دو روز خیلی بد را گذراندم . سر درد از صبح پنج شنبه ولم نکرد . بقول کازانتزاکیس خدا پنجه هایش را در جمجمه ام فرو کرده بود. ا نگار قرار نبود به هیچ وجه استراحت کنم.

اما ... دیدن دوباره تو ........... چقدر دلتنگت بودم و چقدر این دیدار شیرین بود.

و چقدر احمقانه بود تمام آن لاف زدنها که  چنین و چنان خواهم کرد . توان فراموش کردنت را ندارم.