باز هم با هم بحث میکنیم. خودخواهیهایش آزارم میدهد .مادر مظلومانه اشک میریزد و او بی تفاوت است. هرچند که میگوید خودم را نمی بخشم ولی از کسی که باید بخشش بخواهد، نمی خواهد.  انگار تمام ستونهای خانه یکی یکی فرومیریزد . از این جدال همیشگی خسته ام .

پناه میبرم به تختخوابم . زیر لحاف ، تو خودم فرو میروم .نفسهای گرم و منظمش را روی پوست تنم ، پشت گردنم حس میکنم.دستهایش که محکم مرا بخود میفشارد. چه آرامشی ... انگشتانم آرام خالی تشک را بدنبال خیال او جستجو میکند.