از حضور همیشگیت در ذهنم خسته ام .

 از وجود غیر معقول تو خسته ام و نمیفهمم چرا توان تحمل  نبودت را ندارم.

نمیدانم چرا رهایم نمی کنی . مثل بادبادک بازی یک پسر بچه. هر لحظه به خواسته تو به طرفی کشیده می شوم . نمیدانم این کفاره کدامین گناه و نفرین کدامین آشناست.

من اهل سرزمین تو نیستم .تنفس در این  هوای غریب خفه ام میکند; اما باز هم مثل یک خودآزار کنارت می مانم. و در کنار تو ......

ایکاش تو هم در کنار من بودی.