تعطیلات
اما ... دیدن دوباره تو ........... چقدر دلتنگت بودم و چقدر این دیدار شیرین بود.
و چقدر احمقانه بود تمام آن لاف زدنها که چنین و چنان خواهم کرد . توان فراموش کردنت را ندارم.
اما ... دیدن دوباره تو ........... چقدر دلتنگت بودم و چقدر این دیدار شیرین بود.
و چقدر احمقانه بود تمام آن لاف زدنها که چنین و چنان خواهم کرد . توان فراموش کردنت را ندارم.
روزها بی هدف ، بی امید ، بدون عشق و دلبستگی از پی هم میگذرد .
هر روز صبح با تعجب به آینه مینگرم . این صورت جوان و درون پیر و غریبه را نمی شناسم.
به صدای موج دریا ، حس سوزش پوستم زیر آفتاب ... به موزیک ، رقص و شادی .... به صدای قهقهه خنده کودکان ، لبخند عابر غریبه ، یک کلام محبت آمیز.....
به همه چیزهای خوب احتیاج دارم.
چقدر دلپذیر است که بشنوی، من دیوانه ی توام ،هر چند که روشن فکر ومحترم نباشی. حتی اگر دروغگو، حرامزاده و خودبین باشی."
نقل از کتاب آهستگی نوشته میلان کوندرا
" به نام حضرت آدم......
حرفي نيست ، عشقي نيست ، رازي نيست. يا آن چنان كه حسين پناهي مي گويد :
( رك بگم / آسمون ارث بابامه / وقتي مردم مال تو ).
تنها ، نيمه شبي شمع روشن كرده و چاي ريخته و سيگار آتش زده است و با خودم مي گويم :
آيا مي توانم در يك جمله خلاصه ات كنم ؟!
به راستي مي شودالاهه ي دنباله دار خيابان هفدهم را ، با همه ي مهرباني بي حدش ، شيار نرم و
موربي كه وقتي مي خندد گوشه ي لبش پيدا مي شود و چهره اش را شيرين تر مي كند،
با همه ي قدرت سر مستانه اش وقتي كه در برابر زندگي مي ايستد به كوه مي ماند ،
با همه ي اشك هاي تنهاييش كه رازيست بين او و دوست مشتركمان خداوند و با همه ي
اندوه گاه گاهش كه دنيا را بر سرم آوار مي كند در يك جمله خلاصه كرد ؟!
نه ، بهتر است با تلاش بي حاصلم او را ميان كلمات يك جمله حرام نكنم. هنوز ديوار هاي
همه ي پس كوچه هاي جهان براي نوشتن نام او جا دارد. پس ، يك جمله در وصف خودم
مي گو يم : بچه اسب آبي لوس كوچولوي نه چندان دوست داشتني ، چقدر خوشبختي كه
الاهه ي دنباله دار خيابان هفدهم، بهترين دوست تمام لحظات خوب و بد توست......
..... همين كه البته چيز كمي هم نيست...... "
حسها ، شاید نه با این کلمات ولی با همین مفهوم تکرار میشوند .
امروز دوست داریم ، فردا متنفر می شویم .
امروز خوبیم ، فردا بد میشویم .
و در تمام این سالها فقط یک جمله یک حس همانطور باقی مانده "عشقي نيست"...........
"به نام حضرت آدم......
نمي دانم! نمي دانم روحم مي خواهد اداي نويسندگان بزرگ را در بياورد يا آن قدر مايه در خود مي
بيند كه چنين شود؟! شايد هم فقط قرص هايش را سر ساعت نمي خورد ! اما هرچه هست ، هيچ
نويسنده اي نيست كه خصوصي ترين انحناي لحظات خصوصي خلوتش را ، شعري ، قصه اي ،
ترانه اي نساخته باشد. من هم همواره خلوتم را به كلمه ها هديه كرده ام تا نامه اي براي تو باشد.
تا تو بخواني ، تا تو بداني ، هرچند كه ترياكي بر آن مقدر نباشد.حالا تو هم از همان كلماتي كه در
خلوت در تابوت يك دفترچه مي پيچي برايم بنويس تا دوباره متولد شوند. براي من كه همواره تلاش
كرده ام دلتنگي هايت را درك كنم و روح شيرينت را و تو نيز لحظه اي مهربانيت را مذايقه نكرده
اي....... برايم بنويس تا كلماتت دوباره متولد شوند. برايم بنو يس تا دلتنگي هايت ، هرچه باشند و
براي هركه باشند ، به جاي خاطره ي ابري لحظات خيس ، مكتوبي جاودانه شوند تا دوست ، معناي
حقيقي خود را باز يابد. تا تنها ، هم نشين ايميل و رستوران و بار و كافي شاپ نماند.......
بي مذايقه برايم بنويس از همان دفتر تابوت پيچ........
.... همين و خيلي چيز هاي ديگر...."
خوب دفترچه تابوت پیچ را می خوانی ..... ولی از خواندنت چه حاصل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از امروز به خودم بازمیگردم به آنچه قبل از تو بودم به آن زن عاقل , مستقل و قوی .
یاد "م" و آخرین دیدارمان بخیر....که گفت: " تو همیشه از بالا به دیگران مینگری "
و من دوباره از بالا نگاه خواهم کرد .
در نگاه آنان که پرواز را نمیشناسند هرچه بیشتر اوج بگیریم کوچکتر میشویم........
"....مشکل اینه که تو همیشه دستی و من همیشه چشم , هی باید اشکم را پاک کنی . چرا تحملم میکنی؟ "
چرا فراموش کرده ایم که میشود انسان بود؟
فراموش کرده ایم که میشود به انسانها عشق ورزید.
فراموش کرده ایم که بی هیچ انتظار و چشم داشتی میشود محبت کرد .
.
.
.
.
و فراموش کرده ایم که نام دوستی تحمل کردن نیست.
امروز از اون روزهاست که احتیاج به محبت دارم ولی هیچ کسی جواب تلفنم را نمیده.![]()
از وجود غیر معقول تو خسته ام و نمیفهمم چرا توان تحمل نبودت را ندارم.
نمیدانم چرا رهایم نمی کنی . مثل بادبادک بازی یک پسر بچه. هر لحظه به خواسته تو به طرفی کشیده می شوم . نمیدانم این کفاره کدامین گناه و نفرین کدامین آشناست.
من اهل سرزمین تو نیستم .تنفس در این هوای غریب خفه ام میکند; اما باز هم مثل یک خودآزار کنارت می مانم. و در کنار تو ......
ایکاش تو هم در کنار من بودی.
یاد سه سال و نیم پیش افتادم که این کتاب را برای اولین بار خواندم - شبهای تنهایی و انتظار در دبی - روزها و سالها چه تند میگذرند . از این لحظه های فرار هیچ برایم نمانده جز حس آشنای تنهایی .
در دنیای مردان سرزمین ما, پاک بودن گناه است.
در دنیای مردان سرزمین ما......................
با مدیر عامل جدید آشنا شدم
(خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند).
همه عالم و آدم امروز مشکل داشتند . انقدر تلفنم زنگ زد که کلافه شدم( کاش یکنفر پیدا میشد و مشکلات ما را حل میکرد).
دوست خوبم "ر" باز از دست شوهرش گریه کرد (دلم براش میسوزه) جای شکرش باقیست به این نتیجه رسیده که از ابتدا خودش اشتباه کرده.