یک روز تعطیل
" وقتی عشق سراغ قلبت می اید،یک لبخند شیرین مینشیند رو غمزه هایت ،مثل اینکه می خواهد خوشحالیت را ببیند . دریا دعوتت می کند به آبیترین روزهایش... بعد یک روز تعطیل خودت را کنار دریا پیدا میکنی . جوری که مارتیها را به حسادت واداری ، می خواهی با فریاد " ای استانبول این آدم عشقه ، این آدم خوشبختیمه ، آرامشمه" به این آبی بی حد و حصر بفهمانی.
مقابل لبخند شیرینت ، آدم بیخبر از مارتیها نشسته، شاید از روزمرگیها حرف میزند . توی همچین روزی؟!! -زن پر از حس ، زن پر از آرامش ، زن پر از هیجان ، مرد بیخبر-
یکروز مرد بیخبر از کنار زن می گذرد .عشق تعارف شده را با دستهای پر و نگاه خالی رد میکند . لرزش زن را نمیبیند. آنوقت است که می خواهی زمان می ایستاد. میرفتی کنارش . صورتش را میان دستهای لرزانت می گرفتی و با تمام حسهای نیمه کاره مانده ات پرمحبتترین بوسه ات را بر لبانش می نشاندی.
بعدش برمی گردی به حال قبلت و به اونی که اون بالاست فریاد میزنی" مرسی کاپتان. یالله بیا تا گرگم بهوامون را ادامه بدیم".
باد راه خودش را ادامه میدهد . هر تعطیل مارتیها کنار دریا عشقشان را به معشوقشان فریاد می زنند و دریا سایه روشنهای مختلف آبی را برای عشق به نمایش می گذارد."