ميگويد : بايد از اين جوونهاها پشتيباني كرد . اونها هم مثل شماها هستن.
حس يك وال پير و انگل زده را دارم. گه گداري براي نفس كشيدن به سطح ميايم و بعد در عمق جهنم خود يله ميدهم.
فكر ميكنم ، مگه اين آدمها هم وطنتون نيستند . مگه اين زن مادر تو ، اون پسر برادر تونيست ؟
صداي همكاري از سنندج توي گوشي تلفن ، اون موقعي كه ما كردها را ميزدند و ميكشتند شما تهرانيها كجا بوديد؟
لبها ميجنبد، نگاهها مشكوكانه و خشمگين ميگردند .
آنچه باقي مانده سكوت است . سكوت
امروز
تو عالم مجازي ميگشت . درد خفيفي از توي گردنش بالا ميامد تو ي سرانگشتانش احساس گز گز و بي حسي ميكرد .ميدانست چند دقيقه ديگر دچار گرفتگي عضله خواهد شد ، اما دلش نميخواست مسكن بخورد. از درد لذت ميبرد .درد تنها جنبه واقعي زندگيش بود . حالش از اين متنهاي ماشين شده كه هيچوقت نميفهميدي نويسنده اش كيست يا عكسهايي كه هيچوقت قديمي نميشوند و درخشندگي رنگشان را از دست نميدهند ؛ بهم ميخورد.دنيايي كه هيچ چيزيش قابل لمس نيست . دلش براي لحظات انتظار كشيدن و هر ساعت سر زدن به صندوق نامه تنگ شده بود ، براي پستچي كه براي دادن نامه اي كه سفارشي شده بود به در ميكوبيد . براي ورق زدن يك آلبوم كهنه عكس كه بوي نا بدهد ، دلتنگ شده بود . دلش ميخواست عشق بازي كند . مردش را باتمام حواس پنجگانه اش حس كند نه با وجود مردي بي احساس و ناآشنا از وراي دوربين ارضا شود . وقتي به دوستاني كه ديگر وجود نداشتند و استخوانهايشان هم خاك شده بود اما هنوز در صفحه هاي اينترنتي زنده بودند فكر ميكرد ؛ تنفر تمام وجودش را پر ميكرد .
كليدي را زد . برنامه اجرا شد . خنده اش گرفته بود . بعد از اين همه سال كه وقتش را صرف بوجود آوردن نرم افزارهايي كرده بود كه باعث راحتي و سادگي كارها شود ، امروز يك ويروس نوشته بود .
سفر شيراز
دوشنبه 9 صبح . دو تا كارت براي شماره صندلي 4b زده اند . توي هواپيما سرگردان ايستاده ام تا بلكه جايي براي نشستن پيدا كنند.
دوشنبه 10:15 صبح. آقايي كه مسئول امنيت پرواز است از هنگام شروع پرواز تا زمان نشستن در فرودگاه شيراز در حال خواندن قراني بود كه لاي روزنامه پنهان كرده بود .
دوشنبه 12 صبح.شيراز خيلي تغيير كرده . همكارهاي شعبه از جاهايي كه من بياد مياورم بيخبرند . ميپرسند خانم ... مگه شما چند سالتونه ؟ يك همكار قديميتر ميگويد : خانم ... پير شده اي .
پ.ن :اين هم از مزاياي ميان سالگي ديگه آدمها بنظرم پير نميان در صورتيكه در 20 سالگيم ميگفتم: پيره ديگه 40 سالشه .
تنهایی
ريچارد براتيگان
صبح بيدار شوي
به تنهايي
و مجبور نباشي به كسي بگويي
دوستش داري
وقتي دوستش نداري
ديگر
ريچارد براتيگان
زاهدان
ميگويد : ما هيئت پنج نفره هستيم. چهار نفرمون پكيده جنگ . اون يكيمون هم كه سالمه يه زنه.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!