چقدر وسوسه انگيز است تيغي كه كناره دستشويي قرار دارد.

به مادر ميگويم : در 65 سالگي انقلابي شدي.

ميگويد : بايد از اين جوونهاها پشتيباني كرد . اونها هم مثل شماها هستن.


حس يك وال پير و انگل زده را دارم. گه گداري براي نفس كشيدن به سطح ميايم و بعد در عمق جهنم خود يله ميدهم.


تو ي ميدان ونك صف سربازها . ماشينهاي نيروي انتظامي ...

فكر ميكنم ، مگه اين آدمها هم وطنتون نيستند . مگه اين زن مادر تو ، اون پسر برادر تونيست ؟

صداي همكاري از سنندج توي گوشي تلفن ، اون موقعي كه ما كردها را ميزدند و ميكشتند شما تهرانيها كجا بوديد؟

لبها ميجنبد، نگاهها مشكوكانه و خشمگين ميگردند .

آنچه باقي مانده سكوت است . سكوت

 

 سر فصل خبرها ، مثل يه بيلاخ گنده ميمونه كه تحويل ملت دادن.

نمي خواهم اين بودن را...........

امروز

انگشتانش روي صفحه كليد نوت بوكش سريع حركت ميكرد . خيليها وقتي انگشتان كشيده و دستان متناسبش را ميديدند ميپرسيدند كه آيا پيانيست است ؟ هيچوقت نفهميد فرم دستانش چه ربطي به نواختن پيانو دارد. همانطور كه نميفهميد چطور سر از عالم كامپيوتر و نرم افزار و برنامه نويسي درآورده .

تو عالم مجازي ميگشت .  درد خفيفي از توي گردنش بالا ميامد تو ي سرانگشتانش احساس گز گز و بي حسي ميكرد .ميدانست چند دقيقه ديگر دچار گرفتگي عضله خواهد شد ، اما دلش نميخواست مسكن بخورد. از درد لذت ميبرد .درد تنها جنبه واقعي زندگيش بود . حالش از اين متنهاي ماشين شده كه هيچوقت نميفهميدي نويسنده اش  كيست يا عكسهايي كه هيچوقت قديمي نميشوند و درخشندگي رنگشان را از دست نميدهند ؛ بهم ميخورد.دنيايي كه هيچ چيزيش قابل لمس نيست . دلش براي لحظات انتظار كشيدن و هر ساعت سر زدن به صندوق نامه تنگ شده بود ، براي پستچي كه براي دادن نامه اي كه سفارشي شده بود به در ميكوبيد . براي ورق زدن يك آلبوم كهنه عكس كه بوي نا بدهد ، دلتنگ شده بود . دلش ميخواست عشق بازي كند . مردش را باتمام حواس پنجگانه اش حس كند نه با وجود مردي بي احساس و ناآشنا  از وراي دوربين ارضا شود . وقتي به دوستاني كه ديگر وجود نداشتند و استخوانهايشان هم خاك شده بود اما هنوز در صفحه هاي اينترنتي زنده بودند فكر ميكرد  ؛ تنفر تمام وجودش را پر ميكرد .

كليدي را زد . برنامه اجرا شد . خنده اش گرفته بود . بعد از اين همه سال كه وقتش را صرف بوجود آوردن نرم افزارهايي كرده بود كه باعث راحتي و سادگي كارها شود ، امروز يك ويروس نوشته بود .


سفر شيراز

دوشنبه 7:30 صبح . پسرك گلفروش را دم ورودي فرودگاه كتك زده اند و پياده رو پر از گلهاي پر پر شده و لگدمال شده است .

دوشنبه 9 صبح . دو تا كارت براي شماره صندلي 4b زده اند . توي هواپيما سرگردان ايستاده ام تا بلكه جايي براي نشستن پيدا كنند.

دوشنبه 10:15 صبح. آقايي كه مسئول امنيت پرواز است از هنگام شروع پرواز تا زمان نشستن در فرودگاه شيراز در حال خواندن قراني بود كه لاي روزنامه پنهان كرده بود .

دوشنبه 12 صبح.شيراز خيلي تغيير كرده . همكارهاي شعبه از جاهايي كه من بياد مياورم بيخبرند . ميپرسند خانم ... مگه شما چند سالتونه ؟ يك همكار قديميتر ميگويد : خانم ... پير شده اي .


خيلي هم پير نبود . شايد هفتاد و چند سال . مشخص بود خاطره بدي از تصادف دارد . با قدمهاي لرزان و دستي كه به علامت ايست بالا گرفته بود از روي خط عابر ميگذشت . خودش را در پناه مرد جواني قرار داد كه بي خيال در حالي كه داشت با موبايلش اس ام اس ميفرستاد از خيابان ميگذشت . جوان نگاه عاقل اندر سفيهي به پير مرد انداخت و راهش را عوض كرد .




پ.ن :اين هم از مزاياي ميان سالگي ديگه آدمها بنظرم پير نميان در صورتيكه در 20 سالگيم ميگفتم: پيره ديگه 40 سالشه .

تنهایی

همیشه از تنها بودن غر میزنم و لی برای لحظه های تنهاییم در خانه ثانیه شماری میکنم. الان حتماْ به عمو و دختر عمو برمیخوره. مثل همیشه من تو جمع خانوادگی غایبم و طبق معمول اینها را به پای غرورم میگذارند . ولی من عاشق این یکی ُ دوساعت تنهاییم . عاشق برهنه در فضای خانه گشتن به تلافی تمام اون ساعتهایی که مجبورم مانتو و مقنعه را تحمل کنم. عاشق مزمزه کردن یک فنجون قهوه و تماشای تلویزیون در سوکت خانه .

ريچارد براتيگان

چقدر خوب است

صبح بيدار شوي

به تنهايي

و مجبور نباشي به كسي بگويي

دوستش داري

وقتي دوستش نداري

ديگر


                                                                     ريچارد براتيگان


زاهدان

ميگويد : ما هيئت پنج نفره هستيم. چهار نفرمون پكيده جنگ . اون يكيمون هم كه سالمه يه زنه.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!




روي ديوار نوشته بودند : تعريض معابر عمومي هديه دولت نهم به مردم استان سيستان و بلوچستان .... فكر ميكردم اين كارها وظيفه دولته ، خوب شد فهميدم ؛ كه اشتباه ميكردم