یک اتفاق خوب :

داشتم میرفتم ساختمان مدیریتی شرکت ، که دختر خانم با فریاد گفت : وای خانم.... منو نشناختی؟! نرگس هستم دختر خانم "ش".

در اصل با خواهر بزرگترش اشتباه گرفتمش و از حال و احوال شوهرش پرسیدم که گفت : نه ، من نرگس هستم خواهر کوچیکه . یادتون مییاد میومدم تو اتاقتون باهام بازی میکردید.

فکر کنم از اون موقع ۱۳ سال گذشته.....

خدا را شکر که تاثیر خوبی روش داشته ام.

یک اتفاق بد:

مدیر شعبه ای که باهاش دعوام شده بود از دستم شکایت کرده.

خدا را شکر که همه همکارهام طرف من هستند و از این مسئله سر بلند بیرون خواهم آمد.