یک اتفاق خوب یک اتفاق بد
یک اتفاق خوب :
داشتم میرفتم ساختمان مدیریتی شرکت ، که دختر خانم با فریاد گفت : وای خانم.... منو نشناختی؟! نرگس هستم دختر خانم "ش".
در اصل با خواهر بزرگترش اشتباه گرفتمش و از حال و احوال شوهرش پرسیدم که گفت : نه ، من نرگس هستم خواهر کوچیکه . یادتون مییاد میومدم تو اتاقتون باهام بازی میکردید.
فکر کنم از اون موقع ۱۳ سال گذشته.....
خدا را شکر که تاثیر خوبی روش داشته ام.
یک اتفاق بد:
مدیر شعبه ای که باهاش دعوام شده بود از دستم شکایت کرده.
خدا را شکر که همه همکارهام طرف من هستند و از این مسئله سر بلند بیرون خواهم آمد.
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 17:44 توسط -----
|