به حد مرگ خسته ام.
روزها بی هدف ، بی امید ، بدون عشق و دلبستگی از پی هم میگذرد .
هر روز صبح با تعجب به آینه مینگرم . این صورت جوان و درون پیر و غریبه را نمی شناسم.
به صدای موج دریا ، حس سوزش پوستم زیر آفتاب ... به موزیک ، رقص و شادی .... به صدای قهقهه خنده کودکان ، لبخند عابر غریبه ، یک کلام محبت آمیز.....
به همه چیزهای خوب احتیاج دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 13:11 توسط -----
|