی کردم .
دیروز عصر وقتی با کوپو داشتیم قدم میزدیم ، پیرمردی گدایی میکرد . کوپو چند تومانی بهش داد . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که پسر و دختر جوانی جلومون و گرفتن و برای نمیدانم کجا کمک خواستن ... نمیدونم رومون نشد یا بقول کوپو خواستیم برای رد شدن از پل صراط بلیط خریداری کرده باشیم که به اونها هم پولی دادیم و خیلی بی تفاوت از کنار زن جوانی که کنار پله مغازه ای تو خودش فرورفته بود و دستمال آشپزخونه میفروخت گذشتیم .
شب قیافه زیبا و محجوبش به خوابم اومد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 10:23 توسط -----
|