کار بدی کردم .

دیروز عصر وقتی با کوپو داشتیم قدم میزدیم ، پیرمردی گدایی میکرد . کوپو چند تومانی بهش داد . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که پسر و دختر جوانی جلومون و گرفتن و برای نمیدانم کجا کمک خواستن ... نمیدونم رومون نشد یا بقول کوپو خواستیم برای رد شدن از پل صراط بلیط خریداری کرده باشیم که به اونها هم پولی دادیم و خیلی بی تفاوت از کنار زن جوانی که کنار پله مغازه ای تو خودش فرورفته بود و دستمال آشپزخونه میفروخت  گذشتیم .

شب قیافه زیبا و محجوبش به خوابم اومد.