دلتنگی

امروز هاپال رفت بوشهر .

چه زود به هر چیزی عادت میکنیم .

مثل تمام اون ماههایی که ازش بیخبر بودم بازم دلتنگش میشم و باز مثل تمام یک سالی که به نبودنش عادت داشتم , بی تفاوت میشم .

چه زود به هر چیزی عادت می کنیم.

عشق

شدم عین دخترهای ۱۴ ساله. حداقل اون موقع قلبم برای کسی می طپید که کنارم بود, گاهی بهم میگفت دوستم داره و این دوست داشتن منطقی بود .

اما حالا نمیدونم بااین دل دیوونه چکار کنم...... 

سعادت

دیروز پر از کابوس بود . کابوسی که با یک جمله از کتاب دو اقلیم آندره موروا شروع شد و با ۱۱ دقیقه پائولو کوئلیو به اوج رسید.

اشک میریزم ,از زندگییم ایراد می گیرم ,از هرچیز برای خود درد می سازم .

و بقول موروا می خواهم فقط سعادت را در میان رنج و عذاب بجویم .

از دیروزکه متن "وطن" نوشته بهرنگ را خواندم خیلی ذهنم مشغولش شده بیشتر از ان حدی که ذهنم مشغول نامه های حسن میشود-  شاید برای اینکه میتوانم با حسن دراین موارد حرف بزنم ولی با بهرنگ نه-  اما هردو یک حس را بجا میگذارند.

هردو زیبا می نویسد . هردو از کلمات زیبا و تشبیهات همیشگی ادبیات فارسی بیشترین استفاده را میکنند و انقدر از ادبیات ساده و دوستانه یک نامه دور میشوند که در ذهنم فقط رد یک دروغ را باقی می گذارند. حداقل حسن به این صداقت رسیده که اعتراف کند: " از ادبیات استفاده ابزاری می کنم "

نمیدانم چرا نسل جدید (نسل انقلاب ) را نمیفهمم .شاید وقتی انها هم تجربیات ما را داشته باشند  مشابه من فکر کنند. آیا  زمانی که بهرنگ دوری  از وطن را تجربه کرد باز هم  بنفشه های زیبا را بخاطر کلمه وطن قربانی خواهدکرد ؟!!!!

یاد علی ( بسیجی جانباز ) افتادم که در دبی  بعد از اینکه دخترک فا حشه را کلی نصیحت کرد و با گفتن خاطرات جبهه اشک به چشم دخترک آورد, با صدایی آرام و لحنی خسته زمزمه کرد :" می اندیشم اگر یک بار دیگر جنگی در ایران سر بگیرد هرگز به ایران برنخواهم گشت  چه برسد به اینکه حماقت کنم و در جنگ شرکت کنم . "

تصمیم

جالبه , یک تست احمقانه را انجام میدهی و میبینی جوابت را میده.

"

شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید ، باعث شده که محبوب اجتماعی شوید . نشاطی را که از خود نشان می دهید ، آرزوی قلبی خیلی هاست . اغلب تجربیات زندگی تان رنگ عاطفی به خود دارد . شخصیتی بسیار جذاب و دوست داشتنی دارید . متاسفانه گاهی اوقات در مورد هر مساله ای بیش از اندازه غلو و زیاده روی می کنید . به حدی که بین عاطفه و منطق سرگردان می مانید . به نفع خودتان خواهد بود که بین عقل و احساس ، تعادل برقرار کنید . برایتان مهم است که خودتان باشید . بنابراین سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید . به هر کاری که دست بزنید ، شاید نتوانید دیگران را راضی و خشنود کنید ، مگر این که دست از تقلید بردارید و آنچه را که از درونتان می جوشد ، ابراز کنید . در چنین صورتی است که بر قلب ها خواهید نشست ."

 و من امروز صبح تصمیم گرفته بودم که دست از تقلید بردارم و خودم باشم.

تفاوت

مینویسد :"زن متفاوتی هستی .همين متفاوت بودنت برايم جالب است"

نمی خواهم در میان انسانها به زن و مرد تقسیم شویم.

نمی خواهم متفاوت باشم .می خواهم انسانی مثل دیگر انسانها  باشم.

دوستی

برایم نوشته:

"

پنجره را باز مي كنم تا نسيم خنك اوايل صبح به صورتم بخورد. سيگاري آتش مي زنم و وقتي

بغضم به گز گز افتاد ، آرزو مي كنم دوستيمان پر از شادي و حتا فراموشي باشد. شب نشيني ها

و هم نشيني ها ، تا خاطره ي اندوه باري سر نرسد.

يادم مي آيد دوستي مي گفت : ساختن يك دوستي به دشواري ساختن برجي از چوب كبريت

است و ويران كردن آن را فقط فوتي كافيست تا آن همه عشق و مشقت فرو بريزد. پس هيچ گاه

به سمت من فوت نكن........

دريغ عاشقانه ي يك فوت.......

