هجوم خاطرها
" به نام حضرت آدم......
حرفي نيست ، عشقي نيست ، رازي نيست. يا آن چنان كه حسين پناهي مي گويد :
( رك بگم / آسمون ارث بابامه / وقتي مردم مال تو ).
تنها ، نيمه شبي شمع روشن كرده و چاي ريخته و سيگار آتش زده است و با خودم مي گويم :
آيا مي توانم در يك جمله خلاصه ات كنم ؟!
به راستي مي شودالاهه ي دنباله دار خيابان هفدهم را ، با همه ي مهرباني بي حدش ، شيار نرم و
موربي كه وقتي مي خندد گوشه ي لبش پيدا مي شود و چهره اش را شيرين تر مي كند،
با همه ي قدرت سر مستانه اش وقتي كه در برابر زندگي مي ايستد به كوه مي ماند ،
با همه ي اشك هاي تنهاييش كه رازيست بين او و دوست مشتركمان خداوند و با همه ي
اندوه گاه گاهش كه دنيا را بر سرم آوار مي كند در يك جمله خلاصه كرد ؟!
نه ، بهتر است با تلاش بي حاصلم او را ميان كلمات يك جمله حرام نكنم. هنوز ديوار هاي
همه ي پس كوچه هاي جهان براي نوشتن نام او جا دارد. پس ، يك جمله در وصف خودم
مي گو يم : بچه اسب آبي لوس كوچولوي نه چندان دوست داشتني ، چقدر خوشبختي كه
الاهه ي دنباله دار خيابان هفدهم، بهترين دوست تمام لحظات خوب و بد توست......
..... همين كه البته چيز كمي هم نيست...... "
حسها ، شاید نه با این کلمات ولی با همین مفهوم تکرار میشوند .
امروز دوست داریم ، فردا متنفر می شویم .
امروز خوبیم ، فردا بد میشویم .
و در تمام این سالها فقط یک جمله یک حس همانطور باقی مانده "عشقي نيست"...........