نامه ای به او
از حضور همیشگیت در ذهنم خسته ام .
از وجود غیر معقول تو خسته ام و نمیفهمم چرا توان تحمل نبودت را ندارم.
نمیدانم چرا رهایم نمی کنی . مثل بادبادک بازی یک پسر بچه. هر لحظه به خواسته تو به طرفی کشیده می شوم . نمیدانم این کفاره کدامین گناه و نفرین کدامین آشناست.
من اهل سرزمین تو نیستم .تنفس در این هوای غریب خفه ام میکند; اما باز هم مثل یک خودآزار کنارت می مانم. و در کنار تو ......
ایکاش تو هم در کنار من بودی.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 10:0 توسط -----
|