امروز
عجب روز خسته کننده ای بود -هنوز هم ادامه دارد-
با مدیر عامل جدید آشنا شدم
(خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند).
همه عالم و آدم امروز مشکل داشتند . انقدر تلفنم زنگ زد که کلافه شدم( کاش یکنفر پیدا میشد و مشکلات ما را حل میکرد).
دوست خوبم "ر" باز از دست شوهرش گریه کرد (دلم براش میسوزه) جای شکرش باقیست به این نتیجه رسیده که از ابتدا خودش اشتباه کرده.
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 18:26 توسط -----
|