آشنایی دیروز میگفت:" از حرف زدنت خوشم میاید. از جمله های کوتاهی که با خنده هایت نمامش میکنی. چه شور و هیجانی , چه سرزندگی در کلامت و وجودت داری."

و فکر میکنم :" به چه هنرپیشه خوبی هستم. منی که در زیر صورتک خندانم بهت زده از گذر زمانی که دیگر تیک تاک هیچ ساعتی بدرقه راهش نیست سرگردان و گم شده بر مرگ آرزوهایم اشک میریزم و ناباورانه از بودنم به زن بودنم خشم میگیرم.

احمقانه هر صبح در آیینه به این صورت ناآشنا سلام میکنم و با مشاطه آب رد اشکهای شبانه ام را با لبخندی سرخ می پوشانم.

خسته ام از بودن"