نمیدونم چرا بسرم زده یک وبلاگ راه بندازم . من آدم پرحرفی نیستم  اصولا خوش ندارم زیاد در مورد خودم و احساستم حرف بزنم.

 این اواخر همه اش دارم از خاطراتم حرف میزنم. اگر الان میتوانست اینها را بخواند کلی می توپید که" پیره زن فقط پیرها ادمهایی که هیچ امیدی به آینده ندارند از خاطراتشان می گویند همیشه جوان باش." ولی من دلم میخواهد این خاطرات را به یاد بیاورم.

 

چند روزه باران میبارد.شاید گاهی اوقات بتوانم فرامو شش کنم ولی روزهای بارانی .... انگار تو سبزی چشمهایش گم میشوم .

 چقدر همه چیز فرق کرده  دیگه بیست و سه ساله نیستم  دیگه روزهای بارانی جای دیدن دریای طوفانی و شنیدن صدای موجها و خیس شدن با شتک  موجهایی که خودشان را تا وسط خیابان می کشانند باید صدای بوق ماشینها و فحش و ناسزای مردمی را بشنوم که سر تا پا گلی شدن . اون روزها اگر هم ماشینی رد میشد و گلیمون می کرد میخندیدم ولی حالا اخمهام میره تو هم و من هم مثل بقیه ناسزایی نثار راننده و شهرداری تهران و حکومت میکنم – خوب همه این چیزها نشانه پیر  شدن شایدهم نشانه ایرانی بودن است-

 

روزهای بارانی حسرت میخورم برای لحظه های از دست رفته برای دشت سبز چشمهاش . روزهای بارانی به خودم میگویم : "مگه چقدر وقت داریم که باهم باشیم بجای خوابیدن بلندشو بریم کنار ساحل شرابمون رو مزمزه کنیم ."