جمعه
ساعت ۱۱ است . دارم کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز را میخوانم.
هوا بقدری گرفته است که مجبورم چراغ روشن کنم. مینشینم روبروی پنجره و به حرکت سروهای باغچه و جنبش برگهای پاییز زده چشم میدوزم ، در انتظار شروع طوفان ، شنیدن صدای رعد و جهش برق ، به آتش کشیده شدن هر چه در اطرافم هست. باید تغییری ایجاد کنم . زندگیم مثل آب راکدی بوی تعفن میدهد.
سرما از نوک انگشتان پاهایم بالا می آید. لرزش خفیفی تمام تنم را می لرزاند . چه سرمای دلنشینی ......اما حیف که باز آفتاب از بین ابرها سرک کشید.
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 11:40 توسط -----
|