ساعت ۱۱ است . دارم کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز را میخوانم.

هوا بقدری گرفته است که مجبورم چراغ روشن کنم. مینشینم روبروی پنجره و به حرکت سروهای باغچه و جنبش برگهای پاییز زده  چشم میدوزم ، در انتظار شروع طوفان ، شنیدن صدای رعد و جهش برق ، به آتش کشیده شدن هر چه در اطرافم هست. باید تغییری ایجاد کنم . زندگیم مثل آب راکدی بوی تعفن میدهد.

سرما از نوک انگشتان پاهایم بالا می آید. لرزش خفیفی تمام تنم را می لرزاند . چه  سرمای دلنشینی ......اما   حیف که باز آفتاب از بین ابرها سرک کشید.