                                                                                    ...... همين ...... "

و تکراریک شعردر ذهن من:

"خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود

It went from so good... to so bad... so soon

So good, to so bad , so soon

But nobody told me,so I never know

It goes from so good , to so bad, so soon

It went from sunshine... to shadow ...to rain

It went from passion... to pleasure ... to pain

From singing sweet love songs , to cryin' the blues

So good ... to so bad... so soon

It started with words like forever

And went from always, to sometimes , to never

from give me some loin' .... to give me some room

So good ... to so bad... so soon

It went from so good... to so bad... so soon

So good, to so bad , so soon

If nobody's told you , It's time that you know

It goes from so good , to so bad, so soon

So good, to so bad , so soon

                                                     Shel Silverstein"

رابطه

صحنه اول :

زنی ۳۹ ساله کنار پسری ۲۳ ساله درون اتومبیلی که بی هدف در خیابان میگردد ( در اصل گردششان بیهدف نیست . می خواهند به این وسیله تا زمان شام وقت بگذرانند)زن کمی متعجب است برای اولین بار با مردی بااین فاصله سنی ارتباط برقرار می کند و پسر ناآرام...

پسر مدام حرف میزند, از زمین و زمان بیوقفه حرف میزند.برعکس زن ساکت است و فقط گاه گاهی برای اینکه هم صحبتش!!! دلگیر نشود کلمه ای برزبان می اورد.

پسرازیکی از دوست دخترهای قدیمی اش تعریف میکند که چندوقت پیش تماس گرفته و ابرازتمایل به از سرگیری رابطه شان کرده. تعریف میکند که چطوراین دعوت قلقلکش داده ( کلمه ای که زن در مورد احساس پسر بکار برد) و چطور دختر بعد از مدتی که پسر را حسابی امیدوار کرده به ناگهان جواب تلفنهایش را نداده و به این ترتیب دماغ پسر را سوزانده و از او انتقام گرفته...

و زن فکر میکند که پسر چقدر ساده و بچه است وچه صداقت دلنشینی دارد. فکر میکند که از پسرخوشش میآیدو از بودن با اولذت میبرد.از بودن با پسری که از همان ابتدا اعلام میکند روزی جواب تلفنهای زن را نخواهد داد.

 

صحنه آخر:

نیمه شب است.زن توی اتاقش نشسته .اتاق زن آینه روحیات زن است. همانطور بین میانسالی و بچگی اجباری زن مانده.

۲ سال از رابطه اش با پسر میگذرد . زن با دودلی شماره پسر را میگیرد گواینکه صدای درونش میگوید باز هم جوابی نخواهد گرفت.تمام طول این هفته پیغامهایی که فرستاده و تلفنهایی که به پسر زده بیجواب مانده.

تلفنش را می بندد در اینه نگاهی بخود می اندازد به اشکی که ته چشمانش میدرخشد لبخندی میزند .زیر لب زمزمه میکند که این هم بگذرد و در دلش میگوید : خدایا هر جا که هست با هر کس که هست خوش باشه .

آشنایی دیروز میگفت:" از حرف زدنت خوشم میاید. از جمله های کوتاهی که با خنده هایت نمامش میکنی. چه شور و هیجانی , چه سرزندگی در کلامت و وجودت داری."

و فکر میکنم :" به چه هنرپیشه خوبی هستم. منی که در زیر صورتک خندانم بهت زده از گذر زمانی که دیگر تیک تاک هیچ ساعتی بدرقه راهش نیست سرگردان و گم شده بر مرگ آرزوهایم اشک میریزم و ناباورانه از بودنم به زن بودنم خشم میگیرم.

احمقانه هر صبح در آیینه به این صورت ناآشنا سلام میکنم و با مشاطه آب رد اشکهای شبانه ام را با لبخندی سرخ می پوشانم.

خسته ام از بودن"

روزهای بارانی

نمیدونم چرا بسرم زده یک وبلاگ راه بندازم . من آدم پرحرفی نیستم  اصولا خوش ندارم زیاد در مورد خودم و احساستم حرف بزنم.

 این اواخر همه اش دارم از خاطراتم حرف میزنم. اگر الان میتوانست اینها را بخواند کلی می توپید که" پیره زن فقط پیرها ادمهایی که هیچ امیدی به آینده ندارند از خاطراتشان می گویند همیشه جوان باش." ولی من دلم میخواهد این خاطرات را به یاد بیاورم.

 

چند روزه باران میبارد.شاید گاهی اوقات بتوانم فرامو شش کنم ولی روزهای بارانی .... انگار تو سبزی چشمهایش گم میشوم .

 چقدر همه چیز فرق کرده  دیگه بیست و سه ساله نیستم  دیگه روزهای بارانی جای دیدن دریای طوفانی و شنیدن صدای موجها و خیس شدن با شتک  موجهایی که خودشان را تا وسط خیابان می کشانند باید صدای بوق ماشینها و فحش و ناسزای مردمی را بشنوم که سر تا پا گلی شدن . اون روزها اگر هم ماشینی رد میشد و گلیمون می کرد میخندیدم ولی حالا اخمهام میره تو هم و من هم مثل بقیه ناسزایی نثار راننده و شهرداری تهران و حکومت میکنم – خوب همه این چیزها نشانه پیر  شدن شایدهم نشانه ایرانی بودن است-

 

روزهای بارانی حسرت میخورم برای لحظه های از دست رفته برای دشت سبز چشمهاش . روزهای بارانی به خودم میگویم : "مگه چقدر وقت داریم که باهم باشیم بجای خوابیدن بلندشو بریم کنار ساحل شرابمون رو مزمزه کنیم ."