خسته ام . اینروزها کار خیلی خسته کننده شده اما سه روز گذشته لحظات خیلی خوبی داشتم.

چهارشنبه شب با " استاد" بودیم هرجند پسرکم نتونست بیاد ولی خوش گذشت . ته یه شیشه شراب را در اوردیم . البته بگذریم که تا صبح نخوابیدم و ۸ صبح هم رفتم سر کار ... موقع خداحافظی هم به بچه ها گفتم شب بخیر!!!!!!!!!

جمعه مادر جان آشپزخانه را تعطیل اعلام کرد در نتیجه مهربان پدر چلوکباب خرید . بعد تو حیاط کنار باغچه خزان زده فرش پهن کردیم زیر آفتاب ملس نهار خوردیم . همونجا هم چرتکی زدیم.

خوشیهای کوچک اما گرانبهایی بود.