متشکرم .

برای پاییزه بارانی .

دلتنگ لبخند شیرین چشمهای سبز زیر اون چتر رنگینم .

با صدایی گرفته ولحنی خسته میگه: تو عاشق شدی.

- خیلی وقته . حداقلش از اولی که این وبلاگ را شروع کردم از عشق نوشته ام.

- آره .اما حالا کمتر مینویسی .حالا این عشق  واقعیتره.

عشق ؟؟؟؟؟؟ تقویمهای قدیمی را ورق میزنم و هر از گاهی نوشته های تب آلود از عشق را میخوانم . داغی لحظات خواستنها ، سردی دلشکستنها  .آشناییها ،فراموشیها.

شمارش معکوس تا مرگ.

خوشیهای کوچک

خسته ام . اینروزها کار خیلی خسته کننده شده اما سه روز گذشته لحظات خیلی خوبی داشتم.

چهارشنبه شب با " استاد" بودیم هرجند پسرکم نتونست بیاد ولی خوش گذشت . ته یه شیشه شراب را در اوردیم . البته بگذریم که تا صبح نخوابیدم و ۸ صبح هم رفتم سر کار ... موقع خداحافظی هم به بچه ها گفتم شب بخیر!!!!!!!!!

جمعه مادر جان آشپزخانه را تعطیل اعلام کرد در نتیجه مهربان پدر چلوکباب خرید . بعد تو حیاط کنار باغچه خزان زده فرش پهن کردیم زیر آفتاب ملس نهار خوردیم . همونجا هم چرتکی زدیم.

خوشیهای کوچک اما گرانبهایی بود. 

یک روز تعطیل

دیروز این متن را یک دوست ترک برام فرستاد .خودش هم نمیدونست نوشته (گفته ) کیه . به دلم نشست . مسلما به زیبایی متن ترکی نمیشه ولی سعی کردم خوب ترجمه اش کنم.

 

" وقتی عشق  سراغ قلبت می اید،یک لبخند شیرین مینشیند رو غمزه هایت ،مثل اینکه می خواهد خوشحالیت را ببیند . دریا دعوتت می کند به آبیترین روزهایش... بعد یک روز تعطیل خودت را کنار دریا پیدا میکنی . جوری که مارتیها را به حسادت واداری ، می خواهی با فریاد " ای استانبول این آدم عشقه ، این آدم خوشبختیمه ، آرامشمه" به این آبی بی حد و حصر بفهمانی.

مقابل  لبخند شیرینت ،  آدم بیخبر از مارتیها نشسته، شاید از روزمرگیها حرف میزند . توی  همچین روزی؟!! -زن پر از حس ، زن پر از آرامش ، زن پر از هیجان ، مرد بیخبر-

یکروز مرد بیخبر از کنار زن می گذرد .عشق تعارف شده را با دستهای پر و نگاه خالی رد میکند . لرزش زن را نمیبیند. آنوقت است که می خواهی زمان می ایستاد. میرفتی کنارش . صورتش را میان دستهای لرزانت می گرفتی و با تمام حسهای نیمه کاره مانده ات پرمحبتترین بوسه ات را بر لبانش می نشاندی.

بعدش برمی گردی به حال قبلت و به اونی که اون بالاست فریاد میزنی" مرسی کاپتان. یالله بیا تا گرگم بهوامون را ادامه بدیم".

باد راه خودش را ادامه میدهد . هر تعطیل مارتیها کنار دریا عشقشان را به معشوقشان فریاد می زنند و دریا سایه روشنهای  مختلف آبی را برای عشق به نمایش می گذارد."

شنیدن صدای بچه گانه اش بعد از ماهها چقدر دلپذیر بود .

حس بودنش ، حس نزدیک بودنش ، چقدر خوشایند بود.

خوشحالم از بودنش ....همیشه بودنش.

سرما

- وقتی می دونی نیست ، تا دستاش لمست کنن و آغوشش گرمت کنه هر چقدر هم زیر لحاف سبز خودت را جمع کنی باز هم از صدای بهم خوردن دندونات تا صبح خوابت نمیبره .

- تلختر از منی که

- (آره ... مثل یه قدح کنیاک کهنه از یه شیشه فراموش شده ته یه سرداب. گزنده و سکرآور...) تنهاترم

- منم تنهام

(آره . اما................ هنوزبرایت فرصتی هست ......................)

یک روز زیبای پاییزی

واقعا زیباست ...

 عاشق پاییز و منظره برگهای زرد و باران خورده چنار ها هستم، عاشق سرمایی که زیر پوستم میدوه.

هوس غذای چینی کرده ام.شاید درستش این باشه که هوس یک کاسه آش رشته داغ بکنم، اما خوب... بهر حال هوسه و فکر نمیکنم انجامش بدم چون از تنها غذا خوردن خوشم نمییاد.

 مدتیه که خاطره یه روز پاییزی تو یه دهکده ماهیگیری از ذهنم بیرون نمیره .شاید نوشتمش.کاش میدونست چقدر دلتنگشم.

 

یک اتفاق خوب یک اتفاق بد

یک اتفاق خوب :

داشتم میرفتم ساختمان مدیریتی شرکت ، که دختر خانم با فریاد گفت : وای خانم.... منو نشناختی؟! نرگس هستم دختر خانم "ش".

در اصل با خواهر بزرگترش اشتباه گرفتمش و از حال و احوال شوهرش پرسیدم که گفت : نه ، من نرگس هستم خواهر کوچیکه . یادتون مییاد میومدم تو اتاقتون باهام بازی میکردید.

فکر کنم از اون موقع ۱۳ سال گذشته.....

خدا را شکر که تاثیر خوبی روش داشته ام.

یک اتفاق بد:

مدیر شعبه ای که باهاش دعوام شده بود از دستم شکایت کرده.

خدا را شکر که همه همکارهام طرف من هستند و از این مسئله سر بلند بیرون خواهم آمد.

 

گرسنه ، خسته و از ندانم کاریهای این ملت عصبانییم.

امروز ناخواسته وارد جمع مصاحبه کنندگان برای نمایندگی شرکت شدم.

یکی قبول میشد برای اینکه پارتی داشت و با همون موقعیت یکی رد میشد چون سنش کم بود و پارتی نداشت.

آخر کار هم  که بحث و جدل چون جناب مدیر همه کار را می خواهند خودشان انجام بدهند و در نتیجه ....

نوشته بود خداحافظ  .... نه به من ، که به یک سرگرمی ، یک تصور .

یک هیجان ، لرزشی که دوید تو تنم .

 یک فریاد که راهی برای خروج نداشت، مثل روزی که بهش گفتم "حالم رو بهم میزنی".

بقول کوندرا: "من دوستت دارم ،هر چند که روشن فکر ومحترم نیستی. بااینکه دروغگو، حرامزاده و خودبین هستی."

اما حالم ازت بهم میخوره...............

جمعه

ساعت ۱۱ است . دارم کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز را میخوانم.

هوا بقدری گرفته است که مجبورم چراغ روشن کنم. مینشینم روبروی پنجره و به حرکت سروهای باغچه و جنبش برگهای پاییز زده  چشم میدوزم ، در انتظار شروع طوفان ، شنیدن صدای رعد و جهش برق ، به آتش کشیده شدن هر چه در اطرافم هست. باید تغییری ایجاد کنم . زندگیم مثل آب راکدی بوی تعفن میدهد.

سرما از نوک انگشتان پاهایم بالا می آید. لرزش خفیفی تمام تنم را می لرزاند . چه  سرمای دلنشینی ......اما   حیف که باز آفتاب از بین ابرها سرک کشید.